تبليغاتX
قصه های من و کانادا
 
مهاجرت به کبک و کانادا
 
کانادا

دوستان عزیز, دو سال میشه که بسیاری از شما وبلاگ من رو میخونین! بتازگی تصمیم گرفتم با باز کردن صفحه "قصه های من و کانادا" در فیس بوک امکان ارتباط مستقیم تر با شما عزیزان رو فراهم کنم! امیدوارم در کنار وبلاگ که همچنان ادامه داره, این صفحه هم کمکی باشه برای ارتباط راحت تر و مستمرتر با همه شما! از این به بعد علاوه بر اطلاعاتی که در جریان مهاجرت به کانادا بر روی این صفحه قرار میدم، سعی میکنم با عنوان کردن موضوعات بحث در مورد مهاجرت، اطلاعات مفیدی رو با کمک شما جمع آوری کنم.

On Facebook

همین امروز اولین موضوع رو عنوان میکنم! برای دادن نظر خودتون به قسمت گفتگو ها یا Discussions برین! بزارین یه توضیح کلی بدم و اون اینه که من خودم هم مثل همه فقط یه نظر میدم و سعی میکنم هر هفته یه موضوع جدید رو مطرح کنم! البته اگه یه بحث به نتیجه نرسه ممکن هست بازم این مدت رو تمدید کنیم! در ضمن دوست دارم شما هم اگه موضوع خاصی مرتبط با این صفحه به نظرتون میرسه مطرح کنین تا به بحث عمومی بزاریم!  از همه شما چه اونائی که مهاجرت کردن و چه اونائی که در راهن و تمام کسانی که به نوعی با مباحث این صفحه مرتبطن خواهش میکنم بیاین اطلاعات مستدل، دقیق و بدور از هر نوع تعصب خودمون رو با این هدف که از تجریه همدیگه نهایت استفاده رو بکنیم با هم در میون بزاریم! امیدوارم از این وسیله نهایت استفاده رو بکنیم و با دریای اطلاعاتی که از این طریق میتونیم گرد بیاریم همه بتونیم با تکیه بر تجربه دسته جمعی بهترین انتخابها رو انجام بدیم!

برای رفتن به صفحه "قصه های من و کانادا" در فیس بوک میتونین از لینک موجود در ستون سمت چپ استفاده کنین و یا در فیس بوک این صفحه رو سرچ کنین!

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 8:5  توسط ا.ص  | 
کانادا

 دوستان عزیز بعد از پوزش بخاطر وقفه حدود یکساله که بخاطر انجام نشدن کارهای مهاجرت بود و ضمن تشکر از همه دوستانی که در این مدت صمیمانه من رو همراهی کردن، میخوام این خبر خوش رو به همه بدم که بالاخره بعد از حدود سه سال و نیم انتظار بتازگی ویزا و مدارک مهاجرت رو دریافت کردم.  هر چند انتظار خیلی خسته کننده بود ولی شیرینی گرفتن ویزا ارزششو داشت. راستشو بخواین فعلا برنامه رفتنم خیلی مشخص نیست و دلیل اصلیش هم شروع فصل سرماست که فکر کنم تو جائی مثل مونترال فاکتور تاثیر گذاری باشه.

wait is over


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 12:33  توسط ا.ص  | 

 

  آره، بالاخره تو سیدنی بودم و میدونستم که بعنوان یه تازه وارد تجربه های خوب و بد زیادی سر راهم هست. الان که به اون روزا و اتفاقاتی که افتاد فکر میکنم متوجه تصمیمات درست و غلط خودم میشم که شاید اگه امروز تو همون شرایط بودم تصمیماتم در مواجهه با این اتفاقات فرق میکرد. اگه بخوام راجع به تک تک این ماجراها بنویسم مسلما حالا حالا ها باید تایپ کنم! از اونجائیکه این روزا فکرم بد جوری مشغول دیر شدن نامه مدیکال کاناداست و راستشو بخواین زیاد حال و حوصله نوشتن ندارم، میخوام بصورت کلی خاطرات خودم از اون دوره و درسهائی رو که گرفتم براتون بنویسم. امیدوارم با این کار هم شما رو در این تجربیات شریک کنم، هم یادآوری باشه برای خودم به امید بکار گرفتنشون تو کانادا!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:7  توسط ا.ص  | 

استرالیا

حدودای ساعت 10.30 صبح اون شنبه خاطره انگیز از فرودگاه سیدنی خارج شدیم! نمیخوام اقراق کنم ولی من اونروز فهمیدم اینکه میگن هرجای دنیا باشی آسمون یه رنگه صد در صد اشتباهه! باور کنین آسمونشم یه رنگ دیگه بود! شایدم چون ما به آسمون خاکستری دود زده تهران عادت کردیم این احساس بهم دست داده بود! ولی همه جا آفتابی و روشن بود! شادابی و سرسبزی طبیعت واقعا آدمو به وجد می آورد! سیدنی که در واقع شهری ساخته شده روی آب و خشکیه تو اون روز بهاری آدمو یاد داستانهای افسانه ای میانداخت!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 7:30  توسط ا.ص  | 

استرالیا

کلا نیم ساعت اول پرواز رو تو یه شوک ناشی از ماجراهائیکه در حال اتفاق افتادن بود گذروندم! هواپیمای “Boeing-777” که ما سوارش بودیم جزو هواپیماهای پهن پیکر به قول معروف "لانگ رنج" به حساب میاد و از نظر تکنولوژی هم جزو نمونه های برتر جهانه. فضای داخلی که از ده صندلی در هر ردیف تشکیل شده بیشتر شبیه به سینماست تا اون هواپیماهای روسی که ما رو بهش عادت دادن و این روزا تو ایران روزی یکیش سقوط میکنه! به هر حال همینطور که غرق در افکار و رویاهای خودم بودم صدای مهماندارها که صبحونه رو آورده بودن منو به خودم آورد! وقتی از پنجره کناری بیرون رو نگاه کردم، هوا هنوز تاریک بود ولی دیگه چیز زیادی هم به طلوع خورشید نمونده بود! مرد اروپائی همسفرم هم مشغول خوندن روزنامه بود!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:25  توسط ا.ص  | 

استرالیا

بالاخره بعد از سالها انتظار یه ویزای یک ساله داشتم به یکی از کشورهائی که همیشه دوست داشتم برم! ویزائی که من داشتم یه ویزای کار و گردش بود (Working Holiday) که تا سه بار و جمعا سه سال قابل تمدید بود و خوب تو این مدت میتونستم برای اقامت دائم اقدام کنم و با توجه به حضور در استرالیا مسلما پروسه اقامت خیلی سریعتر انجام میشد. همینجا بزارین خلاصه بگم که اصولا اداره مهاجرت استرالیا این نوع ویزا رو بیشتر به شهروندان کشورهای غربی میده که ضمن بازدید و زندگی امکان کار محدود رو هم برای تامین هزینه های سفر داشته باشن، ولی طبق توافقی با ایران، استرالیا قبول کرده بود تا برای یه مدت خاص این ویزا رو هر ساله برای تعدادی از کارشناسان مورد نیاز از طریق وزارت کار ایران صادر کنه!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:36  توسط ا.ص  | 

استرالیا

راستش نمیخواستم تو این وبلاگ غیر از مسائل مربوط به مهاجرتم به کانادا چیزی بنویسم، ولی انگار این مدیکال فعلا منو سر کار گذاشته و چون میدونم سر زدن به وبلاگی که خیلی وقته توش چیزی نوشته نشده چقدر خسته کنندست، چند روزه دارم فکر میکنم واسه دوستانی که لطف میکنن و به وبلاگم سر میزنن یه سری از خاطرات سفرم به استرالیا رو بنویسم که فکر کنم هم برای دوستان همراه کانادا جالب باشه و هم برای کسائی که دارن برای استرالیا اقدام میکنن و شاید به منم یه سری میزنن! البته امیدوارم هرچه زودتر مدیکال هم بیاد و برگردیم سر داستان خوب مهاجرت به کانادا!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:44  توسط ا.ص  | 

کانادا

من همچنان در انتظار مدیکال هستم!!! چند روز پیش با یکی از دوستانی که در دوره مصاحبه من وبلاگی داشت و الان چند وقته که مدیکالشو فرستاده صحبت میکردم، میگفت احتمالا چون من مدت زیادی خارج از ایران بودم، مرحله سکیوریتی چکم بیشتر از معمول طول میکشه! به هر حال امیدوارم زودتر این مدیکال هم بیاد که دیگه داره خستم میکنه! البته هفته پیش با وکیلم صحبت کردم، معتقد بود حداکثر تا دو ماه دیگه مدیکالم میاد! فعلا که غیر از امیدواری کاری از دستم بر نمیاد!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:22  توسط ا.ص  | 

کانادا

نصف شب پنجشنبه رسیدم تهران! با وجود اینکه تنها یه هفته سوریه بودم، ولی تو همین یه هفته انقدر ماجراهای مختلف اتفاق افتاده بود که احساس میکردم یه ماه اونجا بودم! باور کنین حتی فرودگاه امام و اون شرایط ... هم قشنگ به نظرم میرسید. اولین بارم بود که اونموقع شب میرسیدم فرودگاه! شاید به جرات بتونم بگم مسافرای 5 پرواز تو کنترل پاسپورت بودن! راستش اون شب با دیدن بعضی رفتارای یه سری از این هموطنای مثلا بافرهنگ  خارج نشین، بیشتر فهمیدم که مردم ما،چه در داخل ایران و چه در خارج چقدر مشکل فرهنگی دارن! تو پرانتز بزارین بگم که من بر اساس تجربیات استرالیای خودم و همینطور صحبت های آشنایانی که سالها اونور زندگی کردن، به این نتیجه رسیدم که با تمام احترامی که واسه همه هموطنام قائل هستم، وقتی میرم تا خارج از ایران زندگی کنم باید حداقل واسه یه مدت از جامعه ایرانی خارج از کشور به هر شکلی فاصله بگیرم!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:45  توسط ا.ص  | 

کانادا

از یه رویای شیرین تا یه کابوس تلخ،  راه چقدر کمه!!! یا شایدم برعکس!!!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:26  توسط ا.ص  | 

کانادا

بالاخره روز مصاحبه رسید!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 22:11  توسط ا.ص  | 

کانادا

نمیتونم حسی رو که تو لحظه های آخر داشتم کاملا توضیح بدم ولی همینقدر بگم که حس شب کنکور در برابر این احساس هیچی نبود. اولین بارم نبود که از فرودگاه امام پرواز داشتم ولی اینبار خیلی با تمام دفعات قبل فرق داشت. اولین بار وقتی سه سال پیش میرفتم استرالیا از این فرودگاه پرواز کردم و بعد از اون هم چند بار برای سفرهای کاری به این فرودگاه رفته بودم اما شاید اهمیت این مسافرت به خاطر زمان طولانی بود که منتظر این لحظه مونده بودم. زمانی که استرالیا میرفتم اونقدر همه اتفاقات سریع افتاد که حتی فرصت دلواپسی رو هم نداشتم ولی اینبار نزدیک بیست ماه منتظر این لحظه مونده بودم و همه روزها و شبها به این روز فکر کرده بودم. خلاصه با همه این تفاسیر بالاخره انتظار تموم شده بود و یه جورائی تکلیفم داشت روشن میشد. داشتم به تحقق یه آرزو و یا یه کابوس نزدیک میشدم! یا یه قدم مهم برمی داشتم و یا همه انتظار و زحمات این چند وقته بی فایده میشد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:23  توسط ا.ص  | 

کانادا

همونجور که تو نوشته قبلیم گفتم بعد از کلی تحقیقات بالاخره تو ماه اکتبر 2006 پرونده مهاجرتم به استان کبک کانادا رو توسط یه وکیل تکمیل و برای سفارت کانادا در سوریه فرستادم. اول بزارین واسه اون دسته از دوستانی که نمی دونن بالاخره واسه کارای مهاجرتیشون باید وکیل بگیرن یا نه یکم توضیح بدم، اصولا انجام تمامی مراحل مهاجرت به نحوی طراحی و برنامه ریزی شده که هر کسی با داشتن دانش لازم از زبانهای انگلیسی و فرانسه تقریبا بدون هیچ مشکلی بتونه قدم به قدم از مرحله تکمیل فرمها تا مصاحبه و گرفتن ویزا پیش بره. ناگفته نمونه که گاهی وقتها اتفاقات پیش بینی نشده ای هم ممکنه پیش بیاد، که برای خود من هم پیش اومد و تو نوشته های بعدیم حتما براتون تعریف میکنم، در اینجور مواقع هست که حضور یک وکیل باتجربه که سابقه پرونده های مشابه رو هم داشته باشه میتونه بسیار کمک کننده باشه. من خیلیا رو دیدم که بدون هیچ وکیلی اقدام کردن و نتیجه هم گرفتن در مقابل خیلیا رو هم دیدم که مثل یکی از دوستانم خودشون به تنهائی اقدام کردنو بعد از یکی دو سال انتظار تازه فهمیدن به خاطره اشتباهی که بر اساس بی تجربگی تو یکی از مراحل پرونده مثلا تو تکمیل فرما کردن کل مسیرو اشتباه اومدن و امکان پیگیری پروندشونم دیگه ندارن. در مجموع بزارین بگم اگه شما هم مثل من از اون دسته آدمائی هستین که با توجه به اهمیت مسئله مهاجرت حاضر به ریسک کردن نیستین و ترجیح میدین با یه مقدار هزینه بیشتر آرامش فکری بیشتری داشته باشین بهتون توصیه میکنم با تحقیقات از یه وکیل کمک بگیرین ولی اگر این مساله خیلی هم براتون مهم نیست و حاظر به ریسک بیشتری هستین میتونین خودتون اقدام کنین، در ضمن یادتون نره که از دید اداره مهاجرت هیچ فرقی بین کسی که وکیل داره و اونی که خودش اقدام میکنه وجود نداره و داشتن وکیل هم هیچ تضمینی برای مهاجرت شما نیست.        


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:31  توسط ا.ص  | 

کانادا

شاید 13 یا 14 سال بیشتر نداشتم ولی هربار آشنا و یا فامیلی رو میدیدم که از ایران میره پیش خودم میگفتم یعنی میشه منم یه روز برم! شاید اوایل حتی دلیل رفتن اونارو هم نمی دونستم ولی خیلی زود دلایلشونو می فهمیدم، وقتی بعد از چند سال یکی می اومد ایران با علاقه حرفاشو گوش می کردم و احساس میکردم اون داره از آینده من حرف میزنه. هر روز که می گذشت و با سختی های زندگی که خیلی هاش فقط مخصوص ما ایرانیهای امروزه آشناتر میشدم انگیزه هام واسه رفتن قویتر میشد. شاید دیگه نیازی نباشه راجع به موانعی که سر راه جوونای ایرانی هست توضیح بدم. از کنکور مسخره گرفته تا هزار مانعی که سر راه نیازهای طبیعی هر جوون ایرانی وجود داره. همه اینا باعث شد هر روز واسه رفتن مصمم تر بشم. میدونم خیلی ها تو ایران میمونن و شاید تحمل میکنن ولی من اهل تحمل نبودم شاید خیلی ها بگن فرار راهش نیست ولی من تصمیمم رو گرفتم و میدونم این بهترین کاری بود که میتونستم بکنم.

مهاجر


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:48  توسط ا.ص  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM