کانادا

نمیتونم حسی رو که تو لحظه های آخر داشتم کاملا توضیح بدم ولی همینقدر بگم که حس شب کنکور در برابر این احساس هیچی نبود. اولین بارم نبود که از فرودگاه امام پرواز داشتم ولی اینبار خیلی با تمام دفعات قبل فرق داشت. اولین بار وقتی سه سال پیش میرفتم استرالیا از این فرودگاه پرواز کردم و بعد از اون هم چند بار برای سفرهای کاری به این فرودگاه رفته بودم اما شاید اهمیت این مسافرت به خاطر زمان طولانی بود که منتظر این لحظه مونده بودم. زمانی که استرالیا میرفتم اونقدر همه اتفاقات سریع افتاد که حتی فرصت دلواپسی رو هم نداشتم ولی اینبار نزدیک بیست ماه منتظر این لحظه مونده بودم و همه روزها و شبها به این روز فکر کرده بودم. خلاصه با همه این تفاسیر بالاخره انتظار تموم شده بود و یه جورائی تکلیفم داشت روشن میشد. داشتم به تحقق یه آرزو و یا یه کابوس نزدیک میشدم! یا یه قدم مهم برمی داشتم و یا همه انتظار و زحمات این چند وقته بی فایده میشد.

ساعت 10.30 شب ششم مهر یه آژانس گرفتم و رفتم فرودگاه. دو ساعت قبل از حرکت آخرین تمرین فرانسه رو هم با استاد خوبم که همیشه مدیون زحماتش خواهم بود برگزار کرده بودیم واعتماد به نفس خوبی هم پیدا کرده بودم. خیلی زود شاید سه ساعت زودتر از پرواز رسیدم به فرودگاه، یه خورده چرخ زدمو رفتم بارمو تحویل بدم، وقتی به گیشه تحویل بار رسیدم دیدم سی چهل نفر زن و مرد با لباسای کثیف و عجیب که شبیه لباسای پاکستانی ها یا بنگلادشیها بود مثل انسانهای اولیه روی زمین نشستن و به اندازه سه تا هواپیما هم بار دارن! با وجود اینکه تا اون موقع خیلی با هواپیما، قطار و اتوبوس اینور و اونور رفته بودم ولی تا حالا با این صحنه روبرو نشده بودم. به خودم گفتم خدا به داد من برسه اگه یکی از اینا تو هواپیما کنار من بشینه که تا دمشق خفه میشم. خلاصه با کلی نگرانی بارمو تحویل دادم، کارمند ایرانی تحویل بار هواپیمائی سوریه که متوجه نگاه های تعجب زده من شده بود با احترام خاصی بارمو تحویل گرفت و کارت پروازمو داد منم با سرعت رفتمو از کنترل پاسپورت هم رد شدم. اون موقع شب کلی پرواز از همه جای اروپا مثل آمستردام، لندن، وین و... به تهران رسیده بود و یه عالمه هم آدم بودن که میخواستن برن همینجاها، ولی من یه کارت پرواز هواپیمائی سوریه داشتمو یه گله همپروازیه خوش لباسو با کلاس!!! ولی راستش همش ته دل خودم امیدوار بودم که من دارم میرم تا از شر همین شرایط راحت بشم. بالاخره سوار هواپیما شدیم، من تقریبا خیلی زود وارد هواپیما شدمو سر جام نشستم همش منتظر بودم ببینم این همسفرای خوش عطر من کجا میشینن! راستش من از عربا زیاد خوشم نمیاد ولی هرچی باشن ازین میکروبا بهتربودن، یکی یکی وارد هواپیما شدن و هر کدومشون که نزدیک صندلی من میشد دعا میکردم رد بشه و بره! همه سوار شدنو هیچکس کنار من ننشست و خیالم راحت شد و تو دل خودم کلی از مامور کارت پرواز تشکر کردم. پرواز تقریبا دو ساعت و نیم طول کشید حدودای ساعت سه و نیم صبح رسیدم دمشق. از وحشی بازیای عربا تو صف کنترل پاسپورت و تحویل بار که بگذریم بالاخره از فرودگاه در اومدمو یه تاکسی گرفتمو آدرس هتل (به قول عربا فندق) رو بهش دادم و حدود ساعت پنج صبح رسیدم هتل که تقریبا تو میدون مرکزی شهر قرار گرفته بود. به محض ورود به هتل که مخصوص مسافرای ایرانی بود دو تا دختر ایرانیو دیدم که کنار چمدوناشون تو لابی هتل وایساده بودن، تا اطاقم آماده بشه چند دقیقه ای با اونا حال احوال کردم و فهمیدم که اونا هم واسه مصاحبه کبک اومدنو قبول شدن و الانم داشتن بر میگشتن ایران، خلاصه کلی انرژی گرفتمو رفتم اتاقم. راستش انتظار زیادی از هتلش نداشتم ولی در مجموع جای بدی هم نبود. میشه گفت به محض دراز کشیدن بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم ساعت تقریبا 12 ظهر بود. بلند شدمو یه دوش گرفتم و رفتم یه چرخی بزنم. اونروز جمعه بودو همه جا تعطیل بود و هوا تمیزو خوب بود یه سیم کارت خریدمو به تهران زنگ زدم و گفتم که همه چیز خوبه. برگشتم هتل دیدم یه لشکر شکست خورده که دلشون واسه اجداد عربشون تنگ شده التازه از ایران رسیدن. بی تفاوت از کنارشون رد شدمو رفتم رستوران، یه سری عرب زده هم اونجا نشسته بودن بدون اینکه چیزی بگم ناهارو که آشپز ایرانی هتل آماده کرده بود خوردمو رفتم تو اتاقم. مصاحبه من روز دوشنبه بود و منم تو این دو سه روز حسابی وقت داشتم تا هم کلمات و جمله های فرانسه رو یه مرور کنم و هم با آرامش کامل روی نمونه سوالات مصاحبه تمرکز کنم. تقریبا غیر از وقت صبحانه، ناهار، شام و عصرا که میرفتم یه چرخی تو شهر میزدم از اتاقم خارج نمیشدم. یکشنبه شب یعنی شب قبل از مصاحبه هم رفتم و هتلیو که قرار بود مصاحبم اونجا باشه پیدا کردم.

دیگه تقریبا کاملا آماده بودم که برم و تو مهمترین امتحان زندگیم شرکت کنم. دفعه بعد از ماجراهای اونروز سرنوشت ساز میگم.