باید رفت! (قسمت دوم)، روزی که باید فراموش کرد!!!

بالاخره روز مصاحبه رسید!
شب قبلش شوق مصاحبه نذاشته بود بخوابم ولی با وجود این اصلا احساس خستگی نمیکردم. همش به تمام مدتی که انتظار این روز رو کشیده بودم فکر میکردم و از اینکه بالاخره این همه انتظار داشت تموم میشد خوشحال بودم و امیدوار بودم که این همه انتظار نتیجه بده!
ساعت 7 صبح بلند شدم، دوش گرفتمو یه شیش تیغ حسابی کردم! کت و شلوارمو آماده کردم و رفتم نشستم روبروی آینه و آخرین تمرین ها رو هم با خودم کردم! تو اون لحظه ها دیگه حتی ثانیه ها رو هم میشمردم!
...چهار ساعت و نیم تا مصاحبه!...سه ساعت و چهل و سه دقیقه تا مصاحبه!... دو ساعت و دوازده دقیقه و سی ثانیه تا مصاحبه!...یک ساعت و نیم تا فینال!... با هر ثانیه نزدیک شدن به لحظه موعود لختی خاصی تمام وجودمو می گرفت که این کاملا بر خلاف تصورات قبلیم از چنین لحظاتی بود. شمارش معکوس سریعتر و سریعتر میشد! ...40!...30!...20!...10!... بدون اغراق تو این لحظه ها حتی فرانسه فکر میکردم. چه لحظات خاطره انگیزی بود البته شاید به این خاطر که دیگه الان همه چیز به خوبی تموم شده!
یادم نمیاد چند بار این گره کراوات رو باز کردمو دوباره بستم ولی بهترین گره ای بود که تا حالا زدم! بعد از کلی وایسادن جلوی آینه، بالاخره رضایت دادمو از اتاق زدم بیرون! تا حالا قدمی به محکمی قدمای مسیر پیاده هتل تا محل برگزاری مصاحبه برنداشتم! پس از گذشتن از یه خیابون خیلی کثیف و شلوغ که سر راه بود بالاخره به محل مصاحبه تو هتل رویال رسیدم. مصاحبه من ساعت 3 بود ولی من 1.5 ساعت زودتر اونجا بودم. هتل یه لابی بزرگ و نورانی داشت که یه گوشش پذیرش بود، رفتم جلو و به انگلیسی از پسر سوریه ای که تو پذیرش بود پرسیدم ببخشید مصاحبه سفارت کانادا همینجاست؟ با احترام گفت بله آقا! میتونم اسمتونو بپرسم؟ گفتم البته! وقتی اسمم رو گفتم تو کامپیوتر روبروش نگاه کرد و از نگاهاش فهمیدم که انگار مشکلی وجود داره! پرسیدم مشکلی وجود داره؟ گفت اسم شما تو لیست مصاحبه امروز ما نیست! در واقع اون یه لیست از کسائی که اونروز مصاحبه داشتن تو دستش بود و بر اساس ساعت مصاحبه کاندیداهارو میفرستاد بالا برای مصاحبه! برگه دعوتنامه مصاحبه رو بهش نشون دادم و گفتم میشه دوباره چک کنین حتما اشتباهی پیش اومده! رفت و یه لیست کاغذی رو هم که اسامی کاندیداها بود نگاه کرد و گفت متاسفم آقا ولی من اسم شما رو نمی بینم! فکر کنم میتونین حدس بزنین تو اون موقع چه حسی داشتم! یه عرق سرد رو تنم نشست! گفتم مشکل چیه؟ من چیکار باید بکنم؟ گفت من نمی تونم چیزی بگم ولی شما برین سفارت اونجا سوال کنین بعضی وقتها از این مشکلا بوجود میاد! انقدر گیج شده بودم که نمیدونستم چیکار باید بکنم. گفتم لطفا برام یه تاکسی خبر کنین گفت همین الان! همینطور که با اضطراب اونجا وایساده بودم ازش پرسیدم راستی ساعت کار سفارت تا کی هست؟ یه نگاهی به ساعتش کردو گفت فکر میکنم الان دیگه خیلی دیر باشه بهتره فردا صبج برین سفارت! اون لحظات از بدترین لحظات عمرم بود! با یه حال خیلی خراب از هتل اومدم بیرون! نمیدونستم کجا برم و چیکار کنم! بالاخره خودمو جمع و جور کردمو رفتم هتل محل اقامتم! مشکل مهمی هم که تو هتل داشتم این بود که نمیشد از هتل به جائی زنگ زد! با موبایل هم که انقدر گرون بود که با 5 دلار شارژ فقط میشد 3، 4 دقیقه با ایران صحبت کرد! خلاصه فقط تونستم به ایران یه زنگ بزنم و خیلی خلاصه بهشون بگم که به کانادا زنگ بزنن و از وکیلم بخوان به من زنگ بزنه! البته این چیزا گفتنش راحته ولی من تو اون لحظه ها داشتم از نگرانی می مردم خلاصه بعد از یکی دو ساعت از دفتر وکیل بهم زنگ زدن منم تمام داستان رو واسشون تعریف کردم. قرار شد یه بررسی کنن و خبرشو بهم بدن! هر ثانیه برام یه عمر میگشت! یه بار دیگه نشستمو تمام مدارکمو یه مرور کردم. داستان از این قرار بود که حدود سه ماه پیش دعوتنامه شرکت در مصاحبه (Convocation a un entrevue) برام اومده بود؛ با وجود اینکه من اونموقع ایران نبودم اسکن نامه رو امضاء کردم و برای وکیل ایمیل کردم. تو این دعوتنامه نوشته شده بود که جهت تائید شرکتتان در مصاحبه، نامه رو امضاء کنین و حداکثر تا یک ماه برای اداره مهاجرت کبک فکس یا ایمیل کنید در صورت عدم ارسال نامه، اداره مهاجرت کبک این موضوع را به عنوان انصراف شما از مهاجرت تلقی کرده و درخواست مهاجرتتان لغو خواهد شد. از اونجائیکه کپی رسید فکس وکیل رو داشتم تاریخشو چک کردم و متوجه شدم که فکس با سه روز تاخیر از فرصت یک ماهه ارسال شده! از اونجائیکه من این غربیها رو خوب میشناسم به خودم گفتم کار از کار گذشته، فقط خدا میدونه چه حال و روز خرابی داشتم! بعد از دو ساعت که به اندازه یه عمر گذشت وکیلم دوباره بهم زنگ زد؛ منم که کلی شاکی بودم بدون اینکه به حرفش گوش کنم حسابی بهش توپیدم که آخه آدم حسابی من با وجود اینکه ایران نبودم همون روزی که نامه دستم رسید امضاء کردمشو برات ایمیل کردم؛ پس تو چرا با تاخیر واسه اداره مهاجرت فکسش کردی؟ همینا رو بهش گفتم که فهمیدم خودشم متوجه مشکل شده ولی موضوع بازم چیز دیگه ای بوده! در واقع اداره مهاجرت برای من دو تا دعوتنامه با دو هفته تاخیر فرستاده بوده و وکیلم بر اساس تاریخ دعوتنامه دوم فکس تائیدیه رو فرستاده بود. خلاصه وکیلم بهم اطمینان داد که اشتباه از طرف اداره مهاجرت بوده و اونم یه فکس واسه سفارت میفرسته و ماجراء رو توضیح میده و ازشون میخواد موضوع رو بررسی کنن، خلاصه بهم گفت نامه رو تهیه میکنه و بعد از فکس کردنش واسه سفارت، یه کپی ازش رو هم واسه من ایمیل میکنه. با وجود اینکه هنوز خیلی نگران بودم ولی امیدم یکم بیشتر شده بود در واقع چاره ای هم غیر از امیدواری نداشتم. هر کاری کردم نتونستم تو هتل بمونم و تصمیم گرفتم از هتل بزنم بیرون و یکم بی خیال بشم تا ببینم فردا چی میشه! یکی از عادتای من اینه که وقتی پیاده روی میکنم خیلی خوب میتونم فکر کنم؛ خلاصه دو ساعتی بیرون بودمو کلی فکر کردم و وقتیم بر میگشتم هتل رفتم تو یه کافی نت و نامه وکیل روهم گرفت و متوجه شدم که وکیلم به قول خودش اداره مهاجرت کبک رو فکس بارون کرده. اونروز یکی از بزرگترین ضد حالای عمرمو خورده بودم و همین بدجوری گیجم کرده بود. وقتی برگشنم هتل؛ بدون اینکه زیاد فکر بکنم خیلی زود بیهوش شدمو خوابم برد.

تو این پست از یکی از سخت ترین روزای عمرم واستون گفتم ولی فکر میکنم پست بعدی کاملا متفاوت باشه!!!
در این وبلاگ سعی میکنم اطلاعات و خاطرات خودمو از مهاجرت به کبک و کانادا با شما در میون بزارم.