تبليغاتX
قصه های من و کانادا
 
مهاجرت به کبک و کانادا
 

 

  آره، بالاخره تو سیدنی بودم و میدونستم که بعنوان یه تازه وارد تجربه های خوب و بد زیادی سر راهم هست. الان که به اون روزا و اتفاقاتی که افتاد فکر میکنم متوجه تصمیمات درست و غلط خودم میشم که شاید اگه امروز تو همون شرایط بودم تصمیماتم در مواجهه با این اتفاقات فرق میکرد. اگه بخوام راجع به تک تک این ماجراها بنویسم مسلما حالا حالا ها باید تایپ کنم! از اونجائیکه این روزا فکرم بد جوری مشغول دیر شدن نامه مدیکال کاناداست و راستشو بخواین زیاد حال و حوصله نوشتن ندارم، میخوام بصورت کلی خاطرات خودم از اون دوره و درسهائی رو که گرفتم براتون بنویسم. امیدوارم با این کار هم شما رو در این تجربیات شریک کنم، هم یادآوری باشه برای خودم به امید بکار گرفتنشون تو کانادا!

  میدونین اگه بخوام خلاصه بگم چند روز و اتفاق خاص هست که هیچوقت فراموش نمیکنم. اولیش روزی بود که برای اولین بار رفتم دیدن اپرا هاوس معروف سیدنی! محل اقامت موقت ما تو منطقه "تاپ راید" بود و چند تا اتوبوس از جلوی شاپینگ سنتر محلمون مستقیم میرفت تا داون تاون سیدنی!

 از خیابون اصلی داون تاون میرفت تا میرسید به محلی به اسم “Circular Quay”، اینجا در واقع محل تمرکز تمام سیستم های حمل و نقل شهری سیدنی بود، از اتوبوس و قطار شهری گرفته تا فری هائی که بیشتر توریست ها رو توی خلیج سیدنی میگردونن! تو یکی از همون روزای اولی که رسیدم سیدنی و بعد از اینکه کارهای اولیه ای مثل باز کردن حساب بانکی، تهیه موبایل و گرفتن “Tax File Number” رو انجام دادم یه روز تصمیم گرفتم برم اپرا هاوس رو ببینم! اپرا هاوس سیدنی که جزو یکی از ساختمونهای شاخص جهان و بقول معروف یه لند مارک شناخته شده بین المللیه، همیشه از دوران دانشگاه و حتی زمانیکه مسابقات المپیک تابستونی سیدنی رو میدیدم مورد توجه من بود. وقتی از اتوبوس تو “Circular Quay” پیاده شدم هنوز هیچ نشونه ای از اپراهاوس دیده نمیشد! از زیر پلی که از روش قطارها و ماشینها رد میشن و در مقابل ایستگاه فری ها قرار داره در میون انبوه جمعیتی که اکثرشون توریستها بودن رد شدم! یه پیاده روی پهن و شلوغ و محلی که خیلیا از جمله "اب اوریجینالها" به هنرنمائی مشغولن اولین منظره ای بود که بعد از رد شدن از زیر پل دیدم!

 روبرو پل زیبای "هاربر بریج" بر روی خلیج آبی رنگ زیبا منظره ای فراموش نشدنی بود که چشمو نوازش میداد! هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که از پشت ساختمونهای کنار هاربر، اپرا هاوس سفید و زیبای من درست مثل یه صدف سفید که تازه از زیر آب شفاف اقیانوس بیرون اومده باشه زیر نور درخشان آفتاب و در پس زمینه ای از آبی خالص خلیج خودنمائی کرد! اگه بگم برای چند لجظه ای نفسم تو سینه حبس شده بود دروغ تگفتم. دیدن ساختمونی که همیشه عکسشو تو کتابها و مجلات معماری دیده بودم با اون شکوه خاص خارق العاده بود. اونروز ساعتها همونجا محو تماشای زوایای زیبای این شاهکار هنری و همینطور محیط منحصر به فردی که زیبائی اپرا هاوس رو دوچندان میکرد بودم.

  یه روز دیگه تصمیم گرفتم برم و فقط پل هاربر بریج رو از نزدیک ببینم!

 خیابون “York Street” رو که ادامه بدی میرسی به پل قوصی فلزی هاربر بریج که به قولی کانسپت اولیش از بومرنگ استرالیائی گرفته شده! از روی این پل علاوه بر ماشینها، قطارهای شهری هم عبور میکنن و این پل در حقیقت دو طرف هابر سیدنی رو بهم وصل میکنه. اونروز من که بهمراه یکی از بچه ها رفته بودیم داون تاون، اول از پیاده روی کنار پل تا آخر پل پیاده رفتیم و از اون بالا اپرا هاوس، “Circular Quay” و خلیج رو تماشا کردیم! بعد برگشتیم و وارد یکی از چهار پایه اصلی پل که هر کدومش به اندازه یه ساختمون چند طبقس و در واقع نوعی موزه بود شدیم!

 ورودی این قسمت حدود هشت دلار بود! وارد ساختمون شدیم و همینطور که از پله ها بالا میرفتیم مجسمه کارگرهای اول قرن بیستمی رو میدیدیم که در حال ساختن پل از کابلها آویزون هستند. تو طبقه اول سالنی وجود داشت که فیلمی راجع به مراحل ساخته شدن پل رو نمایش میداد. تو پایگرد پله ها کلکسیونهایی از تمبرها، عکسها و کتابهای مربوط به پل نمایش داده شده بودن.  از در پشت بوم ساختمون که در میومدی کل داون تاون سیدنی، اپرا هاوس، خلیج، بارانداز و کلا تمام شهر رو روبروت میدیدی! واقعا صحنه های منحصر به فردی بود! یه ساعتی اون بالا بودیمو فیلم و عکس گرفتیم!

 امکان هیجان انگیز دیگه ای که وجود داشت “Bridge Mounting” بود، یعنی اینکه یه سری لباسهای ایمنی بهتون میدادن و به همراه یه لیدر از روی پله هائی که روی قوص پل وجود داشت تا اوج پل بالا میرفتی! ولی چون یکم گرون بود اونروز نتونستیم این قسمت رو ببینیم ولی تا همونجائی که رفته بودیم هم خودش کلی هیجان انگیز بود!

 اگه راستشو بخواین امروز که به اون موقع ها فکر میکنم تمام صحنه ها مثل عکسهای حرفه ای هالیوودی و درخشان تو ذهنم جا گرفته! شاید فکر کنین دارم اقراق میکنم ولی باور کنین انگار تمام این صحنه ها تو ذهن من زیر نور نورافکن های حرفه ای فیلم برداری شدن!

  از جاهای خاص دیگه ای که تو سیدنی دیدم و هیچوقت فراموش نمیکنم میتونم به این موارد اشاره کنم:

-          دارلینگ هاربر، که یه خلیج کوچیک و زیبا بود که دور تا دورش رستورانها، بارها، کازینو ها و نایت کلابها قرار داشت. منظره شبهای اینجا با نورهای رنگا وارنگی که تو آب خلیج منعکس میشه واقعا خارق العادست. از جذابیتهای دیگه ای که اونجا وجود داره، یه کشتی قدیمیه که یه گوشه لنگر انداخته و الان ازش به عنوان رستوران استفاده میشه. در ضمن اکواریوم سیدنی که در نوع خودش از نظر بزرگی دومین در جهانه تو یه گوشه دارلینگ هاربر قرار گرفته و یکی از جاذبه های توریستی اصلی سیدنی به حساب میاد. یادمه بعضی بعد از ظهرها با بچه ها میرفتیم دارلینگ هاربر و تو کافه های پیاده روئی کنار خلیج میشستیم و یه صفائی به خودمون میدادیم!

-          هاید پارک و کاتادرال مربم مقدس، که تو داون تاون قرار دارن جاهای مورد علاقه من تو مرکز شهر بودن! پارک که پر بود از درختهای قدیمی و زیبا با انواع و اقسام پرنده های شناخته و ناشناخته، بهمراه آبنماها و مجسمه های زیبا فضائی آروم و خاطره انگیز رو واسه وقتهای آزاد من تو شهر ایجاد میکرد. یه گوشه پارک یه زمین شطرنج وجود داشت با مهره های شطرنجی که هر کدومشون نیم متر ارتفاع داشتن و مردم دسته جمعی با هم شطرنج بازی میکردن! همینطور که تو پارک قدم میزدی منظره برج طلائی مخابراتی سیدنی که بلندترین ساختمون داون تاونه کاملا نظرتو جلب میکرد.

کاتادرال هم که اونطرف خیابون قرار داشت یکی از قدیمیترین نمونه های ساخته شده تو استرالیا بود. از نقطه نظر معماری ساختمون جذابیتهای زیادی داشت. عظمت فضای داخلی و نقاشیهای مذهبی روی دیوارها با طیفی از نورها که تمام فضا رو پر کرده بود، هر بازدید کننده ای رو تحت تاثیر خودش قرار میداد.

 

-          تاون هال، جزو قدیمیترین ساختمونهای شهر بود و توی زیر زمینش یکی از معروفترین ایستگاه های قطار شهری سیدنی به همین نام قرار داشت. بعد از ظهرا وقتی از جلوی تاون هال رد میشدی روی پله ها کلی آدم میدیدی که نشستن و عکس میگرن. یادمه یه مرد الکلی همیشه اونجا میشست و در حالیکه بطری مشروبشو سر میکشید به مردم یه لبخندی هم میزد، یه دفعه از یکی از بچه های ما یه سیگار گرفت و از اون به بعد هر وقت از اونجا رد میشدیم کلی برامون دست تکون میداد.

-          بارها، یکی از محبوبترین فضاهای من تو سیدنی بودن. بار آلمانیا که همیشه با بچه ها میرفتیمو یه آبجوی VB میزدیم یا بار وسترنی که نزدیک “Circular Quay” بود و یه دختر خوشگل و بانمک بارمنش بود، جزو پاتوقهای دائمی من بود. یه باری هم نزدیک محل کارم بود که بعضی بعد از ظهرا وقتی خسته از کار میزدم بیرون یه آبجوی تگری میگرفتم و نیم ساعتی پیاده تا ایستگاه اتوبوس میرفتم.

-          سواحل اقیانوس، در سیدنی جزو جذابیتهای طبیعیه شهر بحساب میاد و سواحل سیدنی که در کناراقیانوس آرام قرار گرفته با شنهای طلائی رنگش، تابستونا پاتوق موج سوارا، توریست ها و فرشته های خوش اندامه! ما هم چند باری با بچه ها رفتیم یکی از معروفترین سواحل بنام “Bondi Beach”! میدونین آرامشی که بعد از یک روز خوابیدن تو ساحل بدست میاوری کافیه تا یه هفته تمام با انرژی کار کنی! صحنه دختر پسرای جوونی که تخته موج سواریشون زیر بغلشونه و سوار اتوبوس میرن بسمت ساحل خیلی بچشم میخوره!

  ماجرای فراموش نشدنی دیگه مربوطه به کریسمس، یادمه با دو تا از دوستا رفتیم دارلینگ هاربر! همینطور که کنار هاربر قدم میزدیم از دور دو نفر رو دیدیم که احساس کردیم هموطنن! نزدیکتر که رفتیم دیدیم بله دارن فارسی صحبت میکنن! ناخودآگاه سلام کردیم! از بچه هائی بودن که قبلا تو ژاپن کار کرده بودن و بعدا از یه طریقی رسیده بودن استرالیا و پناهنده شده بودن! طفلک ها بچه های خوبی بودن ولی معلوم بود که شرایط جالبی ندارن! (همینجا شاید بد نباشه یه موضوعی رو بگم و اونهم راجع به هموطنای ایرانی بود که تو استرالیا دیدم و برداشت خودم از شرایطشون در این به اصطلاح کامیونیتی! بنظر من بر خلاف خیلی از کامیونیتیای خارجی مثل هندیا، چینیا یا لبنانیا که خیلی هوای همو دارن ایرانیا نه هیچ انسجامی دارن و نه حتی علاقه ای به ارتباط با هموطناشون! سیل مهاجرای ایرانی که بعد از انقلاب از ایران خارج شدن به استرالیا هم رسیدن و اگه بخوایم کلی بگیم بیشترین میزان این مهاجرین هموطنای مسیحی ما بودن! اگه از موج آخر مهاجرین ایرانی که در چند ساله اخیر به استرالیا سرازیر شدن و از نظر سطح تحصیلات و دانش خیلی بالا هستن بگذریم مهاجرین قدیمی تو جامعه استرالیا زیاد سرشناس نیستن و بقول یکی از دوستانی که بیست سالی در استرالیا زندگی کرده بود اصولا در استرالیا قحط الرجال ایرانی هست!) اونشب خیلی بهمون خوش گذشت! اصولا حول و هوش سال نو تو استرالیا که بر خلاف اکثر کشورها وسط تابستونه، حال و هوای خاصی تو شهر هست! یادمه صبح روز کریسمس رفته بودم لاندری لباسارو بشورم، وقتی داشتم بر میگشتم دیدم یه پاپا نوئل توپل موپل داره میاد! وقتی به من رسید با چنان صدای بلندی کریسمس مبارک گفت و با من دست داد که شکه شده بودم!

  از روزا و شبای دیگه ای که هیچوقت فراموش نمیکنم شب سال نو بود. قبلا از چند تا از دوستان ایرانی که چند سالی سیدنی بودن شنیده بودم که شب سال نو توی هاربر سیدنی قیامت میشه ولی تا با چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم اوزیا چطور تو این شب بقول خودمون میترکونن! بعد از ظهر سی و یکم دسامبر با سه تا از بچه ها رفیم داون تاون! خیابون اصلی داون تاون رو بسته بودن و اتوبوسا تا یه جائی میرفتن و بقیشو باید پیاده میرفتیم! از اتوبوس که پیاده شدیم سیل جمعیت رو میدیدیم که بسمت “Circular Quay” میرن! ما هم با جمعیت همراه شدیم! بعضیا هم میرفتن طرف دارلینگ هاربر ولی ما تصمیم گرفتیم بریم اپرا هاوس! ساعت حدودای پنج بعد از ظهر بود که رسیدیم جلوی اپرا هاوس! با وجود اینکه هنوز چند ساعتی به تحویل سال مونده بود جا واسه راه رفتن نبود. همه رو زمین نشسته بودن و میخواستن بزرگترین آتیش بازی دنیا رو که قرار بود روی هاربر بریج و بر فراز خلیج انجام بشه تماشا کنن! توریست ها هم که غوغا میکردن! ما هم رفتیم و درست جلوی اپرا هاوس و رو به هاربر بریج یه جا نشستیم! یه خانوم سیاه پوست با دو تا بچه توپل و بانمکش هم از آفریقای جنوبی اومده بودن تا جزو اولین کسائی باشن که به سال نو خوشامد میگن! همینطور که اونجا نشسته بودیم متوجه تعداد زیاد ایرانیائی شدیم که تو اطراف ما نشستن! راستش رفتارهای ایرانیا اونشب بخصوص با هموطناشون واقعا خجالت آور بود! البته نه همشون ولی خوب بودن هموطنائیکه توی جامعه ای آزاد و مترقی مثل استرالیا هنوز درگیر مشکلات و کمبودهای ناشی از زندگی در محدودیت بودن! هر لحظه شلوغتر میشد و واقعا دیگه جا واسه سوزن انداختن نبود! جامعه سیدنی که به درستی مولتی کالچرال نامیده میشه رو اونشب میشد دید! از هر رنگ و نژادی اونجا بودن! هوا که تاریک شد نور پردازی روی هاربر بریج که برای آتیش بازی آماده شده بود و رفت و آمد ماشینها روش متوقف بود، نظرها رو به خودش جلب کرد. ما مشغول صحبت بودیم و میدونستیم سال تحویل راس ساعت 12 شب خواهد بود که یهو راس ساعت نه دیدیم هاربر بریج غرق نور و آتیش بازی شد! تعجب کرده بودیم چون اصلا انتظارشو نداشتیم! وقتی از کسائیکه اونجا بودن پرسیدیم گفتن این آتیش بازی بخاطر بچه هاست که نمیتونن تا ساعت 12 منتظر بشن و باید زودتر برن! آتیش بازی بچه ها خیلی طولانی نبود! نمیدونین آتیش بازی و انعکاسش تو آب خلیج چقدر زیبا بود! این آتیش بازی که تموم شد تعداد آدما یکم کمتر شد ولی باز رفته رفته آدمای جدید همه جا رو پر کردن! خلاصه ساعت به دوازده نزدیک شد و از پنج دقیقه مونده به نیمه شب شمارش معکوس روی پایه پل به نمایش در اومد! همه به پل نگاه میکردن که قراره تا چند ثانیه دیگه غرق نور و آتیش بشه! 10. 9. 8. ... 3. 2. 1 و سال نو مبارک! بزرگترین آتیش بازی جهان روی هاربر بریج شروع شد! آتیش بازی که چه عرض کنم! رقص آتش! بعد ها شنیدم که برای این آتیش بازی یه سال تمام تمرین و برنامه ریزی کرده بودن! رقص نورها و رنگها که با انعکاس تو خلیج چند برابر زیبا میشد آدمو واقعا مست میکرد! باور کردنی نبود! همه غرق خوشحالی بودن! چهره دختر پسرائی که در نهایت آزادی همدیگه رو تو آغوش گرقتن و شادیشونو با هم تقسیم میکنن چقدر زیبا بود! همونجا یاد جوونای خودمون می افتادم که چه شرایطی تو سرزمینشون دارن! آتیش بازی نیم ساعتی ادامه داشت و بعد جمعیتی که به قولی تا یک میلیون نفر بودن سرازیر شدن تو شهر! خیلی جاها جوونا کپه کپه جمع شده بودن و میرقصیدن! آدمائی رو میدیدی که همینطور که از کنارت رد میشن با شادی سال نو رو بهت تبریک میگن! دیسکوها از جمعیت پر بودن! میدونین اونشب به چشم دیدم چطور یه میلیون آدم خوشحالن و در کمال تمدن از زندگیشون لذت میبرن! تا ساعتای 3 صبح داون تاون بودیم و در حالی که هنوز جشن و شادی ادامه داشت رفتیم بسمت تاون هال که باید از اونجا سوار اتوبوس میشدیم و میرفتیم خونه! اتوبوسها بدون تاخیر وارد ایستگاه میشدن و خیلی زود پر میشدن و حرکت میکردن! نظم و ترتیب و برنامه ریزی در نهایت خودش بود! ما هم سوار شدیم و حدودای ساعت 3.30 صبح رسیدیم خونه! اونشب یکی از خاطره انگیزترین شبهای زندگی من  بود! اونشب علاوه بر اینکه بزرگترین آتیش بازی جهان رو تماشا کردم شاهد نمایش کاملی از صلح، تمدن، دموکراسی و فرهنگ بودم!

  اولین شبی هم که با بچه ها رفتیم نایت کلاب جزو تجربیات و خاطرات فراموش نشدنی منه! یه بعد از ظهر شنبه مهدی که ماشین داشت اومد دنبال ما و چهار نفری رفتیم شهر! (شاید تعجب کنین ولی وقتی تو سیدنی میگی شهر یا City منظور همون داون تاون و شهر اصلی سیدنیه) تصمیم گرفتیم بریم نایت کلاب! به چند تا نایت کلاب سر زدیم تا بالاخره تصمیم گرفتیم بریم تو یکیشون! مهدی که باید رانندگی میکرد با ما نیومد و تو ماشین موند! همین که میخواستیم وارد نایت کلاب بشیم یه چینی گنده گیر داد که کارت شناسائی نشون بدین! میخواست چک کنه ببینه 18 سالمون هست یا نه! هیچکدوممون کارت شناسائی نداشتیم! خلاصه با هزار گرفتاری کوتاه اومد و ما رفتیم تو! خوشبختانه اونشب یکی از دی جی های معروف سیدنی هم تو اون نایت کلاب برنامه داشت! زیر نایت کلاب یه بار هم بود که خیلی از بار خود نایت کلاب ارزونتر بود! چند دقیقه ای بالا بودیمو تصمیم گرفتیم بریم پائین تو بار و یه فازی بگیریم برگردیم! یادش بخیر عجب شبی بود! تا ساعت دو صبح رقصیدیم و ترکوندیم! راستش بعد از استرالیا چندین بار تو چند جای دیگه رفتم نایت کلاب ولی هیچکدومشون اون انرژی رو نداشتن! میدونین تو کشورای شرقی و جاهائی که ادای غربیارو در میارن اینجور جاها مثل یه وصله نچسب به فرهنگ بومی اونجاها میمونه و اصلا حال و هوای کشورائی رو که این فضاها از فرهنگ اجتماعیشون بر اومده رو نداره! حسی که اون شب تو نایت کلاب سیدنی داشتم حس یه آدم قرن بیست و یکمی تو یه کشور جهان اول بود که داره از زندگیش لذت میبره و این با ادا در آوردن تو کشورهائی با فرهنگ جهان سومی خیلی فرق میکنه!

  کار کردن تو استرالیا برای منی که یه سال هم سابقه کار حرفه ای نداشتم داستانی بود! خوب با اون ویزائی که ما داشتیم کار دائمی و پرمننت زیاد ممکن نبود و باید بقول معروف دنبال کار کژوال میگشتی! من نصف مدتی رو که تو استرالیا بودم تو یه بیزنس ایرانی کار کردم و میشه گفت هزینه های زندگیمو در آوردم! هر روز ساعت 8.30 میرفتم سر کار و 4.30 بر میگشتم خونه! تو این دوره کار کردن اتفاقات و ماجراهای مختلفی برام پیش اومد که یکی از جالبتریناشو براتون تعریف میکنم! داستان از این قرار بود که من در طول هفته از دوشنبه تا جمعه میرفتم سر کار و شنبه و یکشنبه رو تعطیل بودم! هر روز ساعت 7.30 از خونه در میومدم و با دو تا اتوبوس میرسیدم به محل کارم! موقع برگشتن هم باز با همون دوتا اتوبوس برمیگشتم خونه! یه هفته رئیسمون خواست که شنبه روهم بریم سر کار! صبح طبق معمول بدون مشکل رفتم شرکت! بعد از ظهر بازم مثل هر روز از کار در اومدم و سوار اتوبوس اول شدم و تا محلی بنام "چتسوود" که باید اتوبوسم رو عوض میکردم رفتم! وقتی وارد ایستگاهی که همیشه از اونجا سوار اتوبوس میشدم، شدم برخلاف همیشه دیدم کسی تو ایستگاه نیست! بخودم گفتم خوب امروز شنبست و آدم کمه! یه ربعی رو نیمکت ایستگاه نشستم و دیدم نخیر نه از اتوبوس خبری هست نه از مسافرا! بلند شدم رفتم و تایم تیبل ایستگاه رو که ساعت ورود اتوبوسها رو با اختلاف یکی دو دقیقه روش نوشته بود نگاه کردم دیدم ای بابا! روزای شنبه آخرین سرویس ساعت 3.30 هست و دیگه هیچ اتوبوسی از این ایستگاه رد نمیشه! تو "چتسوود" یه ایستگاه مترو هم بود ولی مشکل اینجا بود که مترو تو "تاپ راید" ایستگاه نداشت و اگه با مترو میرفتم باید نیم ساعتی از "وست راید" تا خونه رو پیاده میرفتم! به خودم گفتم هوا که خوبه راه رو هم که میشناسم فوقش یه ساعت پیاده راهه! رفتم از یه بار محلی یه آبجوی "جک دنیلز" تگری گرفتم و پیاده راه افتادم بسمت خونه! یه خیابون سرازیر بود که اتوبوس همیشه از اونجا میرفت تا میرسید به "لین کوو رود" و از اونجا دو کیلومتری تا خونه راه بود. اشتباه من این بود که چون اون خیابون سرازیر یکم دور بود تصمیم گرفتم از یه خیابون موازی برم! غافل از اینکه تو سیدنی بخاطر شرایط جغرافیائی شهر که روی دریا و تپه قرار گرفته، شبکه خیابونا به هیچ وجه شطرنجی نیست و به عبارت دیگه خیابونای موازی وجود ندارن! یه ربعی تو خیابون سرازیری رفته بودم که دیدم خیابون داره بسمت راست میپیچه و این یعنی دور شدن از خونه ولی راستش چون خیابون سرازیر بود کلی راه هم اومده بودم تنبلی کردم برگردم و از خیابون همیشگی برم! هر چی جلوتر رفتم خیابون بیشتر به راست متمایل شد! یه ساعتی رفته بودم و اصلا نمیدونستم کجا هستم! راه برگشت هم نداشتم! کم کم وارد یه جنگل شدم. وقتی میگم جنگل یعنی واقعا جنگل! صدای پرنده های عجیب غریب استرالیائی! هیچ خونه ای نبود و هر دو دقیقه یه بار یه ماشین هم میومد و رد میشد. هوا هم داشت کم کم تاریک میشد! حتی یه نفر نبود که بپرسم مسیرم درسته یا نه! بعد از یه ساعت پیاده تو تاریکی تو جنگل رسیدم به یه پمپ بنزین! از کارگر پمپ بنزین مسیرم رو پرسیدم! گفت این خیابون رو ادامه بده میرسی به یه پل، از زیر پل اگه بری میرسی به "لین کوو رود"! از پمپ بنزین تا پل هم حدود 45 دقیقه پیاده رفتم! خلاصه تا رسیدم خونه ساعت حدود 11 شده بود و من شش ساعت پیاده راه رفته بودم!

  موضوع دیگه ای که دوست دارم حتما ازش یاد کنم داستان همسایه ایرانی ما تو سیدنیه! قصه اینجوری بود که بچه هائی که از طریق کاریابی رفته بودیم سیدنی ده نفری میشدیم! من به اتفاق سه تا دیگه از بچه ها با هم بودیم، بقیه هم با هم یه خونه بزرگ ویلائی تو منطقه “Carlingford” گرفته بودن! هفته ای یکی دو بار همه جمع میشدیم و همدیگه رو میدیدیم! بعد از حدود دو ماه دوتا از بچه ها تصمیم گرفتن برن "بریزبن" و "پرت"، خلاصه به پیشنهاد دوستان تصمیم گرفتم برم و با چهار تا از بچه ها تو "کارلینگ فورد" زندگی کنم! بالاخره یه روز طبق معمول مهدی اومد و وسایلمو بردیم خونه جدید!

 فردا صبحش همه بچه ها رفتن سر کار و من تنها خونه موندم! حدودای ظهر در زدن، درو که باز کردم یه آقای محترم به فارسی باهام سلام احوال پرسی کرد! لهجش به ایرانیائی میخورد که فارسی رو تو خارج یاد گرفتن! راستش من قبلا این آقا رو تو اون محله دیده بودم ولی همیشه فکر میکردم یه اوزیه اصله! میدونین سرشو از ته میتراشید و همیشه با شلوارک با گلهای جلوی خونش سرگرم بود! بعد از سلام و احوالپرسی گفت من فرداد همسایتون هستم و بقیه بچه ها منو میشناسن! گفتم خوشبختم! گفت شما جدیدین؟ گفتم بله! گفت کار خاصی نداشتم فقط یکم آشپزی کرده بودم که خواستم شما هم بچشین! اینو گفت و یه قابلمه بزرگ رو داد دستم! من که شوکه شده بودم نمیدونستم چی باید بگم! گفتم بفرمائین تو! گفت نه کار دارم باید برم! خلاصه کلی تشکر کردم و اومدم تو! در قابلمه رو باز کردم دیدم به به! آش رشتس! باورتون نمیشه اگه اونروز منو به مهمونی شام کاخ سفید هم دعوت میکردن اینقدر خوشحال نمیشدم! بالاخره بعد از دو ماه یه آش رشته حسابی میخوردم! اونروز تا بعد از ظهر همش تو فکر لطفی بودم که همسایه مهربونمون کرده بود! بعد از ظهر که بچه ها اومدن داستان رو براشون تعریف کردم! گفتن آره فرداد همیشه از این زحمت ها میکشه! می گقتن یه روز که تولد پسر فرداد بود و توی حیاط خونش بساط باربکیو این حرفا به پا بود، ما که همسایه دیوار به دیوار بودیم یهو با شنیدن صدای آهنگ اندی شوکه شدیم! باورمون نمیشد که دو ماهه تو این خونه زندگی میکنیم و نمیدونیم همسایمون ایرانیه! میگقتن فردا شبش ما هم صدای آهنگ داریوش رو بلند کردیم تا به روش شبهه سرخپوستی علامت بفرستیم! خلاصه فردا صبحش فرداد با قیافه خندون اومد و خودشو معرفی کرد و از اونروز همیشه بهمون سر میزنه! فرداد که یه مرد تقریبا چهل ساله بود حدودا سی سال پیش از ایران خارج شده بود و بعد از کلی زندگی اینور و اونور دنیا بیست سال بود که تو استرالیا زندگی میکرد! خودش و خانومش هر دو متخصص اتاق بیهوشی بودن و بهمراه دختر و پسرشون چند سالی بود که تو این خونه زندگی میکردن! معمولا روزا خانومش سر کار بود و فرداد با بچه ها بود و شبها بر عکس! بچه ها بخصوص پسرش اصلا فارسی بلد نبودن و فقط انگلیسی حرف میزدن و این موضوع همیشه من و بقیه بچه ها رو که معمولا هفته ای یه بار خونشون میرفتیم غمگین میکرد! البته بچه های خیلی خوبی بودن ولی وقتی بچه هائی رو میبینی که کلا ارتباطشون با فرهنگ پدریشون قطع شده دلت میگیره! راستش شاید تعجب هم نداشت آخه خود فرداد هم همچین پرفکت فارسی حرف نمیزد! میدونین تو وجود فرداد حس عجیبی میدیم! مثل کودکی که مادرش رو از دست داده باشه و همیشه کمبودی رو حس کنه فرداد هم انگار هنوز احساس کمبود وطن میکرد! بیشتر بعد از ظهرا میومد خونه ما و یکی دو ساعتی حرف میزدیم و اون که هر روز سریالهای مهران مدیری و این چیزا رو میدید سعی میکرد خودشو به ماها نزدیک کنه و دائم از تیکه های مهران مدیری استفاده میکرد هرچند شاید خودشم حیلی معنی این اصطلاحات رو نمیدونست! یادمه وقتی میرفتی خونشون خودشو خانومش انقدر بهت لطف میکردن که خجالت میکشیدی! راستی فرداد عاشق گربه ها بود و چند تا پرشین کت با نمک تو خونش داشت! امیدوارم هرجا که هست همیشه شاد و تندرست باشه!

  زندگی تو خونه جدید با بچه ها، همراه با راحتی که با خودش برام آورد مشکلات زیادی هم بهمراه داشت! مهمترین مشکلی که تو این خونه وجود داشت هم خونه ها بودن! موضوع این بود که برخلاف خونه قبلی که بیشتر بچه ها در فکر پیشرفت و بهتر کردن شرایط تو جامعه جدید بودن اینجا همه دوستان که بطور متوسط پنج سال از من بزرگتر بودن تو فکر برگشتن بودن و این موضوع وقتی بصورت بحث غالب و به شکل یه امر تکراری در میومد خیلی خسته کننده میشد و شاید بشه گفت مثل یه سم بود که بطور مرتب وارد مغز آدم میشد.

  تو خونه جدید یکی از مشکلات مسئله حمل و تقل بود! تو "کارلینگ فورد" بر خلاف "راید" دسترسی به سیستم حمل و نقل عمومی خیلی سخت بود! اصولا اصلا اتوبوسی به سیتی وجود نداشت و از خونه ما هم تا ایستگاه قطار تو "کارلینگ فورد کورت" نیم ساعتی پیاده راه بود! نیم ساعتی که بعضی وقتها تو هوای گرم و شرجی تابستون سیدنی تبدیل به یه ماراتون نفسگیر میشد! اصولا تو شهر بزرگی مثل سیدنی مساله حمل و نقل مساله خیلی مهمیه و اگه وقتی میخواین خونه بگیرین این موضوع رو در نظر نگیرین از نظر اقتصادی و غیره خیلی به ضررتون میشه! سیستم های حمل و نقل عمومی تو سیدنی رو کلا میشه به پنج دسته تقسیم کرد!

-                قطار شهری که یه شبکه منظمه و تقریبا تمام شهر و حومه رو در بر میگیره! سیستم قطار شهری که به غیر از داون تاون در روی زمین حرکت میکنه شاید مقرون به صرفه ترین سیستم حمل و نقل تو سیدنی باشه! قطارها که که دوطبقه هستن کاملا مدرن و مجهز به سیستم تهویه کامل هستن که این موضوع بخصوص تو تابستونای داغ و شرجی سیدنی خیلی اهمیت پیدا میکنه.

-                اتوبوس تو سیدنی واقعا کار میکنه! به کمک برنامه ریزی دقیق این سیستم تونسته تو خیلی از زمینه ها با قطار شهری رقابت کنه و حتی از اون هم پیشی بگیره! اتوبوسهای مدرن و مجهز به سیستم های تهویه تو گرمای تابستون جلوی ایستگاه وای میستن و راننده به کمک سیستم بادی فنرها، اتوبوس رو جلوی پای مسافر پیر پائین میاره! انواع و اقسام کارتهای بلیط با تعریفهای مختلف وجود داره که با توجه به تعداد ایستگاههائی که سفر میکنین و میزان استفادتون در طول ماه میتونین بخرین!

 

-                تاکسی مثل خیلی از کشورها برای استفاده روزمره عموم رایج نیست ولی با وجود این تو بعضی مواقع بهترین امکان هست! وقتی سوار تاکسی هستین ممکنه که پول زیادی بپردازین ولی خیالتون راحته که راننده مثلا چون خارجی هستین سرتون کلاه نمیزاره!

-                فری یا همون کشتیهای مسافری، سیستم زیاد رایجی برای جابجائی به حساب نمیاد و بیشتر بدرد توریستها میخوره ولی با این وجود میشه از فری هم که در چند نقطه از شهری که روی آب و خشکی ساخته شده ایستگاه داره استفاده کرد.

-                مونو ریل یا همون قطار هوائی سیستم لوکس و گرونیه که میشه گفت نود در صد مسافراش توریستهائی هستن که میخوان داون تاون رو از بالا هم ببینن! مسیر حرکت مونو ریل سیدنی که جزو نمونه های موفق دنیاست از جاهای دیدنی مثل دارلینگ هاربر میگذره! وقتی تو خیابون پشتی هاید پارک قدم میزنی مونو ریل رو میبینی که وارد یه تونل تو کنج یه ساختمون میشه که در واقع ایستگاهش به حساب میاد.

  راستی اگه اهل کتاب و کتابخونه باشین سیدنی جای شماست. سیستم پیشرفته و کارآمدی که تو سیدنی وجود داره شاید به جرات جزو پیشرفته ترین ها تو دنیا باشه. وقتی تو کتابخونه محلتون عضو میشین در واقع دسترسی دارین به آرشیو تمام کتابخونه های سیدنی، نه! شاید کل نیو ساوت ولز، نه نه! کل قاره استرالیا، نه! ببخشید فکر کنم کل کتابخونه های معتبر دنیای متمدن! یادمه همون روزای اولی که رسیده بودم سیدنی تو کتابخونه عضو شدم. نه هزینه ای داشت و نه برو و بیائی! یه مدرک که هویتتون رو تائید کنه بهمراه مدرکی که نشون دهنده محل زندگیتون باشه کافیه! بعد از اون، کتابخونه شد پاتوقی برای روزنامه خوندن! کتاب گرفتن و دیدار با دوستان! تا یادم نرفته بگم شما بعنوان عضو کتابخونه میتونستین روزانه یه ساعت رایگان از اینترنت هم استفاده کنین ولی اگه میخواستین ایمیل چک کنین باید یه هزینه کمی میپرداختین! وقتی هم از کتابخونه میزدی بیرون از خیابون رد میشدی و مستقیم وارد فضائی گرم و دوست داشتنی با منظره ای آشنا روی سر درش میشدی و با یه هموطن مسیحی عزیز که صاحب فروشگاه "شهیاد" بود سلامی میکردی  و انگار غبار دلتنگی وطنش رو که سالها ندیده بود با یه احوالپرسی گرم میتکوندی!

  همون ماه اول اقامت تو سیدنی با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم گواهینامه رانندگی "نیو ساوت ولز" رو بگیریم! بیشتر از رانندگی کردن بهش بعنوان یه کارت شناسائی معتبر نیاز داشتیم! یه روز رفتیم و از مرکز پلیس راهنمائی محلمون (RTA) اطلاعات لازم رو گرفتیم و برای امتحان آئین نامه (Knowledge) ثبت نام کردیم. یه کتاب آئین نامه هم از کتابخونه گرفتیم و شروع کردیم به خوندن. مطالب آئین نامه تقریبا مثل ایران بود فقط علامئاش یکم بیشتر بود. در ضمن تصمیم گرفتیم چون تا اون موقع از سمت چپ خیابون رانندگی نکرده بودیم چند جلسه ای با یه مربی رانندگی تمرین کنیم. دنبال یه مربی رانندگی بودیم که یه روز تو یه روزنامه فارسی که بصورت رایگان تو فروشگاهای ایرانی سیدنی پخش میشد آگهی یه مربی رانندگی ایرانی رو دیدیم! زنگ زدیم باهاش قرار گذاشتیم که از فرداش تمرین رو شروع کنیم! این مربی رانندگی که متاسفانه اسمشونو فراموش کردم هم باز از هموطنای مسیحی بودن که سالها تو آلمان زندگی کرده بودن و ده سالی میشد اومده بودن استرالیا! انسان خوب و وقت شناسی بودن! در ضمن ایشون بعنوان کار دوم شبها تو رستوران های ایرانی آواز میخوند و وقتی رانندگی میکردی از این موهبت هم بهره مند میشدی! یادمه روز اولی که تمرین داشتیم اومد دم در خونه ما! یه سوزوکی کوچولو! منم که یکم اورسایزم خدا میدونه با چه سختی سوار شدم! میدونین حداقل از ده سالگی پشت انواع و اقسام ماشینای سبک و سنگین نشسته بودم ولی این سوزوکی فسقلی با او فرمون راستش و گیربکس اتوماتش واسه من شاخ شده بود! خلاصه راه افتادیم! هنوز از خیابونمون در نیومده بودم که فهمیدم مشکل با یکی دو جلسه حل نمیشه! انقدر تو ایران قوانین رانندگی رو شکسته بودیم که نمیشد درست رانندگی کرد! این قضیه دست چپ رانندگی کردن هم که شده بود یه داستان! وقتی به میدون میرسیدیم غصم میگرفت! چند بار تمام ماشینای تو میدون رو سر کار میزاشتم تا دور بزنم! کلا پنج جلسه پنجاه دلاری تمرین کردم! بالاخره یه روز رفتیم RTA محل و امتهان آئین نامه رو پشت کامپیوتر های تاچ اسکرین دادیم و قبول شدیم! بعد از قبول شدن خانوم هندی جوونی که اونجا بود گواهینامه های ایرانیمونو که داده بودیم تو سیتی ترجمه کرده بودن گرفت و گفت اگه الان براتون گواهینامه “Learners’ License” صادر کنم باید گواهینامه ایرانتونو باطل کنم ولی اگه میخواین فعلا رانندگی کنین میتونین برای امتهان رانندگی ثبت نام کنین! گفتیم خوب اولین روزی که میتونیم امتهان بدیم کی هست؟ یه نگاه به کامپیوترش کرد و گفت یه ماه و بیست روز دیگه! داشتیم شاخ در میاوردیم! اگه همه استرالیا هم بخوان گواهینامه بگیرن اینقدر طول نمیکشه! گفت آخر ساله و متقاضی زیاده، البته شاید تو مرکزای دیگه مدت انتظار کمتر باشه! میخواین اونارو هم واستون چک کنم؟ گفتیم آره حتما! بعد از یکی دو دقیقه گفت تو پاراماتا واسه یه ماه دیگه جا هست البته واسه یه نفر! یکم با دوستم تعارف کردیمو خلاصه قرار شد من امتهان بدم! بهمون گفت هر روز سایت رو چک کنین شاید کسی کنسل کنه و شما بتونین زودتر امتهان بدین! یه کتابچه هم بهمون داد که در رابطه با روز امتهان و ماشینی که باید باهاش امتهان بدی داده بود. هر روز وبسایت RTA رو چک میکردیم و خلاصه یه جا خالی شد و من تونستم بیست روزه امتهان بدم ولی دوستم به دلایل کاری امتهانش رو عقب انداخت! روز امتهان ماشین یکی از بچه ها رو که تازه از آکشن خریده بود گرفتیم و بهمراه یه دوست ایرانی که “Full License” داشت رفتیم RTA پاراماتا و امتهان دادیم. امتهانش سخت نبود و اگه چندتا نکته مثل استفاده از راهنما، Check over shoulder و حق تقدم ها رو رعایت کنی قبولی! اصلا از سخت گیری هائی مثل پارک دوبل و این حرفها که تو ایران واسه کسائی که میخوان تازه گواهینامه بگیرن وجود داره خبری نبود. میتونستی سه بار عقب جلو بری تا ماشینتو موازی کنار خیابون پارک کنی! راستی ماشینی هم که باهاش امتهان میدی باید کاملا سالم و بقول انگلیسیا “Road Worthy” باشه یا به اصطلاح نقص فنی نداشته باشه! روزی که برای امتهان میرین باید دوتا کارت شناسائی (Proof of Identity) و دو تا تائیدیه محل سکونت (Proof of Residential Address) ارائه بدین!

  خوب دیگه فکر کنم به اندازه کافی از ماجراهای اون روزا گفتم ولی دوست دارم اینجا ده تا نکته اصلی رو که لیست کردم و فکر میکنم برای موفقیت تمام مهاجرا چه برای استرالیا، چه کانادا و چه هر جای دیگه ای مهم و موثر باشه براتون بگم:

      زمان مناسبی رو واسه اولین ورودتون انتخاب کنبن!

منظورم اینه که با دو ماه اینور یا اونور چیز زیادی عوض نمیشه ولی اگه هنگام ورودتون مثلا وسط تابستون گرم برسین سیدنی یا تو اوج سرما برسین مونترال احتمالا خیلی از شرایط لذت نمیبرین و این موضوع میتونه رو کل موفقیتتون تاثیر بذاره! البته وقتی میگیم زمان مناسب فقط از لحاظ آب و هوائی مقصدتون نیست! وضعیت روحی خودتون، سلامتی جسمیتون، وضعیت خوانوادگیتون، وضعیت مالیتون و ...هم شاملشه.

     حتما با جیب پر مهاجرت کنین!

مهاجرت یکی از بزرگترین تصمیم هائیه که میشه گرفت و مهاجر پا در راهی میزاره که حوادث پیش بینی نشده زیادی توش هست پس عقل حکم میکنه تا حد امکان با بنیه مالی خوب مهاجرت بکنیم! استرس ناشی از کمبود توانائی مالی بخصوص تو ماه های اول خیلی مخربه! و هرچقدر حال حساب مالیتون خوب باشه حال خودتونم بهتر میشه و با اعتمادی که بدست میارین، بحرانهای اولیه که میتونه ناشی از بیکاری باشه رو بهتر پشت سر میزارین! مهاجری که پا به جامعه جدید با هزار هزینه مختلف میزاره اگه از تعداد ارقام حساب بانکیش مطمئن نباشه حتما خیلی زود تحت فشار به مشکلات روحی و چه بسا به افسردگی دچار میشه و تصمیماتی که تو این شرایط میگیره احتمالا زیاد درست نخواهد بود و بعید نیست کل موفقیتش تو جامعه جدید رو تحت تاثیر قرار بده.

      وقتی وارد جامعه جدید شدین با فراغ خاطر مدتی رو به گردش مثل یه توریست بگذرونین و از شرایط لذت ببرین!

همه ما با هزار امید مدتی رو در انتظار گئروندیم و وقتی بعد از هزار دلهره و اضطراب پا به سرزمین موعود میزاریم حق داریم مدتی رو خوش بگذرونیم! این دوره نه تنها باعث میشه زودتر محیط رو بشناسیم و به شرایط جدید عادت بکنیم، بلکه کمک میکنه با شناخت بهتری که از شرایط بازار کار هم بدست میاریم از همون تصمیم اول درست تر عمل کنیم و در سردرگمی ناشی از کثرت ناشناخته ها غرق نشیم! من خودم این موضوع رو به وضوح تجربه کردم و بهش بعنوان یکی از کلیدهای موفقیت نگاه میکنم! البته ناگفته رابطه این بحث با موضوع بنیه مالی که قبلا گفتم واضح و مشخصه!

     سعی کنین حداقل برای مدتی رابطتونو با جامعه ابرانی محدود کنین!

اشتباه نکنین! من نمیگم به گذشته خودتون پشت کنین و مثلا روی همه چیز خط بکشین، ولی باور کنین این موضوع به نفع خودتونه و کمک میکنه زودتر و بهتر تو جامعه میزبان جا بیافتین! واقعیت اینه که همه ما حتما دلایل منطقی خودمون رو برای این جابجائی پر از ریسک و احتمالا خطر داشتیم و اگه به این هدف ایمان داشته باشیم پس باید سعی کنیم ما هم با آغوش باز جامعه ای رو که ما رو بعنوان آینده سازانش قبول کرده بپزیریم و سعی کنیم چیزائی رو که ممکنه ما رو از درک واقعیت های این جامعه دور کنه و احتمالا باعث میشه ما تو این جامعه تبدیل به اقلیت بشیم رو کنار بزاریم! البته موضوع دیگه ای که اینجا مطرحه مساله مهمیه به اسم "نوستالژی"! منظورم اینه که با وجود اینکه حتما نکات منفی زیادی تو جامعه قبلیمون وجود داشته که باعث شده ما پا در راه مهاجرت بزاریم، اما وقتی از این شرایط دور میشیم انگار تمام این نکات برامون کمرنگ میشه و حسی از دلتنگی برای دوستان، خانواده، شهر، خیابون، حتی دود و ترافیک و خلاصه تمام چیزائیکه قبلا بوجودشون عادت داشتیم، به سراغمون میاد و این مثل یه سم موثر قدرته که مارو تو گذشته غرق میکنه و قدرت فکر کردن و تصمیم گیری درست رو ازمون میگیره! یادمه قبل از اینکه برم استرالیا با عموم که تو دهه هفتاد میلادی یه سالی رو تو کلن آلمان زندگی کرده بود صحبت میکردم و اون حی روی این موضوع تاکید میکرد! الان واقعا به این موضوع اعتقاد دارم و سعی میکنم تو تجربیات آینده این موضوع رو خیلی جدی بگیرم! شاید بگین خوب با ایرانیا رابطمونو کم کنیم تنها میمونیم! آره درسته! ولی یادتون نره آدما همیشه از تنهائی دوری میکنن و این واقعیت به ما کمک میکنه با جامعه میزبان رابطه محکمتری برقرار کنیم و از این طریق با شرکت در اجتماعات و مراسم مربوط به سرزمین جدیدمون زودتر تو این جامعه جا بیافتیم!

     تو پیدا کردن کار خیلی عجله نکنین و تن به هر کاری ندین!

میدونم همه مهاجرا حتی اگه جزو تاپ ترین ها تو رشته خودشون باشن، موقع مهاجرت توقعاتشونو پائین میارن! ولی افراط در این موضوع زیاد هم کمک کننده نیست! منظورم اینه که یه تصمیم نادرست تو وارد شدن به بازار کاری، هرچند ممکنه از نظر مالی یکم خیال آدمو راحت بکنه ولی در عین حال میتونه آسیب های جدی روحی به آدم بزنه! یعنی اینکه هرچند انتظار نداشته باشیم که  بعنوان کار اول، شغلی در سطح شغل قبلیمون تو ایران داشته باشیم ولی وارد هر کاری شدن فقط برای گذروندن بحرانهای اقتصادی میتونه باعث سرخوردگی از محیط کاری جدید و شاید نا امیدی از پیشرفت و موفقیت تو جامعه جدید بشه! به نظر من بهتره خیلی منطقی با موضوع برخورد بکنیم و با آکاهی، کاری رو شروع کنیم که بدونیم بدون اینکه آسیب روحی زیادی ببینیم، میتونیم اون رو برای مدتی ادامه بدیم! در ضمن در زمانی که دنبال کار میگردیم میتونیم از بهترین فرصتی که برای آشنائی با بازار کار در اختیارمون هست نهایت استفاده رو بکنیم و با شناخت درست اولین قدم رو برای موفقیت، محکم برداریم!

     از همین الان به فکر کارهای جایگزین و آلترناتیو باشین!

الان دیگه با اینترنت و تمام امکاناتی که کم و بیش در اختیار داریم میتونیم شناخت اولیه ای خوبی از جائیکه میخوایم بریم پیدا کنیم و این موضوع بخصوص در رابطه با موقعیت کاریمون تو جامعه جدید مهمه! شاید بشه قابلیت هائی رو از همین الان در خودمون ارتقاء بدیم که تو جذبمون تو بازار کار جدید موثر باشه و یا اصلا دنبال زمینه های کاری جدید به عنوان آلترناتیوهای دوم و سوم باشیم! حتی ممکنه فعلا کار خاصی هم تو این مورد از دستمون بر نیاد ولی حداقل خودمونو از نظر روحی آماده پذیرش شرایط جدید میکنیم! راستی یادتون نره هیچوقت از آینده نا امید نشین و با انرزی و امید تو راهی که انتخاب کردین قدم بردارین!

      سعی کنین زندگی جدید رو کاملا مستقل شروع کنین!

البته کمک گرفتن از دوستان و آشنایانی که احتمالا تو مقصد داریم بصورت موقت امکان خوبیه، ولی باید سعی کنیم هر چه زودتر از وابستگی در بیایم و تا حد امکان مستقل عمل کنیم! این موضوع بخصوص در مورد مساله محل اقامت خیلی مهمه! سعی کنیم حتی اگه مجبور باشیم هزینه بیشتری پرداخت کنیم محل استقامت مستقلی فراهم کنیم و تا جائی که میتونیم حتی از Share کردن خونه با دوستان هم دوری کنیم! این موضوع به نوعی با مسئله دوری از جامعه ایرانی در ارتباطه! هرچند من به شخصه ترجیح میدم حتی با دوستای نیتیو هم خونه ای رو Share نکنم! مسئله تضاد فرهنگی با هم خونه ای ها، چه ایرانی و چه نیتیو میتونه شرایط نامناسبی رو واسه پیشرفت ما بوجود بیاره!

      سعی کنین گرفتن گواهینامه رانندگی و خرید ماشین رو جزو اولویت هاتون قرار بدین!

اولین چیزی که ما بعنوان مهاجر تو جامعه جدید بهش احتیاج پیدا میکنیم کارت شناسائی معتبره! هرچند ممکنه خیلی زود کارت اقامت دائم رو دریافت کنیم ولی بهترین و در دسترس ترین کارت شناسائی، گواهینامه رانندگیه! علاوه بر مساله کارت شناسائی ما به گواهینامه رانندگی بعنوان مجوز خرید و رانندگی ماشین نیاز داریم! تجربه زندگی در چند کشور خارجی به من ثابت کرده که شما وقتی گواهینامه رانندگی و ماشین شخصی داری، با امکان جابجائی آسونتری که بدست میاری، سریعتر میتونی محیط و جغرافیائی رو که درش زندگی میکنی بشناسی و این موضوع برای عادت کردن به محیط جدید خیلی مهمه! در ضمن وقتی شما ماشین شخصی خودت رو داری یجور اعتماد به نفس بدست میاری و کمتر احساس در تنگنا بودن میکنی!

      اگر مجرد هستین حتما دنبال دوست دختر یا دوست پسر نیتیو باشین!

تاثیر روحی این موضوع خیلی زیاده و با دلبستگی که بوجود میاره میتونه حس تعلق به جامعه جدید رو تقویت کنه. داشتن دوست نیتیو از جنس مخالف در عین حال که کمک مهمی به پشت سر گذاشتن بحران های روحی ناشی از قرار گرفتن در محیط جدید میکنه میتونه به یادگیری زبان، پیدا کردن کار و کلا جا افتادن در محیط جدید بکنه!

    ورزش رو فراموش نکنین!

صحنه ای که خیلی تو سیدنی به چشم میخوره مردمی هستن که همیشه از هر سن و جنسی تو خیابون در حال دوید هستن! ورزش کلا برای پشت سر گذاشتن هر بحران روحی موثره و با طراوتی که به روح و جسم آدم میده کمک میکنه تا مشکلات روحی رو راحت تر پشت سر بزاری! حالا بسته به علاقتون میتونین شنا کنین، باشگاه برین، فوتبال بازی کنین و یا دیگه خیلی راحت و ارزون تو هوای آزاد و تمیز بدوین! بقول خانوم دکتری که تو یکی از تلویزیونها برنامه دارن ورزش دشمن افسردگیه! و افسردگی بیماری رایج بین تازه مهاجرین!

دوستان عزیزم، داستان زندگی کوتاه و شیرین من تو سرزمین کانگوروها تموم شد، البته موضوعات زیادی وجود داشت که میشد حالا حالا ها ازشون نوشت، ولی همونطور که گفتم راستش این روزا یکم خستم که مهمترین دلیلش هم نیومدن نامه مدیکال کاناداست، به همین خاطر موضوع استرالیا رو تموم میکنم و امیدوارم هرچه زودتر با دریافت نامه مدیکال برگردیم سر داستان امروزمون که مهاجرت به سرزمینهای زیبا و برفی شمالیه!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:7  توسط ا.ص  | 

استرالیا

حدودای ساعت 10.30 صبح اون شنبه خاطره انگیز از فرودگاه سیدنی خارج شدیم! نمیخوام اقراق کنم ولی من اونروز فهمیدم اینکه میگن هرجای دنیا باشی آسمون یه رنگه صد در صد اشتباهه! باور کنین آسمونشم یه رنگ دیگه بود! شایدم چون ما به آسمون خاکستری دود زده تهران عادت کردیم این احساس بهم دست داده بود! ولی همه جا آفتابی و روشن بود! شادابی و سرسبزی طبیعت واقعا آدمو به وجد می آورد! سیدنی که در واقع شهری ساخته شده روی آب و خشکیه تو اون روز بهاری آدمو یاد داستانهای افسانه ای میانداخت!

اولش که از پارکینگ فرودگاه در اومودیم تو یه اتوبان نسبتا خلوت ده دقیقه ای رفتیم! ماشینائیکه با سرعت تو خلاف جهت حرکت میکنن آدمو شوکه میکنن! همینطور که مهدی از ایران میپرسید جاهای مختلف رو هم معرفی میکرد! با وجود اینکه جائیکه قرار بود منو ببره تو مرکز شهر نبود و خودشم از کارش یه ساعتی مرخصی گرفته بود ولی بازم لطف کرد و رفت به سمت داون تاون و خود شهر اصلی سیدنی! شاید بد نباشه همینجا بگم که شهری که ما به اسم سیدنی میشناسیم در واقع از تعداد زیادی شهر تشکیل شده که دو مرکز تجمع اصلیش شهرهای "Sydney" و "Paramatta" هستن و یه راه اصلی بنام "Victoria Road" این دو بخش رو بهم وصل میکنه و سر راهش از شهرهای زیادی عبور میکنه! همینطور که یه داون تاون نزدیکتر میشدیم ترافیک خیابونا هم بیشتر میشد! سر راه از روی چندتا پل هم گذشتیم که یکی از قشنگتریناش یه پل کابلی به اسم "Anzac Bridge" بود!

انزک بریج

از بالای پلها منظره قایقای کوچیک و بزرگ اوزیا روی دریا خیلی دیدنی بود! بیشتر خانواده های اوزی قایق خودشونو دارن و آخر هفته هاشونو روی آب میگذرونن! میدونین صحنه هائیکه تو اون روز اول دیدم رو توی زیباترین رویاهام هم ندیده بودم!

هاربر سیدنی

بالاخره وارد داون تاون سیدنی شدیم! نظم و ترتیب ماشینا و خط کشی خیابون "George St" که خیابون اصلی داون تاون هست با ساختمونای بلند و پیاده روهای شلوغش خیلی برام جالب بود! مهدی هم تعریف میکرد که هر گوشه این شهر شلوغ چه جاهای دیدنی وجود داره! با وجود اینکه خیلی خیلی خسته بودم و مهدی هم باید میرفت سر کارش ولی دوست نداشتم برم خونه! میدونین خیلی چیزا تو همون ساعت اول چشمو گرفت! نمیدونم از کدومش باید بگم! در واقع من شاهد کنسرت یه ارکستر منظم بودم که هر لحظه با بالا و پائین شدن ریتم قلبمو به طپش میانداخت! آدما از هر نژاد و قیافه ای تو پیاده روها بودن! ماشینا از پورشه و لوتوس گرفته تا هولدن و فورد، با رنگهای مختلف تو خیابونا ویراژ میدادن، شهر که یه سن بزرگ و مجهز بود تو هر گوشش صحنه سناریوی جدیدی بود! احساس پرنده ای رو داشتم که بعد از بیست و چهار سال اسارت از قفس آزاد شده بود! از شوق آزادی میخواستم تا افق پرواز کنم!

راستشو بخواین سیدنی خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی بود که انتظارشو داشتم! چهره شهر واقعا مدرن و مجهز بود! میدونین سیدنی تنها شهر بزرگ جهان اولیه که من دیدم ولی فکر نمیکنم شهرهای دیگه خیلی مدرن غربی هم چیزی داشته باشن که من تو سیدنی ندیده باشم! فقط برای نمونه شاید بد نباشه بدونین که شنیدم بعضی صحنه های فیلم ماتریکس رو تو سیدنی فیلم برداری کردن!

ضیافت اول کوتاه بود و بالاخره وارد ویکتوریا رود شدیم و به سمت شهر"Ryde" و منطقه "Top Ryde" جائیکه قرار بود محل موقت اقامت من باشه حرکت کردیم! بیست دقیقه ای تو راه بودیم! از ویکتوریا رود وارد یه خیابون فرعی شدیم! یه خیابون سرسبز و تمیز به اسم "Church Street"! مهدی گفت داریم میرسیما! یهو با اشاره مهدی سرمو برگردوندم و یه مغازه دودره رو دیدم که بزرگ بالاش به فارسی نوشته شده بود "بهار"! مهدی گفت این یکی از فروشگاهای ایرانی سیدنیه و کلا تو این منطقه ایرانی زیاده! یکم بالاتر از بهار یه کوچه سرپائینی بود که ما واردش شدیم! یه گردش به راست و ایست! گفتم رسیدیم؟ گفت آره! از ماشین که پیاده شدم بوی گلای کنار خیابون مستم کرد! یه خیابون خلوت بود که هر ساعت شاید فقط یه ماشین ازش رد میشد! وارد پذیرش که وسط حیاط مرکزی موتل بود شدیم و بعد از سلام کلید سوئیت رو گرفتیم و مهدی که باز زحمت چمدونم رو کشیده بود از جلو رفت و در رو باز کرد و رفت داخل! داستان این سوئیت این بود که یکی از بچه هائیکه دو سه هفته ای زودتر از من اومده بود یه سوئیت دونفره رو با 240 دلار در هفته اجاره کرده بود و با کاریابی صحبت کرده بود که نفر بعدی که میاد سیدنی میتونه اونجا رو باهاش Share کنه! منم که خوب جای دیگه ای رو در نظر نداشتم قبول کردم که برای یه مدت اونجا بمونم! وارد سوئیت که شدم به نظرم خوب و تمیز رسید! یه راهروی کوتاه که یه طرفش حموم و توالت بود و طرف دیگش رختکن! جلوتر محلی که به اصطلاح آشپزخونه بود و بعدشم یه اتاق تقریبا 16 متری که دوتا تخت یه نفره توش بود! هم اتاقیم نبود! مهدی منو رسوند و چون باید میرفت سر کارش سریع خداحافظی کرد و گفت که عصری با یکی دیگه از بچه ها که باهم کار میکنن میاد یه سری بهم میزنه! منم ازش تشکر کرد! وقتی مهدی رفت همونجوری ولو شدم روی تخت و یه نفس راحت از ته دل کشیدم! بعد از حدود دو روز میتونستم بخوابم! اولین کاری که کردم تلفن رو برداشتم و از پذیرش متل خواستم تهران رو برام بگیره! ماما تلفن رو برداشت! گفتم ماما بالاخره رسیدم نگران نباشین! ماما که معلوم بود نگران بوده ازم پرسید: خوب ماما تعریف کن چطوره؟ گفتم: ماما تو یه کلمه بگم من تو خود بهشتم!!! نگران من نباشین!

زیاد حرف نزدیم! شماره متل رو دادمو گفتم هر وقت کار داشتین زنگ بزنین! بدون اینکه حتی چمدون رو باز کنم روی تخت بیهوش شدم! وقتی چشامو باز کردم اصلا نمیدونستم کجا هستم! ساعت حدودای پنج بعد از ظهر بود و هنوز هوا روشن بود! هم خونه ایم که اسمش فرهاد بود داشت یه چیزی واسه خوردن درست میکرد! مهندس شیمی بود و قبلا یکی دو باری تو دفتر کاریابی تهران دیده بودمش! راستشو بخواین زیاد ازش خوشم نیومده بود ولی بهر حال مجبور بودم یه مدتی باهاش سر کنم! (البته بچه بدی نبود!فقط فکر مبکنم مشکلات روحی و افسردگی داشت!) سلام کردیم! طفلک که از چهرش معلوم بود که آروم نداره شروع کرد به غر زدن از شرایط کاریو این چیزا! گفتم فرهاد جان من خیلی خستم و دوست ندارم فعلا به این مشکلات فکر کنم! بعدا راجع بهش حرف میزنیم! چمدونمو که جابجا کردم رفتم یه دوش بگیرم! همه چیز بوی عجیبی برام داشت. حدودای ساعت هفت بود که مهدی و پوریا اومدن پیش ما! یه ساعتی پیش ما بودنو با هم بیشتر آشنا شدیم! مهدی و پوریا با دو تا دیگه از بچه ها تازه یه خونه ویلائی باهم گرفته بودنو اون روزا داشتن مرتبش میکردن! با مهدی قرار گذاشتیم که پس فردا بیاد و باهم بریم حساب بانکی بازکنیم! بعد از اینکه بچه ها رفتن فرهاد گفت اگه دوست داری بریم هم یه خرید بکنیم هم من اطراف خونه رو بهت نشون بدم! منم که یکم خستگیم در رفته بود آماده شدم و زدیم بیرون! نزدیکای غروب بود که رفتیم بیرون! میدونین همیشه تو فیلمای غربی خونه های بزرگ ویلائی رو میدیدم که جلوشون چمن و گل دارن و فکر میکردم که این خونه ها فقط مخصوص آدمای متمول اونجاهاست ولی وقتی اونروز عصر تو محله "تاپ راید" که بقول بچه ها جای متوسطی بود قدم زدم و دیدم همه خونه های اون محله همینجورین نظرم عوض شد! خیلی صحنه هائیکه میدیدم برام قابل باور نبود. اسم خیابونا هم برام جالب بود!"Blaxland Road"، "Lane Cove Road"، "William Street" اسم خیابونای اطراف ما بود که هنوز یادمه! اول رفتیم شاپینگ سنتر محل  که تو اون بعد از ظهر شنبه، نیمه باز بود! از "Woolworths" یکم خرید کردیم! فرهاد که از هموطنای اهل شهر زیبای ... بود حساب جیبشو خوب داشت! هر چی که میخواست بخره اول یه ساعت غر میزد که چقدر گرونه و ...! داخل "Woolworths" که از فروشگاه های معروف استرالیاست و شنیدم که اخیرا تو این بحران اقتصادی ورشکسته شده، خیلی بزرگ بود و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشد! از در خروجی در اومدیم دیدم اونورتر یه در دیگست! پرسیدم فرهاد اینجا چیه؟ فرهاد که عشق مهندسی بود گفت: مهندس اینجا بدرد ما نمیخوره بیا بریم! یه نگاه بهش کردم بهش گفتم: میگم اینجا چیه؟ گفت: اینجا "لیکور شاپه" گفتم منظورت مشروب فروشیه؟ یه سری تکون داد و گفت: آره! گفتم خوب چته؟ بیا بریم ببینم چه خبره! مثلا میخواست بگه خیلی مسلمونه! همونجا تکلیفمو باهاش روشن کردم! گفتم ببین من از این لوس بازیا خوشم نمیاد اگه جمش نکنی من قاطی میکنم! خلاصه رفتیم تو! جاتون خالی! چیزی نگرفتم ولی با اون همه تنوع حسابی حال کردم!

از لیکورشاپ در اومدیم واز اونجائیکه دستمون سنگین بود رفتیم خونه!  وسایلو که گذاشتیم گفتم من میخوام بازم یه چرخی تو محل بزنم! اونکه معلوم بود فهمیده با چه تیپ آدمی طرفه گفت باشه منم میام! بازم رفتیم بیرون! اینبار از یه طرف دیگه رفتیم! همینطور که کنار خیابون قدم میزدیم یهم صداهای عجیب غریبی شنیدم! وقتی برگشتم پنج تا موتوری رو سوار بر موتورهای "هارلی دیویدسون" دیدم که با قیافه هیپیای دهه هفتاد با سرعت از کنارمون رد شدن! صدای اگزوز موتوراشون هنوز تو گوشمه! از دیدن این صحنه خشکم زده بود! فرهاد که اصلا تو این خطها نبود حی میگفت چی شده؟ تو دلم گفتم ای خدا آخه این اینجا چیکار میکنه!

هارلی سواران در سیدنی

بازم راه افتادیم! صد متری نرفته بودیم که رسیدیم به یه دیلر "فورد"! تو محوطه باز جلوی دیلر چند تا فورد فالکن جی تی زرد و قرمز گذاشته بودن! من که همیشه از ماهواره مسابفات " V8سوپرکار" استرالیا رو دنبال میکردم از زیبائی و ابهت فورد فالکن جی تی زرد رنگ که زیر نور پروژکتور میدرخشید هیجان زده شده بودم! واقعا انگار همه آماده شده بودن تا یه شوی به تمام معنا رو واسه من اجرا کنن!

فورد فالکن

در ادامه راه رسیدیم جلوی یه کلوپ جوانان که یه عالمه دختر پسرای اوزی جلوش وایساده بودن! از کنارشون که رد میشدیم احساس کردم انگار اونام فهمیدن که من تازه واردم و یجوری نگاه میکنن! شایدم بخاطر نوع لباس پوشیدنمون بود! آخه اونا همشون بر عکس ما شلوارای کوتاه و لباسای شل و ول پوشیده بودن! از کنارشون رد شدیم! همینطور که مسیرمونو کم کم بسمت خونه کج کرده بودیم از جلوی یه کلوب گذشتیم که از قضا اونشب سالگرد افتتاحش بود! وقتی روی سر درشو نگاه کردم با تعحب دیدم تاریخ افتتاحش مربوط به اواخر قرن نوزدهمه! فرهاد کلا انگلیسیش خوب نبود ولی همیشه دوست داشت با همه بحث کنه حتی اگه چیزی نمیفهمید! همینطور که من داشتم ساختمون کلوب رو برانداز میکردم دیدم فرهاد رفته یه اوزیو گیر انداخته و داره حرف میزنه! البته من میدونستم چی میخواد. یه جمله کج و کوله یاد گرفته بود و به هرکی میرسید تکرارش میکرد"I am seeking a job!!!". رفتم جلو دیدم بله جمله معروفشو به استرالیائیه گفته و اون بد بختم داره راهنمائیش میکنه که اگه میخواد تو این کلوب کار کنه چیکار باید بکنه! ولی فرهاد که اصلا حرف اونو نمیفهمه حی جملشو تکرار میکنه! جالبیشم اینجا بود که وقتی میخواستی کمکش کنی ناراحت میشد! خلاصه من سعی کردم موضوع بحث رو عوض کنم و درباره تاریخچه کلوب سوال کردم! اوزیم شروع کرد به تعریف! منم براش تعریف کردم که این اولین روز من تو استرالیاست! خلاصه چند دقیقه ای صحبت کردیم! اون شب تمام خیابونای اطراف رو گشتیم و حدودای ساعت یازده برگشتیم خونه! من با توجه به اختلاف 8 ساعتی زمان اصلا خوابم نمی اومد ولی بالاخره وقتی غرق در مرور ماجراهای اونروز بودم خوابم برد!

امروز با وجود ابنکه چهار سالی ازاون روزا میگذره اما این داستان با کلی جزئیات بیشتر مثل همین امروز یادمه! داستان سفر و رسیدنم به سیدنی تموم شد! اگه بخوام تمام ماجراهائی رو که تو مدت موندنم تو استرالیا تجربه کردم براتون تعریف کنم باید چند ماهی بنویسم ولی سعی میکنم تو پست های بعدی راجع به تجربیات خاصم و درسهائیکه گرفتم و امیدوارم اینبار تو کانادا بکار بگیرم بنویسم!

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 7:30  توسط ا.ص  | 

استرالیا

کلا نیم ساعت اول پرواز رو تو یه شوک ناشی از ماجراهائیکه در حال اتفاق افتادن بود گذروندم! هواپیمای “Boeing-777” که ما سوارش بودیم جزو هواپیماهای پهن پیکر به قول معروف "لانگ رنج" به حساب میاد و از نظر تکنولوژی هم جزو نمونه های برتر جهانه. فضای داخلی که از ده صندلی در هر ردیف تشکیل شده بیشتر شبیه به سینماست تا اون هواپیماهای روسی که ما رو بهش عادت دادن و این روزا تو ایران روزی یکیش سقوط میکنه! به هر حال همینطور که غرق در افکار و رویاهای خودم بودم صدای مهماندارها که صبحونه رو آورده بودن منو به خودم آورد! وقتی از پنجره کناری بیرون رو نگاه کردم، هوا هنوز تاریک بود ولی دیگه چیز زیادی هم به طلوع خورشید نمونده بود! مرد اروپائی همسفرم هم مشغول خوندن روزنامه بود!

 انقدر که تعریف راجع به پذیرائی در خطوط هواپیمائی امارات شنیده بودیم خیلی دوست داشتم ببینم مثلا برای صبحونه چی میخوان بهمون بدن! دختر مهماندار جوون و خوشگلی که شبیه ایرانیها هم بود به همراه همکارش صبحونه ردیف مارو میدادن. صبحونه مارو هم آوردن! از نظر ظاهری خیلی حجیمتر از صبحونه هائی بود که توی پروازهای داخلی تجربه کرده بودم! بوی نون گرم شده که با هر صبحونه میدادن تمام فضا رو پر کرده بود! وقتی در محتویات صبحونه رو باز کردم با تعجب دیدم مرغه! یواشکی طوری که کسی متوجه نشه یه نگاه به غذای بقیه انداختم دیدم بله به همه از همینا دادن! از قرار معلوم با اعتصابی که کرده بودن صبحونه گیرشون نیومده بود و شام دیشب رو به ما داده بودن! البته برای دلخوشی یکم پنیر و مربا هم تو هر صبحونه گذاشته بودن! ولی تابلو بود که این صبحونه نیست! خلاصه هرچی بود خوردم و باز غرق در ماجراهای در حال جریان شدم!

میدونستم با احتساب توقفها تو دبی و بانکوک حدود یک روز کامل در حرکت خواهم بود! همینطور که داشتم فکر میکردم احساس کردم آسمون داره کم کم روشن میشه! بیرون رو که نگاه کردم ولی هنوز چیز خاصی دیده نمیشد! با وجود اینکه پشت هر صندلی یه مونیتور بود ولی همشونو خاموش کرده بودن و من از روی مونیتورهای بزرگی که در جلوی سالن نصب شده بود و اطلاعات پروازو نشون میداد با کمال تعجب دیدم ما بیشتر از چهل هزار فوت ارتفاع داریم و این خیلی جالب بود چون تو هیچکدوم از پروازهای داخلی بیشتر از سی و یکی دو هزار فوت بالا نرفته بودم! بهر حال اولین اشعه های خورشید در حالیکه هنوز روی خاک ایران بودیم منو به خودم آورد! وقتی بیرون رو نگاه کردم از اون ارتفاع تنها یه زمین مسطح رو دیدم که انعکاس نور خورشید توی آبهای رودها و رودخونه ها فضائی کاملا افسانه ای رو خلق کرده بود! پیش خودم گفتم اینم آخرین خداحافظیهای من با ایران برای چند سال! بعد از حدود دو ساعت و نیم پرواز به دبی رسیدیم!

راستش من همیشه از این کشورهای عربی بدم میومده و اگر کاری اونجاها نداشته باشم صد سال یه بار هم راهم اونورا نمی افته! وقتی هم وارد فرودگاه دبی شدیم برخلاف خیلی از ایرانیا که محو تماشای فرودگاه میشن، من فقط دنبال مسیری بودم که منو به خروجی پرواز بانکوک میرسوند! البته اینم بگم که انصافا فرودگاه دبی معماری بدی نداره ولی خوب دیگه ...! کلی آدم متشخص هم اونجا بودن که درست مثل زمانیکه شتراشونو توی صحرا میبرن روی زمین ولو شده بودن! بگذریم، همینطور که دنبال مسیر حرکت به سمت خروجی پرواز بانکوک بودم با یه هموطن پزشک که اونم داشت میرفت استرالیا آشنا شدم! البته ایشون بار اولشون نبود که داشتن میرفتن استرالیا! راه افتادیم و پس از طی چند کریدور و پله و مووینگ واک رسیدیم به خروجی مربوطه! ساعت حدودای هشت بود و تا پرواز بعدی یک و نیم ساعتی وقت داشتیم! من یه قدمی همینجوری تو سالن زدمو برگشتم نزدیک گیت خروج! آدما هنوز خیلی کم بودن و غیر از سه چهار نفر ایرانی که اونام داشتن میرفتن سیدنی کس خاصی اونجا نبود! رفته رفته سر و کله بقیه مسافرا هم پیدا شد! بیشترشون اروپائیهائی بودن که برای گردش میرفتن تایلند! تک و توک از روی لهجه انگلیسی بعضی از مسافرا هم میشد فهمید که استرالیائی هستن! البته شاید راه دیگه ای هم واسه شناختن "اوزی" های عزیز بود و اون هم نحوه لباس پوشیدن و راه رفتنشون! آخه بیشترشون لباسهای خیلی ریلکس و شل و ول پوشیده بودن و همچین راه میرفتن انگار دو سه سالی نون نخوردنو نا ندارن! ولی کلا آدمای با مزه ای به نظر میرسیدن! این وسط یکیشون شروع کرد به صحبت کردن با من! راستش یادم نیست چی گفت ولی فقط یادمه فکر میکردم یه سیب زمینیه داغ تو دهنشه! خوشبختانه اینبار دیگه اماراتیا دست از لوس بازیو اعتصاب برداشته بودن و سر موقع درها رو باز کردن! کنار خانومیکه کارت پرواز رو چک میکرد یه خانوم دیگه هم بود که پاسپورتارو نگاه میکرد! از من پرسید: برای چی میری استرالیا؟ منم یه تریپ باکلاس به خودم گرفتمو گفتم: As a tourist ! یه نگاه به ویزام کرد و گفت بفرمائین!

وقتی از ایر بریج میرفتیم که سوار هواپیما بشیم دیگه باورم شده بود که دارم میرم استرالیا! هرچند هنوز استرس داشتم و میدونستم کلی ماجرا در پیش دارم! بازم خوشامدگوئی مهماندارای اماراتی که اینبار بیشترشون تایلندیهای بانمک بودن! هواپیما هم باز “Boeing-777” بود ولی نسبت به قبلی خیلی نوتر و تر و تمیزتر! صندلی من تو سالن دوم و با یه صندلی فاصله از کنار پنجره بود! کنار پنجره یه انگلیسیه جوون و چاق و چله نشسته بود! رو صندلی سمت چپ هم یه پسر جوون هم سن و سال خودم که قیافه شرقی داشت! همینطور که از پنجره انواع و اقسام هواپیماها از خطوط هوائی مختلف رو نگاه میکردم هواپیما آماده پرواز شد و قسمت دوم پرواز اینبار از دبی به بانکوک بود و طبق برنامه هفت ونیم ساعت طول میکشید! جو این هواپیما با پرواز قبلی خیلی متفاوت بود و آدم احساس تجربه یه پرواز آروم و مدرن تو قرن بیست و یکم رو میکرد! طراحی داخلی، نور پردازی و صداها همه واقعا فکر شده و بینهایت ریلکس بود! تو این هواپیما بر خلاف هواپیمای قبلی تمام مونیتورا کار میکرد و امکانات فراوونیو در اختیار مسافرین میذاشت! از تماشای فیلم های روز سینمائی گرفته تا گوش دادن به تمام آهنگهای شماره آمریکا و انگلیس طی سی و پنج سال گذشته! ضمنا یه کانال هم وجود داشت که موقیت هواپیما روی نقشه و کلا اطلاعات پرواز رو نشون میداد! امکان جالب دیگه ای که وجود داشت دیدن تصاویری بود که از چهار دوربین کار گذاشته شده در بیرون هواپیما بخصوص موقع نشستن و بلند شدن پخش میشد! نیم ساعتی از پرواز گذشته بود که صبحونه آوردن! امروز دوبار صبحونه میخوریم! البته هرچند خود مهماندارها منکر بودن و میگفتن که تمام صبحونه های امارات در تمام پروازها یکسانه ولی این صبحونه زمین تا آسمون با صبحونه پرواز تهران-دبی فرق داشت! اصلا باور کردنی نبود قبل از آوردن صبحونه منوی غذاهائی که قرار بود از دبی تا بانکوک، از بانکوک تا سیدنی و از سیدنی تا اوکلند نیوزلند سرو بشه رو آوردن که تو هر وعده امکان سرو حداقل سه نوع غذا وجود داشت! در ضمن لیستی از سرویسهای بار هواپیما رو هم در اختیار مسافرین گذاشتن که نگو! چه شود؟... بگذریم جای همه دوستان خالی! راستش نمیدونم چرا شاید بخاطر استرسی که داشتم اصلا اشتها نداشتم! حتی بوی نونای داغی که سرو میکردن اذیتم میکرد!

بوئینگ 777

بوئینگ 777

پرواز عجیبی بود! چون وقتی از دبی راه افتادیم ساعت حدودای 10 صبح بود بعد طی هفت و نیم ساعت پرواز تا بانکوک ظهر شد و هوا تاریک شد و ما دو ساعتی از تاریکی گذشته رسیدیم بانکوک! در تمام مسیر سیدنی رو تصور میکردم! اپرا هاوس رو! اقیانوس آرام رو! اسکیپی رو!!! ولی از شوخی گذشته ورود به شهری مثل سیدنی خیلی هیجان انگیزه، بخصوص اگه اولین بار باشه که از ایران خارج میشی! از دبی تا بانکوک غیر از یه باری که میخواستم برم توالت با کنار دستیام صحبت نکردم! راستش اگه میخواستم هم نمیدونستم از چی باید حرف بزنم! وقتی رسیدیم بانکوک هواپیما دو ساعتی توقف داشت و باز با همون هواپیما پرواز رو ادامه میدادیم! مهماندار اعلام کرد کسائی که پروازشون ادامه داره در مدت توقف میتونن تو هواپیما بمونن یا برن تو فرودگاه! من که دو روزی بود نخوابیده بودم به خودم گفتم تو این فرصت یه چرتی میزنم آخه چرخیدن تو فرودگاه بانکوک همچین جذابیتی هم برام نداشت! انگلیسی کناریم که مقصدش تایلند بود پیاده شد ولی پسری که قیافه شرقی داشت و کنارم نشسته بود هم مثل من ترجیح داد تو هواپیما بمونه! تقریبا نود در صد مسافرا پیاده شدن! من فقط یه جمله گفتم عجب پرواز طولانی بود! این پسر انگار منتظر بود من یه چیزی بگم شروع کرد به حرف زدن! گفت که اولین بارش نیست که میره استرالیا و قبلا هم دو بار دیگه رفته پیش خواهرش که تو یکی از شهرهای کوچیک اطراف سیدنی زندگی میکنه! پزشک بود و فکر میکنین اهل کجا بود؟ عراق! منم گفتم که ایرانی هستم! کلی تعجب کرده بود و میگفت تمام سفر فکر میکرده من یونانی یا ایتالیائی هستم! راستش انقدر تو فیلمای جنگی ایران و عراق چهره بدی از عراقیا دیده بودم که فکر میکردم اگه یکیشونو ببینم بلافاصله باهاش دعوام میشه ولی این رفیق ما خیلی پسر خوبی بود! کلی باهم رفیق شدیم! اون از مسیحی های عراق بود و تمام مدت توقف رو یه بند حرف زدیم! از شرایط بد عراق و نا امنی بغداد و حملات تروریستی که چند بار ازش جون سالم بدر برده بود برام تعریف کرد! میگفت با هزار بدبختی و دوندگی و با وجود اینکه خواهرش سیتی زن هست تونسته یه ویزای سه ماهه بگیره! گپ خودمونی خوبی بود! یکم هم راجع به جنگ ایران و عراق و اون همه کشته ها صحبت کردیم! بعد از دو ساعت کم کم بازم مسافرا اومدن و سوار شدن! بجای مسافرائی که پیاده شده بودن هم مسافرای جدید که اکثرشون استرالیائی یا نیوزلندی بودن سوار شدن! کنار من هم بجای اون انگلیسی تپل یه خانوم میانسال نیوزلندی نشست! برعکس اون انگلیسیه که اصلا حرف نمیزد این خانوم به محض نشستن شروع کرد به حرف زدن! از مقصد ما پرسید و گفت که داره میره اوکلند نیوزلند! میگفت از سی سال پیش وقتی پونزده سال داشته تو اوکلند زندگی میکنه! اصلیتش از منچستر انگلیس بود و میگفت انقدر تو اوکلند زندگی خوب و راحتی داره که تو سی سال گذشته فقط سه بار واسه سر زدن به خونوادش رفته انگلیس! معتقد بود که سیدنی خیلی شهر شلوغیه و اوکلند دنجتر و راحت تره! شاید هم راست میگفت هرچند به نظر یجور آگهی بازرگانی هم میرسید!!! همراه مسافرا یه عده مهماندار استرالیائی هم اومدن و جای مهماندارای تایلندی رو گرفتن! به هر حال برای با سوم باز هواپیما بلند شد! اینبار طبق برنامه پروازمون از بانکوک تا سیدنی حدود هشت ساعت طول میکشید! وقتی بانکوک رو ترک کردیم تقریبا نیمه شب بود! ای خدا بازم شام! دومین شام اونشب بود! وقتی شام رو آوردن من چیزی نگرفتم و تصمیم گرفتم یکم دیرتر از خدمات بار استفاده کنم!!! واقعا نورپردازی سقف هواپیما بینهایت زیبا بود، نورهای نقطه ای که نمودی از نور ستاره ها بود. وقتی نورهای اصلی رو خاموش کردن در حالی که به اهنگهای شماره یک دهه هفتاد گوش میکردم با عنایات بار هواپیما دمی هم به خمره زدمو ده هزار فوت دیکه اوج گرفتم! حسی میکردم دارم شبیه یه آدم قرن بیست و یکمی مسافرت میکنم!

تقریبا همه خواب بودن! همسفر نیوزلندیمون داشت فیلم میدید! همینطور که تو عالم خودم بودم یواش یواش چشام گرم شد و ...! وقتی چشامو باز کردم هنوز هوا تاریک بود! روی مونیتور روبروم موقعیت هواپیما رو دیدم! فکر میکنین کجا بودیم؟ درست روی مرز شمالی قاره استرالیا! خیلی حس جالبی بود! بالاخره وارد استرالیا شده بودم! ساعت به وقت محلی حدود پنج و نیم صبح بود! و آسمون کم کم داشت روشن میشد! نزدیک بیست ساعت بود که در سفر بودم! احساس استرسی که قبلا داشتم تقریبا دیگه وجود نداشت! مسیر ما به سمت سیدنی که در جنوب شرقی استرالیا قرار داره درست از وسط صحراهای مرکزی استرالیا میگذشت و با توجه به پهناوری این صحراها، سه ساعتی طول کشید تا ما قطر استرالیا رو طی کردیم و به حاشیه سرسبز اقیانوس آرام جنوبی رسیدیم! جالبی کار این بود که هرچقدر بیشتر در استرالیا پیش میرفتیم جنب و جوش اوزی ها که انگار بوی وطن به دماغشون خورده بود بیشتر میشد!

هوا که داشت روشن میشد از پنجره بیرون رو نگاه کردم و به قاره استرالیا که از اون ارتفاع محدب دیده میشد سلام کردم! میدونین در تاریخ خانوادگی ما من اولین کسی بودم که قدم به قاره استرالیا میذاشتم! یه نیم ساعتی به مسیری که طی کردیم و ماجراهائی که در پیش داشتم فکر کردم که صبحونه رو آوردن! خیلی نخوردم! حرف زدن اوزیا که انگار بلندتر صحبت میکردن و لحجشون منو متعجب کرده بود! نمیفهمیدم چرا دهنشونو موقع حرف زدن اینجوری میکنن! رفیق عراقیمون هم از خواب بیدار شد و بعد از خوردن صبحونه شروع کرد به گفتن از تجربیات قبلیش از سفر به استرالیا و اینکه اوزیا چقدر مردم ریلکس و راحتی هستن! راستش بعضی حرفاش اصلا برام باورکردنی نبود و فکر میکردم داره خالی میبنده! خلاصه روی نقشه میدیدم که داریم به سیدنی نزدیک و نزدیکتر میشیم! نیم ساعتی به رسیدنمون که مونده بود مهماندارا یه سری برگه ها رو بین مسافرائیکه تو سیدنی پیاده میشدن تقسیم کردن که باید پر میکردیم و در واقع اطلاعات وسائل، داروها و خوراکیهائی بود که همراهمون داشتیم! این وسطا همسفر نیوزلندیمونم آگهی های بازرگانیشو پخش میکرد! ولی از شوخی گذشته زن جالب و مهربونی بود!

وقتی خلبان اعلام کرد که تا چند دقیقه دیگه تو فرودگاه بین المللی سیدنی به زمین میشینیم دیگه باور کردم که بله بالاخره ما هم وارد سرزمین کانگوروها شدیم! ناخود آگاه یاد سریالای استرالیائی دوران بچگی می افتادم! مهاجران، خانواده دکتر ارنست، اسکیپی و... ارتفاع که کمتر شد کم کم زمین رو دیدم! همه جا سبز و پر از آب بود! ساعت حدودای ساعت نه صبح روز شنبه بود که من برای اولین بار سیدنی رو از آسمون دیدم! شهری سر سبز و ساحلی که من میرفتم تا زندگی جدیدی رو اونجا شروع کنم!

سیدنی

راستش اینقدر بعضی از این هموطنا تو اینور و اونور تعریف کرده بودن که ما تو فلان فرودگاه کشور خارجی وارد شدیمو وقتی فهمیدن ما ایرانی هستیم باهامون بد رفتاری کردنو بارامونو ریختن بیرونو خلاصه از این حرفها که منم ته دلم از این موضوع و اینکه کارمندای فرودگاه با دیدن پاسپورت ایرانی من چه برخوردی خواهند داشت میترسیدم!

همینطور که هواپیما بیشتر به زمین نزدیک میشد منم بیشتر متوجه سرسبزی و زیبائی شهر میشدم! بالاخره بعد از حدود بیست و سه ساعت مسافرت هواپیمای ما تو سیدنی به زمین نشست! طراوت و شادابی اوزیا بخصوص بچه هاشون که اغلب از تعطیلات در تایلند برمیگشتن دیدنی بود! با همسفر نیوزلندیمون خداحافظی کردم و براش ادامه سفر خوبی رو آرزو کردم و اونم دعوت کرد که حتما نیوزلند رو هم ببینم! همینطور که سعی میکردم از لابلای پنجره ها بیرون رو نگاه کنم و در حالی که پسر عراقی درباره مراحلی که در پیش داشتیم صحبت میکرد تا در هواپیما اومدیم و با یه تشکر از مهماندارا از هواپیما خارج شدیم! از ایربریج رفتیم تا وارد فرودگاه بشیم! داخل فرودگاه فضای خیلی زیبا و گرمی داشت! وارد یه سالن کوچیک شدیم که کنترل پاسپورت اونجا بود! چند تا گیت برای اوزیا و چندتا هم واسه خارجی ها بود من تو یه صف وایسادم و دوست عراقیم هم تو صف کناری! نظم و ترتیب کارا از همون بدو ورود مشخص بود! نوبت من شد! رفتم جلو، یه دختر تقریبا جوون نشسته بود سلام کردم و پاسپورتمو بهش دادم! بدون اینکه هیچ سوال خاصی بکنه پاسپورتمو اسکن کرد مهر ورود زد و داد بهم! من که فکر میکردم هنوز خیلی کار دارم یه نگاه بهش کردم و گفتم میتونم برم؟ گفت بله روز خوبی داشته باشین! گفتم شما هم همینطور! باورم نمیشد انقدر راحت باشه! کار من که تموم شد و رد شدم ولی حواسم به دوست عراقیم هم بود! احساس کردم مشکلی براش بوجود اومده! اصلا موقعیتی نبود که برم جلو! نمیدونم مشکل چی بود ولی افیسره پاسپورتشو مهر نزد و ازش خواست که روی صندلیهای نزدیک اونجا منتظر بشه! کار من تموم شده بود و نمیتونستم اونجا وایسم! از دور یه نگاهی به دوست عراقیم انداختم که حسابی پکر بود حتی سرش رو هم بلند نمیکرد! دیگه نمیتونستم وایسم و مجبور شدم از اون سالن خارج بشم و برم به سمت قسمت دریافت بار! کار من خیلی راحت انجام شده بود ولی داستان رفیق عراقیم منو هم گیج کرده بود! به هر حال از اون سالن خارج شدم! وارد قسمت دریافت بار که شدم همش پیش خودم فکر میکردم اگه بارم نیاد چی؟ همه چیزم اونجاست! آخه بارو تو تهران تحویل داده بودم و گفتن خود امارات چمدونمو تو پروازهای بعدی عوض میکنه و تو سیدنی تحویل میگیری! همینطور هم شد! وقتی وارد سالن دریافت بار شدم تازه بارهای پرواز ما اومده بود و خیلی زود بار من اومد! بارمو برداشتم و رفتم به سمت خروجی! تو برگه ای که تو هواپیما پر کرده بودیم در جواب سوالی که آیا داروئی همراه دارین من جواب داده بودم بله! واقعا هم داشتم ولی فقط داروهای ساده ای مثل سرماخوردگی و این چیزا بود که البته نسخه دکتر رو هم گرفته بودم! وقتی وارد سالن کنترل بار شدم، بعد از عبور از در امنیتی یه مامور جوون کارت رو ازم گرفت و خیلی با تعجب پرسید چه داروئی داری منم گفتم! چند تا صف بود که مسافرا برای چک بارشون توش وایساده بودن! منم رفتم و تو یکیشون وایسادم! بعد از چند دقیقه که من داشتم سالن فرودگاه رو برانداز میکردم نوبت منم رسید! رفتم جلوی میزی که پشتش یه مامور میانسال وایساده بود سلام کردم! ازم خواست که چمدونم رو روی میز بزارم! فقط در اصلی چمدون رو باز کرد و خیلی سریع بدون اینکه دست به چیزی بزنه گفت ببندینش! ازم پرسید خوراکی چیزی همراهتون هست گفتم نه! گفت بفرمائین! حتی راجع به داروها هم ازم نپرسید! کلی تعجب کردم که چقدر راحت از این مرحله گذشته بودم! تازه اینم بگم که این چک بار مخصوص همه بود و مثلا برای اینکه من ایرانی هستم هیچ کنترل اضافی نکردن! از این مرحله که رد شدم از یه مووینگ واک مایل رفتم پائین! باورم نمیشد که همه چیز تموم شده و میتونم برم بیرون!

پائین مووینگ واک مهدی رو دیدم! مهدی دوستی بود که از همین طریق سه ماه قبل از من اومده بود سیدنی! مهدی رو قبل از اومدنم توسط کاریابی شناختم! حتی تو ایران ندیده بودمش! اونم به محض دیدن منو شناخت! سلام! سلام! مهدی شمائی؟ آره! خوش اومدی! چمدونمو گرفت و حرکت کردیم به طرف در خروجی! از در که اومدیم بیرون شوکه شدم! گفتم مهدی یه دقیقه صبر کن! گفت چی شده؟ گفتم هیچی یه لحظه وایسیم! گفت باشه! هوا آفتابی و کاملا بهاری بود بر خلاف ایران و کل نیمکره شمالی که پائیز بود! هوا بوی خاصی داشت! نمیدونم چجوری بگم! نمیشه گفت مثل هوای شمال بود ولی طور دیگه ای نمیتونم تشبیهش کنم! یکم وایسادیم! بدون اقراق هوا همونجوری بود که تصورش میکردم! وقتی اوزیا رو دیدم باورم شد که بالاخره تو استرالیا هستم! خدایا یعنی تموم شد؟ مهدی که با یه لبخند منو نگاه میکرد گفت میتونم درکت کنم، آره بالاخره رسیدی! گفت حالا بریم؟ گفتم بریم! هوای بهاری و آفتابی حسابی حالمو خوب کرده بود! همینطور که به طرف پارکینگ میرفتیم مردم رو میدیم که آزاد و فارغ از هر آدم فضولی آروم قدم میزنن! به ماشین مهدی که یه ون و مال محل کارش بود رسیدیم! درو باز کرد و چمدون رو گذاشت بالا! گقت بریم! همینجا من اولین سوتی رو دادم و از در سمت راست ماشین سوار شدم! خندمون گرفت! گفتم مهدی با وجود اینکه میدونستم فرمون ماشین اوزیا سمت راسته ولی اشتباه کردم! گفت بهت حق میدم الان گیج گیج هستی! نشستن روی صندلی سمت چپ که فرمون نداره خیلی برام عحیب بود! راه افتادیم ولی باور کنین هنوز فکر میکردم دارم خواب میبینم! مهدی که واقعا باید یه تور لیدر میشد از همون لحظه اول شروع کرد به معرفی خیابونا!

میدونین من با دنیای ماشین ها خیلی حال میکنم! تازه از فرودگاه خارج شده بودیم و تو یه اتوبان داشتیم به سمت مرکز شهر و داون تاون میرفتیم که چند تا ماشین باحال دیدم و از سلیقه ماشین سواری اوزیا خوشم اومد! یه مرسدس سفید سری اس دو در کروک مدل 1965 ازمون سبقت گرفت! چند تا کامیون ماک کمپرسی هم دیدیم! خلاصه دیدن این ماشینا امیدوار کننده بود!

مرسدس 1965

 راستش داستان ورود و ماجراهای روز اول اینقدر خوب و هیجان انگیز بود که ترجیح میدم تو پست بعدی مفصل براتون تعریف کنم!

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:25  توسط ا.ص  | 

استرالیا

بالاخره بعد از سالها انتظار یه ویزای یک ساله داشتم به یکی از کشورهائی که همیشه دوست داشتم برم! ویزائی که من داشتم یه ویزای کار و گردش بود (Working Holiday) که تا سه بار و جمعا سه سال قابل تمدید بود و خوب تو این مدت میتونستم برای اقامت دائم اقدام کنم و با توجه به حضور در استرالیا مسلما پروسه اقامت خیلی سریعتر انجام میشد. همینجا بزارین خلاصه بگم که اصولا اداره مهاجرت استرالیا این نوع ویزا رو بیشتر به شهروندان کشورهای غربی میده که ضمن بازدید و زندگی امکان کار محدود رو هم برای تامین هزینه های سفر داشته باشن، ولی طبق توافقی با ایران، استرالیا قبول کرده بود تا برای یه مدت خاص این ویزا رو هر ساله برای تعدادی از کارشناسان مورد نیاز از طریق وزارت کار ایران صادر کنه!

بعد از اینکه ویزا رو گرفتم دو حس متناقض به سراغم اومد! از یه طرف هیجان و خوشحالی گرفتن ویزا بود و پریدن، از طرف دیگه استرس سفر به سوی ناشناخته ها! یادمه اون روزای آخر هر صبح که بیدار میشدم احساس معلق بودن بین امید و دلتنگی کاملا گیجم میکرد!

خلاصه بعد از گرفتن ویزا شروع کردم به جمع و جور کردن مدارک و وسائل مورد نیاز! بعد از دو هفته با شرکت تصویه حساب کردم! در همین حین چند جلسه ای هم تو Work Shopهای کاریابی شرکت کردم! خلاصه بعد از سالها انتظار یه روز رفتم تا بلیط یه پرواز خاطره انگیز رو بگیرم! الان رو نمیدونم ولی اون موقع ها فقط "Emirates" و "Golf Air" برای سیدنی پرواز داشتن. من با توجه به قیمت و امکانات پرواز ترجیح دادم پرواز غیر مستقیم "Emirates" رو بگیرم، این یعنی اینکه اول از تهران به دبی می پریدیم، بعد به بانکوک و بعدشم از بانکوک به سیدنی! قیمت اونروز بلیط دو طرفه هم حدود 950 هزار تومن بود! وقتی با یه بلیط به تاریخ کمتر از دو هفته از در آژانس مسافرتی اومدم بیرون تناقض احساسات داشت خفم میکرد! از یه طرف قدم آخر رو هم در راه یه هدف قدیمی برداشته بودم که خوب یه جورائی حس خوشحالی از موفقیت داشتم و از طرف دیگه حس دلتنگی برای تمام چیزائی که 24 سال از عمرم رو باهاشون خوب و بد گذرونده بودم اذیتم میکرد! این حس توی خونوادم حتی قویتر بود!

شمارش معکوس شروع شده بود و روزها به سرعت میگذشت! تصمیم گرفتم برم شهرستان و با دوستای دانشگاه که روزای خوبی رو با هم گذرونده بودیم خداحافظی کنم! خلاصه تمام مدت احساس کسی رو داشتم که کنار استخر آب یخ وایساده و میدونه که باید بپره ولی هی دل دل میکنه! دوست داشتم روزها زودتر بگذره و از این دلواپسی خلاص بشم! 5، 4، 3، 2 و بالاخره یک!!! روز آخر هم رسید! از جو خونه نگم که انگار همه یه بغض داشت خفمون میکرد و فقط به زور جلوی خودمونو گرفته بودیم! عصر روز آخر چند تا از فامیل که دیگه خیلی به من لطف داشتن اومدن برای خداحافظی خونمون! پسر عموها، پسر عمه ها و خلاصه تمام بچه های هم سن و سال فامیل که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم اومده بودن دیدنم! عجب لحظاتی بود! خوشحالی، دلتنگی، ترس، شجاعت و خلاصه همه احساسات تو هم آمیخته شده بود!

پروازم ساعت 4 صبح از فرودگاه امام بود! اولین باری بود که از این فرودگاه پرواز میکردم! قرار شد خونواده دائیم به همراه یکی از عموها و دو تا از عمه ها شب بمونن خونه ما و با هم بریم فرودگاه! عجب شبی بود! مادرم رو میدیم که با وجود اینکه نمی خواد نشون بده ولی انگار تو چشماش یه خبرائیه! نمی تونستم تو اون لحظه های آخر گریه شو ببینم و فقط سعی میکردم به زور بخندم و جو رو شاد نگه دارم! بگذریم خلاصه اون شب تا ساعت یک صبح همه بیدار بودن! عمم منو یاد "ننه آقای صمد" می انداخت! طفلک همش داشت برنامه میریخت که پولامو چجوری قائم کنم! یه پسر عمو دارم که تو تمام بچه های فامیل از همه بیشتر به هم نزدیک هستیم! نادر و من با وجود سه چهار سال اختلاف سنی از نظر آرزوها و دغدغه هامون خیلی بهم شبیه بودیم! اون شب وقتی همه یه گوشه ای با هم جمع شده بودن منو نادر هم تو آشپزخونه در حالیکه من داشتم آخرین خداحافظیها رو با قرمه سبزی مادرم میکردم نشستیمو تمام خاطرات مشترک از بچگی تا روزای استخر و باشگاه و دیوونه بازیهامون رو با هم مرور کردیم! نمیدونم چجوری بگم ولی هم دلم نمیخواست اون لحظه ها تموم بشه و هم از یه طرف دوست داشتم زودتر به آرزوی چند سالم برسم! به هر حال ساعت 1 صبح شد و همه آماده شدیم که بریم فرودگاه! شاید جمعا 10 نفر بودیمو با سه تا ماشین حرکت کردیم! چه حس عجیبی بود از هر جا که رد میشدیم هزارتا خاطره میومد جلوی چشمم! خودمو تو گوشه تمام پیاده روها میدیدم، تو گرمای ظهر تابستونا، صبح های برفی زمستون، با دوستا با آدمائی که دوستشون داشتم و ... این صحنه ها جلوی چشمم بود و انگار یه خوابی داشت تموم میشد و من بیدار میشدم و باید تو دنیای جدیدم زندگی جدیدی رو شروع میکردم. میدونین تو دنیای آرزوها همیشه وقتی به رفتن از ایران فکر میکردم یاد ترمینال یک فرودگاه مهرآباد می افتادم ولی خوب وقتی نوبت من رسید تمام پروازای کشورهای عربی از فرودگاه امام انجام میشد! منم که خوب باید اول میرفتم دبی! چقدر راه فرودگاه طولانی بود! وقتی رسیدیم فرودگاه تقریبا دو ساعت تا پرواز مونده بود! میشه گفت فرودگاه شلوغ بود! من که تمام بارم یه چمدون بزرگ و یه ساک دستی بود هیچ نگرانی از اضافه بار و این حرفا نداشتم! وارد سالن مشایعین پروازهای خروجی شدیم! راستشو بخواین با وجود اینکه تا اون موقع بخصوص دوران دانشجوئی خیلی از خونواده دور بودم ولی اینبار فرق میکرد! پیش خودم گذاشته بودم که اینبار چند سالی اونارو نمیبینم!

 با وجود اینکه مادرم رو خوب میشناسم، فکر نمی کردم بتونه اینقدر خودشو کنترل کنه! تا آخرین لحظه ای که با هم بودیم سعی کرد خنده از روی لبش گم نشه و این در حالی بود که میدونستم ماما چقدر به من وابستس! راستشو بخواین جو اونقدر سنگین بود که نمیتونستم زیاد تحملش کنم و با وجود اینکه هنوز فرصت داشتم ترجیح دادم زودتر با همه خداحافظی کنم و برم داخل قسمت تحویل بار! روبوسی و سفارش های بزرگترا که مواظب خودت باش تموم شد! با نادر هم خداحافظی کردمو چه گرم همدیگه رو در آغوش گرفتیم! وقتی با ماما خداحافظی کردم تازه متوجه شدم که چه حرکت بزرگی رو شروع کردم! خواهر کوچیکترم که نتونسته بود جلوی اشکهاشو بگیره رو هم بوسیدم و دلداریش دادم! نمیدونین تحمل این اشکهای لحظه آخر چقدر سخته! بهر حال دیگه نمیتونستم اونجا وایسم! یه خداحافظی دست جمعی و بعدشم قدمهامو محکم کردمو رفتم به طرف دری که منو از همه گذشتم دور میکرد! وقتی برگشتم در میون صداهای گنگ و همهمه فرودگاه چهره هائی رو تو ذهنم ضبط کردم که با حرکت آهسته دستاشون به نشونه خداحافظی و با لبخند روی لبهاشون منو بدرغه میکردن! وارد سالن شدم و توی صف تحویل بار در حالی که هنوز میتونستم تو شلوغی از پشت شیشه خونوادمو ببینم وایسادم! سه چهار نفری جلوم بودن! نوبت من شد رفتم جلو و بار و مدارکم رو تحویل دادم! کنار مسئول دریافت بار یه مامور امنیتی وایساده بود! پاسپورت منو گرفت و در حالی که بارمو تحویل داده بودم و کارت پروازو هم گرفته بودم بهم گفت: یه لحظه منتظر بشین من الان پاسپورتتونو میارم! اینو گفت و رفت بدون اینکه هیچ توضیحی بده! تو این لحظه های آخر هم بازم این ...ها، رفتم روی صندلیهای انتظار نشستم! در حالیکه توی دلم میگفتم آخه این ... دیگه از کجا پیداش شد؟ همینجوری که واسه خودش و هفت جد و آبادش دعا میکردم! با اون قیافه ...ش اومد، پاسپورتمو داد و گفت: مشکلی نیست بفرمائین! تمام خوشحالیم اون لحظه این بود که دیگه بعد از این مجبور نیستم قیافه ... اینجور ... هارو تحمل کنم! پشت شیشه ها رو نگاه کردم! همه هنوز اونجا بودن! آخرین دست رو هم تکون دادم و بدون اینکه دیگه حتی یه نگاه به عقب بندازم رفتم برای کنترل پاسپورت! از گیت کنترل پاسپورت که گذشتم انگار وارد یه سکوت شدم! بعد از عبور از کنترل امنیتی به سمت خروجی پرواز امارات رفتم، درست همون جائی که سه سال بعد برای مصاحبه سفارت کانادا تو سوریه سوار هواپیمائی "سورین ایر" شدم! اون موقع شب تو اون سالن سرد با سنگ فرشهاش و با انواع و اقسام خارجیهائی که منتظر نشسته بودن انگار همه چیز داشت کمرنگ و کمرنگتر میشد! یه ساعتی به پرواز مونده بود و از پشت نمای تمام شیشه ای فرودگاه میتونستم هنوز ماشینهائی رو که تو خیابون حرکت میکردن ببینم! کارمندای امارات اون شب اعتصاب کرده بودن و پرواز یه ساعتی تاخیر داشت! همینطور که غرق در ماجراهائی در حال اتفاق بودم ثانیه ها میگذشت و من به پایان مسافرت چند ساله نزدیک میشدم! بالاخره بعد از یک ساعت تاخیر و با استرس از دست دادن پرواز دبی - بانکوک بالاخره ناز اماراتیا تموم شد و بلندگو از مسافرین خواست تا سوار هواپیما بشن! بلند شدم که برم تو صف که دیدم بله مامور ... باز اونجاست! نمیدونم چه ...ش بود! باز اومد جلو گفت ببخشید میشه یه بار دیگه پاسپورتتونو ببینم؟ تو دلم گفتم ای ... خدایا تا آخرین لحظه هم باید از دست این بی ... ها اعصابمون خورد بشه! پاسپورتمو برد و همینطور که من تو صف بودم به یه ... دیگه نشون داد و یکم نگاه کردن! بعد پاسپورت رو آورد و گفت سفر خوبی داشته باشین! تو دلم گفتم اگه بی ... ائی مثل توی ... بزارین! خلاصه بعد از کنترل کارت پرواز از ایربریج رفتیم تا سوار هواپیما بشیم! از دیدن عظمت هواپیمای "Boeing-777"  که قرار بود سوارش بشیم حسابی تعجب کرده بودم! به پشت در هواپیما که رسیدیم دیدم اینور در اون مامور ... بهمراه هم ... وایسادن و اونور در مهماندارای امارات با لباسای خوشگلشون! بدون کمترین توجه به آرزوی سفر خوش مامور ... که بدرد عمه ...ش میخورد وارد هواپیما شدمو یه صبح بخیر آبدار به مهماندارا گفتمو رفتم سر جام کنار پنجره تو همون ردیفهای جلو نشستم! نسبت به گنجایش هواپیما تعداد مسافرا خیلی کم بود! کنار من با فاصله یه صندلی خالی، یه مرد میانسال اروپائی نشسته بود! استرس هر لحظه به سراغم میومد و ضربان قلبم با دور موتور ماشینهای فرمول یک فراری تو دور آخر برابری میکرد!

ساعت 5 صبح جمعه درهای هواپیما بسته شد و در حالیکه هواپیما برای "تیک آف" به سمت "ران وی" حرکت میکرد، من از کابین بلند شاهین آهنی، تهران رو میدیم که در خواب بود! شهری که من هم درش سالها با هزار امید و نا امیدی، با خاطرات تلخ و شیرین زندگی کردم! شاهین آماده پرواز تو شب تاریک به سوی آینده ای پر از ماجرا بود! وقتی به ابتدای "ران وی" رسیدیم و صدای غرش موتورها بلند شد انگار نفسم بند اومده بود! چرخها که از زمین بلند شد، همه چیز تموم شد! و مثل کودک تازه متولد شده پا به دنیای جدیدی گذاشتم! این لحظه شروع جدیدی بود برای من!

تهران در شب

قصه پرواز و ورودم به سرزمین زیبای کانگوروها رو دفعه بعد براتون تعریف میکنم!

  نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:36  توسط ا.ص  | 

استرالیا

راستش نمیخواستم تو این وبلاگ غیر از مسائل مربوط به مهاجرتم به کانادا چیزی بنویسم، ولی انگار این مدیکال فعلا منو سر کار گذاشته و چون میدونم سر زدن به وبلاگی که خیلی وقته توش چیزی نوشته نشده چقدر خسته کنندست، چند روزه دارم فکر میکنم واسه دوستانی که لطف میکنن و به وبلاگم سر میزنن یه سری از خاطرات سفرم به استرالیا رو بنویسم که فکر کنم هم برای دوستان همراه کانادا جالب باشه و هم برای کسائی که دارن برای استرالیا اقدام میکنن و شاید به منم یه سری میزنن! البته امیدوارم هرچه زودتر مدیکال هم بیاد و برگردیم سر داستان خوب مهاجرت به کانادا!

خوب کسائی که مطالب قبلی منو بخصوص پست اولمو خوندن میدونن که من تقریبا چهار سال پیش برای چند ماه سفری به سیدنی استرالیا داشتم! راستش وقتی الان فکر میکنم اون مدت یکی از خاطره انگیزترین دوران زندگی من بود. طی اون دوره ماجراهای مختلفی برای من اتقاق افتاد که فکر کنم برای همه دوستانی که به نوعی قصد مهاجرت دارن هم جالب و هم آموزنده باشه! تا حالا بعضی از این ماجراها رو بصورت شفاهی برای دوستان تعریف کردم ولی اینبار مینویسمشون تا دوستان بیشتری بخونن و شاید استفاده کنن!

تمام چهار سال دوره دانشگاه من با این امید گذشت که بعد از فارغ التحصیلی هر جور شده از ایران میرم! فکر کنم خیلی ها بتونن تصور کنن که چی میگم و با این برنامه ای که واسه خودم ریختم چقدر از بقیه هم سن و سالام فاصله گرفتم! بگذریم بالاخره اواخر سال 1383 درسم تموم شد! وقتی از پروژم دفاع کردم و تموم شد احساس کردم انگار دیگه مانعی جلوم نیستو میتونم شروع کنم! اگه بخوام خلاصه بگم شروع کردم به جستجو برای هر کشوری که میشد رفت! از کشورهای اروپائی گرفته تا حتی آفریقای جنوبی!!! دو سه ماهی همینجوری گذشت و انگار هر چی بیشتر میگشتم دورتر میشدم! با هر وکیل صحبت میکردم یا به هر وبسایتی سر میزدم با هزارتا مشکل روبرو میشدم! یا سابقه کاریم کم بود یا پولم کم بود یا ... تو همون روزا که دیگه کلی خسته شده بودم تو یه شرکت ساختمانی جدید کار حرفه ایمو شروع کردم! هرچند وقت بیکاریمو پر میکرد ولی خیلی میترسیدم که نکنه منم موندگار بشمو انقدر درگیر روزمرگیها بشم که اصل هدفمو فراموش کنم! تنها شانسی که داشتم این بود که تو همون گیر و دارا با یکی از همکارای شرکت که اونم دنبال رفتن بود بیشتر آشنا شدم. هرچند اون کلا دنبال چیز دیگه ای بود و میخواست بره و ادامه تحصیل بده ولی وجودش بهرحال انرژی میداد. شرکت ما تو خیابون کریمخان بود و چون خونه ما هم خیلی از اونجا دور نبود، من هر روز واسه اینکه هم یه حرکتی باشه و هم موقع راه رفتن بیشتر فکر کنم مسیر خونه تا شرکت و برعکسو پیاده میرفتم! صبح یکی از همین روزا که خوب یادمه یه پنجشنبه خرداد ماه بود، من مثل همیشه و با وجود اینکه شرکت کلا پنجشنبه ها تعطیل بود و فقط کسائی که کار داشتن میرفتن سر کار، داشتم میرفتم شرکت که سر یکی از چهار راها همینطور که رد میشدم انگار از کنار چشمم اسم کانادا و استرالیا رد شد، بلافاصله برگشتم و نگاه کردم دیدم نوشته اعزام نیروی کار به کانادا و استرالیا! نمیدونم چرا ولی یهو انگار تمام امید دنیا اومد تو دلم! شماره تماس رو نوشتم و رفتم شرکت. شاید برای شما هم جالب باشه ولی من دیگه هیچوقت اون آگهی رو هیچجا حتی سر همون چهار راه هم ندیدم! بلافاصله که رسیدم شرکت زنگ زدم به اون شماره، یه آقائی گوشیو برداشت (آقای "ر") و من بعد از معرفی خودم گفتم که داستان چیه و ازش خواستم یکم توضیح بده! گفت اگه دوست دارین بیاین دفتر ما و اطلاعات کامل رو بگیرین! فقط خیلی مختصر راجع به تحصیلاتم و زبان انگلیسیم سوال کرد که منم توضیح دادم بهم گفت فکر نمیکنه مشکل خاصی وجود داشته باشه! آدرس دفترشونو تو خیابون دریای سعادت آباد گرفتم و واسه همونروز بعد از ظهر یه قرار ملاقات باهاش گذاشتم! نمیدونم چرا ولی خیلی امیدوار بودم شاید بخاطر اینکه تنها باری بود که یه دریچه امیدی باز شده بود! اونروز زیاد شرکت نموندم رفتم خونه، نهار خوردم، یه دوش گرفتم و آماده شدم، ماشینو برداشتمو رفتم برای این ملاقات! سر موقع رسیدم دفترشون. یه دفتر کوچیک بود، وارد که شدم یه پسر جوون هم سن و سال خودم (حمید) اومد سلام کرد و خودشو معرفی کرد، متوجه شدم دستیار همون آقائی بود که صبح باهاش صحبت کردم (آقای "ر")! توی حال دفتر روی یه کاناپه نشستم، روبروم هم میز کار حمید بود و پشتشم یه دیوار یه پرچم کوچیک استرالیا و یه سری لایسنس از سفارت استرالیا و وزارت کار بود. در همین حال یه سری بچه های جوون هم که معلوم بود تحصیلات زیادی ندارن از یکی از اطاقا اومدن بیرون و مثل اینکه دارن واسه همیشه میرن و خوشحال هم هستن خداحافظی کردن و رفتن! حمید بهم گفت اینا کارگرای ایرانی هستن که میفرستیمشون کره برای کار! این صحنه رو که دیدم احساس کردم شاید اشتباهی اومدم، دیگه معطل نکردم و مثل اینکه بخوام دستشونو باز کنم و بدون اینکه سراغ آقائی "ر" رو بگیرم بلافاصله سوال اساسی رو ازش پرسیدم! گفتم من آگهی شما رو همین امروز دیدم و میخوام بدونم شما واقعا چه کاری میتونین واسه من انجام بدین؟ یه نگاهی کرد و انگار که متوجه بی اعتمادی من شده باشه با خنده شروع کرد به پرسیدن از وضعیت تحصیلی و همینطور زبان من. منم تمام واقعیت رو بهش گفتم! پرسید فکر میکنی کی میتونی امتحان آیلتس بدی؟ گفتم راستش نمیدونم ولی زبان من کلا بد نیست و حداقل هفت سال زبان خوندم! گفت نمره ای هم که میخوان کمه (اور آل پنج) و فکر میکنم شما میتونین تو امتحان بعدی شرکت کنین! همه اینا رو گفت و من هنوز منتظر بودم مچشونو بگیرم! گفتم هزینه این پروسه چقدره و چجوری باید پرداخت کنم؟ گفت هزار دلار بعد از گرفتن ویزا! این حرفش یکم آرومم کرد چون هم پولی که میخواست کم بود و هم بعد از گرفتن ویزا! گفتم خوب حالا اگه بخوام، از کجا باید شروع کنم؟ گفت مهمترین موضوع آیلتسه باید شروع کنی به خوندن زبان! اگه بخوای شنبه میتونی بری و برای امتحان بعدی که توسط سفارت استرالیا برگذار میشه ثبت نام کنی! گفتم باشه پس من تا شنبه فکرامو میکنم و بهتون خبر میدم! از در که اومدم بیرون تصمیمم رو گرفته بودم و اصلا بهش فکر هم نکردم، فقط تمام روز جمعه رو لحظه شماری میکردم که زودتر بگذره و برم ثبت نام کنم. در ضمن همونروز زنگ زدم به همکارم که میخواست بره انگلیس برای ادامه تحصیل و درباره امتحان آیلتس ازش پرسیدم.

شنبه صبح ساعت نه زنگ زدم به حمید و لیست مدارک وهزینه ثبت نام آیلتس رو پرسیدم! همون روز ثبت نام رو انجام دادم! در ضمن حمید بهم گفت که یه معلم خصوصی خوب میشناسه که تخصصش آیلتسه! اگه از حاشیه های داستان بگذریم در حدود بیست روز زبان و متدهای آیلتس رو مرور کردم و توی امتحان شرکت کردم! با وجود اینکه میدونستم امتحان رو خوب دادم و مشکلی وجود نداره تا سه هفته که جواب اومد خیالم راحت نبود! بعد از اینکه جواب آیلتس رو گرفتم رفتم دفتر کاریابی که تو این مدت مرتب بهشون سر میزدم، گفتم خوب حالا چی؟ گفتن باید بقیه مدارکت رو آماده کنی. این مدارک از گواهی عدم سوء پیشینه شروع میشد تا مدرک دانشگاه و کلی مدارک دیگه که همشون باید ترجمه میشدن! مشکلی که وجود داشت این بود که با توجه به مدت کمی که از فارغ التحصیلیم میگذشت هنوز مدرک موقت دانشگاه هم آماده نبود! و حتی با دانشگاه تصویه هم نکرده بودم، خلاصه سرتونو درد نیارم چند بار رفتم شهرستان و اومدم تا بالاخره با دانشگاه تصویه حساب کردم ولی تا اونا مدارک رو بفرستن تهران و تائید بشه و برگرده خدا میدونه چقدر طول میکشید! مشکل رو با دفتر کاریابی مطرح کردم!آقای "ر" که واقعا انسان بسیار خوب و منطقی بود، بهم گفت نگران نباش بذار مدرکت برسه تهران، رئیس اداره فارغ التحصیلان دوست قدیمی منه باهاش صحبت میکنم! بالاخره بعد از یه ماه با هزار بدبختی مدارکم رو فرستادن تهران! یه ماه هم تو تهران درگیر بودیمو هفته ای چند بار با آقای "ر" میرفتیم سازمان مرکزی دانشگاه تو پاسداران! خلاصه بعد از کلی دوندگی اواسط شهریور مدرک دانشگاه رو هم گرفتم! بلافاصله مدارک لازم رو آماده کردم و بردم تحویل دفتر کاریابی بین المللی دادم! ده روز بعد زنگ زدن که برگه مدیکال از سفارت اومده!!! (بر عکس کانادا که تا همین الان بیشتر از نه ماهه منتظرم) با شنیدن این خبر احساس کردم کلی به هدفم نزدیکتر شدم. عکس از قفسه سینه رو تو خیابون پشتی کلنیک تهران (قائم مقام) و آزمایشات و معاینه رو تو بیمارستان آپادانا و پیش دکتر مورد اعتماد سفارت استرالیا دادم و از این لحظه وارد مرحله انتظار ویزا شدم که حدود یه ماه طول کشید! یه روز تو شرکت بودم که آقای "ر" بهم زنگ زد یه حال احوال کردیمو بعد با خنده گفت "میای پاسپورتتو بگیری شیرینی یادت نره"!!! فکر کنم بتونین حدس بزنین من چقدر خوشحال بودم! تو شرکت همه خوشحال بودن و بهم تبریک میگفتن! یادش بخیر چه روزی بود! بلافاصله تاکسی گرفتم و رفتم دفتر کاریابی! همونروز علاوه بر من چند نفر دیگم پاسپورتاشون اومده بود! نمیدونین اونجا چه جوی بود همه انگار لوتو برده بودن! واقعا دست آقای "ر" و حمید هم درد نکنه خیلی زحمت کشیدن! هیچوقت یادم نمیره اونروز هرچقدر بهشون اصرار کردم که پاسپورتم بمونه پیششون تا بعد از تصویه حساب بگیرمش قبول نکردن! امیدوارم همیشه شاد و موفق باشن!

سرزمین کانگوروها

از تاریخ صدور ویزا سه ماه فرصت داشتم تا برای اولین بار وارد استرالیا بشم! سعی میکنم تو نوشته های بعد بقیه ماجراهای کوتاه و شیرین خودم رو تو سرزمین کانگوروها براتون تعریف کنم!   

  نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:44  توسط ا.ص  | 

کانادا

من همچنان در انتظار مدیکال هستم!!! چند روز پیش با یکی از دوستانی که در دوره مصاحبه من وبلاگی داشت و الان چند وقته که مدیکالشو فرستاده صحبت میکردم، میگفت احتمالا چون من مدت زیادی خارج از ایران بودم، مرحله سکیوریتی چکم بیشتر از معمول طول میکشه! به هر حال امیدوارم زودتر این مدیکال هم بیاد که دیگه داره خستم میکنه! البته هفته پیش با وکیلم صحبت کردم، معتقد بود حداکثر تا دو ماه دیگه مدیکالم میاد! فعلا که غیر از امیدواری کاری از دستم بر نمیاد!

یکی از دوستان همراه کانادا که اتفاقا همرشته من هم هستند، متن نامه های من برای شرکتهای ساختمانی کبک جهت ارائه رزومه کاری و درخواست کار رو خواسته بودن که اینجا میزارم.

  Chèr Monsieur .…;

  Visitant votre site Internet, je crois qu’il sera une bonne coordination entre mes expériences comme un architecte et votre domaine d’activité. Je vais immigrer au Québec dans un avenir proche et pour cela je m’intéresse à toutes les postes possibles en accorde à mes expériences ou  que ce soit dans cette province.

  J’ai travaillé dans les différents niveaux à l’industrie de construction de bâtiment et dans le monde d’architecteur. Comme vous pourriez trouver dans mon CV, j’ai une vaste expérience professionnelle avant et après mon diplôme en master-I d’architecteur en Février 2005. J’ai commencé à travailler depuis un simple stagiaire jusqu'à un maître architecte et le directeur de projet dans l’une des sociétés les plus connus de construction en Iran. En plus du métier d’architecture, j’ai travaillé dans le département de l’Urbanisme de la même société ou j’ai obtenue des expériences valeureuses.

  Ci-joint je vous envoie  un exemplaire électronique de mon CV, qui vous donnera les détails plus précisés sur moi.

  Dans l’attente de votre réponse immédiate, je vous prie d’agréer Monsieur, l’expression de mes sentiments les meilleurs.

  Ahmad. S

  Pièce jointe, CV.

 

پی نوشت (چهارم اوت ۲۰۰۹):

هنوز خبری نشده!

دیروز جواب ایمیل وکیلم در خصوص مدیکال گرفتم. از اونجائی که به یکی از دوستان که کامنت گذاشته بود قول داده بودم قسمتی از ایمیل وکیلمو اینجا میذارم:

I do not see any reason to be worry.

The embassy in Damascus was very busy transferring some old files to Warsaw for faster processing. It does not include yours.

It should take an average of about 9 months (+/- 3 months)  from the date of your federal file number letter to get a response.

As we expect to get news soon, I will keep you posted as soon as the news arrive.

شاد و موفق باشین! به امید خبرهای خوش!

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:22  توسط ا.ص  | 

کانادا

نصف شب پنجشنبه رسیدم تهران! با وجود اینکه تنها یه هفته سوریه بودم، ولی تو همین یه هفته انقدر ماجراهای مختلف اتفاق افتاده بود که احساس میکردم یه ماه اونجا بودم! باور کنین حتی فرودگاه امام و اون شرایط ... هم قشنگ به نظرم میرسید. اولین بارم بود که اونموقع شب میرسیدم فرودگاه! شاید به جرات بتونم بگم مسافرای 5 پرواز تو کنترل پاسپورت بودن! راستش اون شب با دیدن بعضی رفتارای یه سری از این هموطنای مثلا بافرهنگ  خارج نشین، بیشتر فهمیدم که مردم ما،چه در داخل ایران و چه در خارج چقدر مشکل فرهنگی دارن! تو پرانتز بزارین بگم که من بر اساس تجربیات استرالیای خودم و همینطور صحبت های آشنایانی که سالها اونور زندگی کردن، به این نتیجه رسیدم که با تمام احترامی که واسه همه هموطنام قائل هستم، وقتی میرم تا خارج از ایران زندگی کنم باید حداقل واسه یه مدت از جامعه ایرانی خارج از کشور به هر شکلی فاصله بگیرم!

بگذریم! خلاصه بعد از یه ساعت و نیم صف و صف بازی، بالاخره از فرودگاه اومدم بیرون! یه تاکسی گرفتمو حدودای ساعت 2.30 نصف شب رسیدم خونه! خوشحالی رو تو صورت مادرم که تا اونموقع بیدار منتظرمن نشسته بود میتونستم ببینم! چه خواب خوب و راحتی بود! مدتها بود که اونطور با خیال راحت نخوابیده بودم! روز جمعه هم به تعریف خاطرات برای چند تا از همسن و سالها و بزرگترای فامیل گذشت!

از صبح روز شنبه بصورت جدی افتادم دنبال تهیه مدارک فدرال، از ترجمه یه سری مدارک اضافی گرفته تا درخواست برگه عدم سوء پیشینه! سیستم درخواست برگه عدم سوء پیشینه نسبت به سه سال پیش که برای استرالیا گرفته بودم کلی تغییر کرده بود و توسط پلیس بعلاوه 10 انجام میشد و با وجود اینکه روند کار کلا راحت تر شده بود ولی از نظر زمانی بیشتر طول میکشید!

حدود دو هفته ای تهران بودم و ضمن هماهنگی با وکیلم مدارک لازمه رو تهیه کردم! بعد از دو هفته، با وجود اینکه هنوز ترجمه برگه عدم سوء پیشینم آماده نبود ولی چون بلیط برگشتم به محل کارم رو گرفته بودم، به ناچار از ایران خارج شدم و از خانوادم خواستم پس از آماده شدن ترجمه، همه مدارک رو برای وکیلم در کانادا پست کنن! بعد از حدود یه ماه وکیلم بهم خبر داد که فایل نامبر فدرالم اومده!

با دریافت شماره پرونده فدرال وارد مرحله انتظار برای فرمهای مدیکال شدم که این روزها با گذشت حدود هفت ماه هنوز در انتظارم!

  نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:45  توسط ا.ص  | 

کانادا

از یه رویای شیرین تا یه کابوس تلخ،  راه چقدر کمه!!! یا شایدم برعکس!!!

خدا میدونه اون شب چجوری خوابیدم! واقعا لحظات تلخ و تاریکی بود. ساعت 6.30 صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم! مادرم بود، تفلی اونم چون میدونست این موضوع چقدر برام مهمه و اتفاقات روز قبل چقدر اعصابمو بهم ریخته، از نگرانی خوابش نبرده بود! خدا میدونه با چه سختی با ماما صحبت کردم، آخه باید با وجود اون همه فشار روحی، سعی میکردم خودمو خیلی هم بهم ریخته نشون ندم! خلاصه از خواب بیدار شدم و بدون اینکه حتی صورتی صفا بدم، دوش گرفتم و آماده شدم که برم سفارت! اونقدر بیحال بودم که حتی نمیخواستم کراوات بزنم ولی بالاخره زورزورکی یه کراواتی زدمو خیلی ساده تر از دیروز زدم بیرون. شب قبل وقتی برمیگشتم هتل از پسری که تو پذیرش کار میکرد و تو این چند وقته باهاش یه سلام علیکیم پیدا کرده بودم؛ آدرس سفارت کانادا رو پرسیده بودم. جالب اینجا بود که احتمال داشت اونروز فطر باشه و به منم گفته بودن که اگه اینجوری باشه احتمالا واسه تاکسی پیدا کردن تو اون موقع صبح دچار مشکل میشم. وقتی از هتل اومدم بیرون تقریبا ساعت 7.15 بود و تو خیابون جلوی هتل که یه خیابون اصلی محسوب میشد پرنده پر نمیزد! منم تو دلم گفتم ای ای ... امروز فطره و نه تنها تاکسی گیرم نمیاد، شاید اصلا سفارت هم تعطیل باشه. حتی کسی هم تو خیابون نبود که بپرسم امروز تعطیله یا نه؟ خلاصه بعد از ده دقیقه ای که کنار خیابون وایساده بودم، قیافه آشنای یه پراید زرد رو که تاکسی بود از دور دیدم. خلاصه سوار شدمو با هزار لال بازی بهش فهموندم که میخوام برم سفارت کانادا! ازش پرسیدم امروز فطره؟ بعد از چند بار تکرار کردن سوالم، با اشاره سرش فهمیدم که خدا رو شکر تعطیل نیست! فقط نمیدونم چرا خیابون اونقدر خلوت بود؟ شاید همیشه همینطوره! آخه من که هیچوقت اونموقع از هتل نیومده بودم بیرون! بعد از حدود ده دقیقه ای که تو یه اتوبان رفتیم، رسیدیم به سفارت! راننده با دستش به اون طرف خیابون اشاره کرد، تا سرمو برگردوندم چشمم افتاد به پرچم کانادا! خیابونو که رد میشدم متوجه ساختمون سفارت ایران هم شدم، قبلا تو وبلاگ دوستان در موردش خونده بودم و بیشتر شبیه مسجده تا سفارت و با فاصله یه ساختمون از سفارت کانادا قرار داره.

خیابون جلوی هتل

 با سابقه ذهنی که از سفارتای خارجی تو تهران داشتم انتظار داشتم الان یه عالمه آدم جلوی سفارت کانادا صف کشیده باشن، ولی حتی یه نفر هم نبود! رفتم جلوی سفارت! بجز مامور امنیتی جلوی در، که اونم غیر از عربی هیچی نمی فهمید، کسی اونجا نبود. میدونستم که خیلی زود رسیدم، شروع کردم به قدم زدن به سمت سفارت ایران که متوجه پرچم آشنای کبک رو در ساختمون بین سفارت کانادا و ایران شدم! رفتم جلوتر و از روی بولتنی که جلوی در بود متوجه شدم که اینجا دفتر اداره مهاجرت کبکه! ولی اونجام درش بسته بود! همینطور که همونجاها قدم میزدم متوجه یه خانوم جوون شدم که میخواست بره تو سفارت کانادا. رفتم جلو و به فرانسه بهش سلام کردم و پرسیدم: ببخشید! ساعت کار سفارت چنده؟ اونم که به نظر نیتیو میرسید، انگار انتظار نداشت اونجا کسی باهاش فرانسه صحبت کنه و با یه لبخند به نشونه اینکه زیاد فرانسه بلد نیست گفت 8.30! باز برگشتم جلوی در اداره مهاجرت کبک و مشغول خوندن بولتن جلوی درش شدم که بیشتر حاوی اطلاعات کلی درباره کبک بود. همونطور که اونجا وایستاده بودم چشمم افتاد به یه خانوم مسن بهمراه یه آقای میانسال که بسمت در اداره مهاجرت میومدن، وقتی رسیدن آقاهه مشغول باز کردن در شد، رفتم جلوتر و خیلی باکلاس سلام کردم! هردوشون با خوشرویی جواب دادن! بازم در مورد ساعت کارشون پرسیدم و اونام گفتن 8.30، احساس کردم از فرانسه حرف زدنم خوششون اومده. نگاه به ساعتم کردم،8 بود و من باید نیم ساعتی منتظر میشدم. در همین حال یه مامور امنیتی هم از سفارت کانادا اومد و وارد ساختمون کبک شد و در ورودی رو هم باز گذاشت. همینطور که منتظر بودم تا ساعت 8.30 بشه، یه خانوم جوون بهمراه یه آقای میانسال اومدن و پس از کنترل توسط مامور سفارت رفتن تو ساختمون! منم از پله ها رفتم پائین، از یه حیاط کوچیک که دو متری پائینتر از خیابون بود، رد شذم و بعد از چک امنیتی، وارد ساختمون اداره مهاجرت شدم.

وارد یه سالنی که ابعادش تقریبا 6 متر در 4 متر بود شدم. یه طرف این سالن در ورودی و کنارشم یه قفسه کتاب، پر از بروشورهای کبک بود، روبروی در ورودی، اونور سالن، یه در با سیستم رمز ورود قرار داشت که مخصوص ورود کارمندا بود و یکم اونطرف تر هم یه پنجره شیشه ای که مخصوص پاسخگوئی به مراجعین بود، وجود داشت. یه سر این سالن چندتا صندلی و سر دیگه سالنم دو تا در بود که به ترتیب از راست به چپ، عدد یک و دو روشون نوشته شده بود و اطاقای مصاحبه بودن. چندتا بروشور ورداشتم و روی یکی از صندلیها نشستم، از پشت شیشه اون خانوم و آقای کارمند سفارت رو که قبلا باهاشون صحبت کرده بودم میدیدم که لیوان قهوه بدست اینطرف و اونطرف میرن. چند دقیقه ای که اونجا نشسته بودم، چند نفر از کارمندای سفارت وارد شدن و با خنده به همه سلام کردن و از دری که قبلا گفتم وارد دفترشون شدن. در همین حال اون خانوم مسنی که صبح دیده بودم اومد بیرون و در حینی که نگاه گرمی داشت، رفت تو حیاط جلوی ساختمون و یه سیگار روشن کرد. من از اونجا میدیدم که چطور این خانوم با همکاراش که وارد میشدن با خنده و روحیه شاد صحبت میکنه. خلاصه اونجا منتظر بودم تا اینکه تقریبا راس ساعت 8.30 یکی از کارمندای سفارت که یه دختر سوریه ای بود و خوبم فرانسه صحبت میکرد، اومد پشت پنجره مراجعین. دو نفری که زودتر از من اومده بودن رفتن پشت پنجره و بعد از چند دقیقه صحبت، چندتا فرم گرفتن و مشغول پر کردن شدن. با اشاره کارمند سفارت بلند شدم و رفتم کنار شیشه! بعد از یه سلام مجدد، شروع کردم به شرح داستان، در همین حال زونکنی که حاوی تمام مدارکم از ابتدا تا حالا بود رو از کیفم در آوردم و دعوتنامه مصاحبه رو بهمراه نامه ای که وکیلم دیشب برام ایمیل کرده بود بهش نشون دادم. اون که بنظر میرسید فکس وکیلمو دیده بود، با حالتی که انگار متوجه مشکل شده ازم خواست چند دقیقه ای روی صندلی منتظر بشینم تا بره و موضوع رو با مقام بالاتری بررسی کنه. بعد از چند دقیقه با یه خانوم دیگه برگشت، با اشاره اون خانوم باز رفتم پشت شیشه و ماجرا رو یکبار هم واسه اون خانوم تعریف کردم. باز رفتن ولی از من خواست همونجا منتظر بمونم! من از پشت شیشه اونارو میدیدم که در حالی که دعوتنامه من تو دستشونه از این اتاق به اون اتاق میرن و توی کامپیوترشون دنبال یه چیزی میگردن. بعد از چند دقیقه بالاخره دختر اولیه اومد و گفت: همکارام دارن موضوع رو بررسی میکنن! یه دقیقه بعد رفت و برگشت و مدارک مصاحبه مثل مدراک تحصیلی، نامه بانک و... رو ازم خواست! فهمیدم که احتمالا تصمیم دارن یه مصاحبه دیگه برام بزارن، یکم خیالم راحت شد! چند تا فرم که در واقع همون فرمهای مهاجرت کبک بود رو برای اینکه اطلاعات، بروز باشه بهم داد، ولی وکیلم قبل ار اومدن این فرمها رو پر کرده بود و من اونا رو بصورت چاپی و امضا شده آماده داشتم. همه مدارک رو ازم گرفت و گفت که ازشون کپی میگیره و بهم بر میگردونه، بهم گفت میتونین بشینین تا صداتون کنم! تازه نشسته بودم که همون خانوم مسنی که از صبح جلوی در دیده بودمش از در مخصوص کارمندا اومد بیرون و در حالیکه یه سری از مدارکم دستش بود اسممو صدا زد! من جواب دادم! گفت لطفا برین تو اتاق شماره یک!!! مثل این بود که برق 220 بهم وصل کرده بودن، آخه اصلا انتظار نداشتم همون لحظه مصاحبه رو برگذار کنن! خلاصه رفتم تو اتاق شماره یک! اتاقی بود به طول 5 متر و عرض 3 متر که از وسط توسط یه کانتر و شیشه بدو قسمت تقسیم شده بود! این طرف که من بودم، 5 تا صندلی بود و اون طرف یه صندلی و میزو کامپیوتر. رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم و همون خانوم مسن هم از در پشتی اومد و اونطرف شیشه روبروی من نشست! بهم گفت میشه در رو کامل ببندین! بلند شدم و در رو کامل بستم و دوباره برگشتم سر جام! یه دقیقه ای با کامپیوتر مشغول بود و احتمالا داشت پرونده منو پیدا میکرد. منم که خوب میدونستم تو اینجور مصاحبه ها باید آروم باشی و در حین تمرکز کامل مسثقیم به مصاحبه کننده نگاه کنی، خیلی راحت زونکن مدارکمو روی کانتر باز کردم و در حالی که دستامو روی زونکن گذاشته بودم، با خونسردی به اون خانوم نگاه میکردم! سرشو بلند کرد و با یه لبخند خودشو معرفی کرد و گفت: "من بیشتر از چهل ساله تو اداره مهاجرت کار میکنم، بنابراین این اولین مصاحبه من نیست! و شما هم نگران نباشین! من سوالامو میپرسم و در آخر به شما میگم که قبول شدین یا نه و به چه دلیل!" تمام مدتی که این خانوم صحبت میکرد من ساکت نبودم و سعی میکردم با اشاره سر و یه سری کلمات ساده نشون بدم که کاملا حرفاشو میفهمم! اوایل حرفاش، واسه اینکه من بهتر بفهمم خیلی آروم صحبت میکرد، ولی وقتی فهمید من حرفاشو راحت متوجه میشم، اونم یکم راحت تر و سریعتر حرف میزد. نه اینکه  از خودم تعریف کنم ولی من تمام مدتی که منتظر مصاحبه بودم، تلاش خودمو کرده بودم که هم سریعتر و هم با لحجه بهتری صحبت کنم و تو اون لحظات تمام سعی خودمو میکردم تا جای ممکن درست تر و روونتر حرف بزنم. بعد از مقدمه، پاسپورتمو ازم خواست که من از زیر شیشه بهش دادم و همینطور که اسممو تو کامپیوترش وارد میکرد، ازم خواست که براش اسپل کنم، بعدشم تاریخ تولدمو پرسید، فرمای تقاضا که گفتم قبلا پر کرده بودم، مدرک تحصیلی، بانکی و خلاصه کلیه مدارکی که با خودم برده بودمو ازم خواست و در مورد بعضیاشم یه توضیحاتی دادم. نمیدونم چجوری بگم، ولی تو اون لحظه ها میخواستم نهایت استفاده رو از زبان فرانسه که دو سال براش زحمت کشیده بودم، بکنم، در تمام مدت مصاحبه حتی یه سوال هم نبود که ازش بخوام تکرار کنه! هرچی میپرسید قبل از اینکه سوالش تموم بشه با اعتماد بنفس و در حالی که مستقیم بهش نگاه میکردم، جواب میدادم! شاید یکی از دلایل این اعتماد بنفس، غیر از دونستن زبان فرانسه، این بود که قبل از مصاحبه من نسبت به تمام سوالهای احتمالی، از راههای مختلف مثل خوندن وبسایت ها و وبلاگ دوستان، مشاوره با وکیل و ... آشنائی پیدا کرده بودم و تلاش کرده بودم تا جوابای منطقی و در عین روراستی کامل واسشون پیدا کنم. در ضمن واقعا بدون اقراق اطلاعات عمومی و تخصصیم در خصوص کبک و کانادا خیلی خوب بود. روند مصاحبه بدون هیچ مشکل خاصی به روونی، درست مثل اینکه دفعه چندمم باشه که در مصاحبه شرکت کردم ادامه داشت.

چندتا از سوالها و جوابارو اینجا واستون مینویسم:

س: راجع به کبک چی میدونین؟

ج: خوب این سوالتون خیلی کلیه و اگه بخوام کامل توضیح بدم احتمالا خیلی طولانی میشه، ولی خیلی ساده میدونم که کبک بزرگترین استان کاناداست که در شرق این کشور واقع شده و از نظر جمعیت هم رتبه دوم رو داره! زبان رسمی استان، فرانسویه! به این معنی که برای حدود هشتاد درصد کبکی ها فرانسه زبان مادریه! کبک در ضمن دارا بودن فرهنگ اروپائی، از پیشرفت و مدرنیته آمریکائی هم برخورداره! کبک دارای یکی از بهترین و پیشرفته ترین سیستمهای آموزشی و خدمات اجتماعی در کل آمریکای شمالیه! صنایعی همچون برق آبی و هوافضا جزو صنایع اصلی و صادرات کبک بشمار میره! طبیعت کبک که گستره ای از رودخانه ها، دریاچه ها، جنگلها و سواحل اقیانوس رو در بر میگیره، جزو جذابیت های استان محسوب میشه! در زمینه تخصصی من هم، معماری کبک دارای گوناگونی و جذابیت خاص خودشه! مثلا در شهری مثل مونترال، در عین حال که میتونید اولین کلیساها و کاتدرالهای کاتولیک ساخت شده در آمریکای شمالی رو که از نمونه های فرانسوی همزمانشون الهام گرفتن ببینید، شاهد ساختمانهائی هستید که در طول چهار قرن با ورود مهاجران مختلف شکل گرفتن! این تنوع تا ساختمانهای مدرن و پست مدرن مرکز شهر ادامه داره!... اگه مایل باشین میتونم راجع به تمام موضوعاتی که گفتم و همچنین سیستم حکومتی، اقتصادی و ... کبک بیشتر توضیح بدم!

س: چرا کبک رو انتخاب کردین؟

ج: خوب راستش تمام جذابیتهای طبیعی، فرهنگی و حرفه ای که توضیح دادم به یه طرف ولی من واقعا عاشق زبان و فرهنگ کبک یا همون "فرانکوفونی" شدم! البته سطح بالای زندگی، کار و تامین اجتماعی در کبک در این تصمیم گیری من بسیار موثر بود.

س: راجع به بازار کار در کبک بخصوص در زمینه کاری خودت چی میدونین؟

ج: لبخند زدم و گفتم منتظر این سوالتون بودم! بعد از زونکن زیر دستم یه پوشه که پر بود از مکاتباتی که با بیشتر از 100 شرکت ساختمانی در سراسر کبک کرده بودم رو بهمراه یه لیست از اسامی و آدرسهای  سازمانهای مرتبط با رشته تخصصیم  در آوردم و از زیر شیشه بهش دادم. نگاهی به لیست کرد و طوریکه انگار جواب سوالشو گرفته باشه سرشو تکون داد، بهش گفتم هرچند من از کبک دور بودم ولی سعی کردم از طریق اینترنت و وبسایتها با سازمانها و شرکت های مرتبط تماس برقرار کنم و ضمن ارائه رزومه کاریم، آمادگی خودم رو واسه ورود به بازار کار کبک بسنجم، هرچند پاسخ صد در صد مثبتی نگرفتم ولی با شناختی که از خودم و توانائیهام دارم فکر نمیکنم مشکل خاصی داشته باشم.

...

سوال و جوابها حدود 45 دقیقه ادامه داشت، ولی واقعا برای من که از این مصاحبه لذت میبردم زیاد طولانی بنظر نرسید. وسطای مصاحبه ازم پرسید: Can you speak English? ، منم که غرق مصاحبه به فرانسه بودم ناخودآگاه گفتم: Oui! Bien sur! و کلی خندیدیم! در طول مصاحبه بارها برای موضوعات مختلفی خندیدیم و در کل، این مصاحبه به هیچ وجه خشک نبود. بعد از اتمام سوال و جوابها، به من گفت: یه چند لحظه صبر کنین تا نتیجه رو بهتون اعلام کنم! دو سه دقیقه ای که به سکوت گذشت واقعا صدای قلبمو میشنیدم. سرشو بلند کرد و در حالی که لبخندی رو لباش بود بهم گفت:" شما قبول شدین" و من الان مدارک قبولیتونو آماده میکنم! نمیدونم چجوری بگم چه حسی داشتم! حتی نمیتونستم حرف بزنم! دلم میخواست میپریدم اونور شیشه و میبوسیدمش! داشتم یکی از بهترین لحظه های عمرمو تجربه میکردم! چندتا فرم بهم داد و گفت اینا فرمهای فدراله که باید حداکثر تا یه سال به سفارت کانادا ارائه بدین! تا من مدرک قبولیتون(Certificat de Selection du Quebec)  رو آماده کنم، شما این فرما رو ببینین اگه مشکلی داشتین بپرسین! از نگاهاش معلوم بود که فهمیده چقدر خوشحال هستم! چند دقیقه ای همینجوری گذشت، تا اینکه بلند شد و از در پشتی اتاق رفت بیرون! نمیدونین چه حسی تمام وجودمو گرفته بود! خیلی سریع برگشت تو اتاقو دوباره نشست روبروی من! چند تا کاغذ تو دستش بود، شروع کرد به امضاء کردنشون! یهو مثل کسی که یه مسابقه دو ماراتون طولانیو برنده شده باشه یه نفس راحت از ته دلم کشیدم که اونم متوجه شد! یه نگاه بهم کرد و گفت چیه؟ گفتم خانوم ... من دو سال بود که همیشه به این لحظه فکر میکردمو منتظرش بودم! از شما خیلی ممنونم که قبولم کردین! با مهربونی خاصی نگاهی کرد و گفت شما خیلی خوب فرانسه صحبت میکنین! چند سال فرانسه خوندین؟ گفتم: یسال و نیم! گفت: واقعا خوب حرف میزنین! اطلاعاتتونم خوبه و من خوشحالم که قبول شدین! گفتم ممنونم! یه جمله ای گفت که هیچوقت انتظارشو نداشتم و فراموش نمیکنم! گفت: "شما تمام شرایطو داشتین و من اگه شما رو قبول نمیکردم دیگه نباید هیچکسو قبول میکردم!"

بعد مدارک امضا شده رو بهم داد و توضیح داد که مراحل بعدی چیه و من باید چیکار بکنم! و منم با تمام وجود بازم ازش تشکر کردم و اونم برام آرزوی موفقیت کرد!

از اتاقش که اومدم بیرون مثل اینکه یه تن بارو از رو دوشم ورداشته باشن سبک شده بودم! یه زوج جوون ایرانی که تو سالن نشسته بودن پرسیدن: آقا چی شد؟ گفتم: قبول شدم و اونام با خوشحالی بهم تبریک گفتن! از در سفارت که اومدم بیرون نمیدونستم از خوشحالی چیکار کنم! همینطور که در نهایت خوشحالی قدم میزدم مادرم که از کل ماجرا بی خبر و نگران من بود بهم زنگ زد. اولین جمله ای که بهش گفتم: ماما قبول شدم! بعدها ماما بهم گفت که اون لحظه برای اونم یکی از بهترین لحظه ها بوده چون تا حالا منو اونقدر خوشحال ندیده بوده! قربونش برم که این مادرا چقدر گلن!

یه تاکسی گرفتم و برگشتم هتل. مثل بچه ای که هیچ مشکلی نداره احساس سبکی و آزادی میکردم! دمشق و کلا همه چیز پیش چشمام قشنگتر و روشنتر شده بود! معطل نکردمو سریع رفتم هواپیمائی سوریه و بلیط برگشتنمو واسه پنجشنبه OK کردم. اونروز سر فرصت به چندتا دوست و آشنا اس ام اس زدم و این خبر خوبو بهشون دادم! وکیلم هم زنگ زد و ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم خوشحال شد و قرار شد که بمحض برگشتنم به تهران مدارک و فرمهای فدرال رو آماده کنیم! خلاصه دو روز دیگه هم دمشق بودم و با یه روحیه خوب و با خیال راحت شهر رو گشتم! پنجشنبه شب ساعت 1 رسیدم تهران و از روز بعد هم شروع کردم به آماده کردن مدارک فدرال!

هتل مریدین در دمشق

یه ساختمان شاخص در دمشق

یه لندمارک در دمشق

یه خیابون اصلی

پورشه کاین تیونینگ شده در دمشق

شب قبل از برگشت به تهران

ماجرای مصاحبه من هم تموم شد! سعی میکنم دفعه آینده از مراحل بعد براتون بگم! در ضمن آرزو میکنم این مطالب برای تمام دوستانی که شرایط مشابهی دارن مفید باشه و همه با موفقیت این مرحله رو پشت سر بزارن!

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:26  توسط ا.ص  | 

کانادا

بالاخره روز مصاحبه رسید!

روز مصاحبه

شب قبلش شوق مصاحبه نذاشته بود بخوابم ولی با وجود این اصلا احساس خستگی نمیکردم. همش به تمام مدتی که انتظار این روز رو کشیده بودم فکر میکردم و از اینکه بالاخره این همه انتظار داشت تموم میشد خوشحال بودم و امیدوار بودم که این همه انتظار نتیجه بده!

ساعت 7 صبح بلند شدم، دوش گرفتمو یه شیش تیغ حسابی کردم! کت و شلوارمو آماده کردم و رفتم نشستم روبروی آینه و آخرین تمرین ها رو هم با خودم کردم! تو اون لحظه ها دیگه حتی ثانیه ها رو هم میشمردم!

...چهار ساعت و نیم تا مصاحبه!...سه ساعت و چهل و سه دقیقه تا مصاحبه!... دو ساعت و دوازده دقیقه و سی ثانیه تا مصاحبه!...یک ساعت و نیم تا فینال!... با هر ثانیه نزدیک شدن به لحظه موعود لختی خاصی تمام وجودمو می گرفت که این کاملا بر خلاف تصورات قبلیم از چنین لحظاتی بود. شمارش معکوس سریعتر و سریعتر میشد! ...40!...30!...20!...10!... بدون اغراق تو این لحظه ها حتی فرانسه فکر میکردم. چه لحظات خاطره انگیزی بود البته شاید به این خاطر که دیگه الان همه چیز به خوبی تموم شده!

یادم نمیاد چند بار این گره کراوات رو باز کردمو دوباره بستم ولی بهترین گره ای بود که تا حالا زدم! بعد از کلی وایسادن جلوی آینه، بالاخره رضایت دادمو از اتاق زدم بیرون! تا حالا قدمی به محکمی قدمای مسیر پیاده هتل تا محل برگزاری مصاحبه برنداشتم! پس از گذشتن از یه خیابون خیلی کثیف و شلوغ که سر راه بود بالاخره به محل مصاحبه تو هتل رویال رسیدم. مصاحبه من ساعت 3 بود ولی من 1.5 ساعت زودتر اونجا بودم. هتل یه لابی بزرگ و نورانی داشت که یه گوشش پذیرش بود، رفتم جلو و به انگلیسی از پسر سوریه ای که تو پذیرش بود پرسیدم ببخشید مصاحبه سفارت کانادا همینجاست؟ با احترام گفت بله آقا! میتونم اسمتونو بپرسم؟ گفتم البته! وقتی اسمم رو گفتم تو کامپیوتر روبروش نگاه کرد و از نگاهاش فهمیدم که انگار مشکلی وجود داره! پرسیدم مشکلی وجود داره؟ گفت اسم شما تو لیست مصاحبه امروز ما نیست! در واقع اون یه لیست از کسائی که اونروز مصاحبه داشتن تو دستش بود و بر اساس ساعت مصاحبه کاندیداهارو میفرستاد بالا برای مصاحبه! برگه دعوتنامه مصاحبه رو بهش نشون دادم و گفتم میشه دوباره چک کنین حتما اشتباهی پیش اومده! رفت و یه لیست کاغذی رو هم که اسامی کاندیداها بود نگاه کرد و گفت متاسفم آقا ولی من اسم شما رو نمی بینم! فکر کنم میتونین حدس بزنین تو اون موقع چه حسی داشتم! یه عرق سرد رو تنم نشست! گفتم مشکل چیه؟ من چیکار باید بکنم؟ گفت من نمی تونم چیزی بگم ولی شما برین سفارت اونجا سوال کنین بعضی وقتها از این مشکلا بوجود میاد! انقدر گیج شده بودم که نمیدونستم چیکار باید بکنم. گفتم لطفا برام یه تاکسی خبر کنین گفت همین الان! همینطور که با اضطراب اونجا وایساده بودم ازش پرسیدم راستی ساعت کار سفارت تا کی هست؟ یه نگاهی به ساعتش کردو گفت فکر میکنم الان دیگه خیلی دیر باشه بهتره فردا صبج برین سفارت! اون لحظات از بدترین لحظات عمرم بود! با یه حال خیلی خراب از هتل اومدم بیرون! نمیدونستم کجا برم و چیکار کنم! بالاخره خودمو جمع و جور کردمو رفتم هتل محل اقامتم! مشکل مهمی هم که تو هتل داشتم این بود که نمیشد از هتل به جائی زنگ زد! با موبایل هم که انقدر گرون بود که با 5 دلار شارژ فقط میشد 3، 4 دقیقه با ایران صحبت کرد! خلاصه فقط تونستم به ایران یه زنگ بزنم و خیلی خلاصه بهشون بگم که به کانادا زنگ بزنن و از وکیلم بخوان به من زنگ بزنه! البته این چیزا گفتنش راحته ولی من تو اون لحظه ها داشتم از نگرانی می مردم خلاصه بعد از یکی دو ساعت از دفتر وکیل بهم زنگ زدن منم تمام داستان رو واسشون تعریف کردم. قرار شد یه بررسی کنن و خبرشو بهم بدن! هر ثانیه برام یه عمر میگشت! یه بار دیگه نشستمو تمام مدارکمو یه مرور کردم. داستان از این قرار بود که حدود سه ماه پیش دعوتنامه شرکت در مصاحبه (Convocation a un entrevue) برام اومده بود؛ با وجود اینکه من اونموقع ایران نبودم اسکن نامه رو امضاء کردم و برای وکیل ایمیل کردم. تو این دعوتنامه نوشته شده بود که جهت تائید شرکتتان در مصاحبه، نامه رو امضاء کنین و حداکثر تا یک ماه برای اداره مهاجرت کبک فکس یا ایمیل کنید در صورت عدم ارسال نامه، اداره مهاجرت کبک این موضوع را به عنوان انصراف شما از مهاجرت تلقی کرده و درخواست مهاجرتتان لغو خواهد شد. از اونجائیکه کپی رسید فکس وکیل رو داشتم تاریخشو چک کردم و متوجه شدم که فکس با سه روز تاخیر از فرصت یک ماهه ارسال شده! از اونجائیکه من این غربیها رو خوب میشناسم به خودم گفتم کار از کار گذشته، فقط خدا میدونه چه حال و روز خرابی داشتم! بعد از دو ساعت که به اندازه یه عمر گذشت وکیلم دوباره بهم زنگ زد؛ منم که کلی شاکی بودم بدون اینکه به حرفش گوش کنم حسابی بهش توپیدم که آخه آدم حسابی من با وجود اینکه ایران نبودم همون روزی که نامه دستم رسید امضاء کردمشو برات ایمیل کردم؛ پس تو چرا با تاخیر واسه اداره مهاجرت فکسش کردی؟ همینا رو بهش گفتم که فهمیدم خودشم متوجه مشکل شده ولی موضوع بازم چیز دیگه ای بوده! در واقع اداره مهاجرت برای من دو تا دعوتنامه با دو هفته تاخیر فرستاده بوده و وکیلم بر اساس تاریخ دعوتنامه دوم فکس تائیدیه رو فرستاده بود. خلاصه وکیلم بهم اطمینان داد که اشتباه از طرف اداره مهاجرت بوده و اونم یه فکس واسه سفارت میفرسته و ماجراء رو توضیح میده و ازشون میخواد موضوع رو بررسی کنن، خلاصه بهم گفت نامه رو تهیه میکنه و بعد از فکس کردنش واسه سفارت، یه کپی ازش رو هم واسه من ایمیل میکنه. با وجود اینکه هنوز خیلی نگران بودم ولی امیدم یکم بیشتر شده بود در واقع چاره ای هم غیر از امیدواری نداشتم. هر کاری کردم نتونستم تو هتل بمونم و تصمیم گرفتم از هتل بزنم بیرون و یکم بی خیال بشم تا ببینم فردا چی میشه! یکی از عادتای من اینه که وقتی پیاده روی میکنم خیلی خوب میتونم فکر کنم؛ خلاصه دو ساعتی بیرون بودمو کلی فکر کردم و وقتیم بر میگشتم هتل رفتم تو یه کافی نت و نامه وکیل روهم گرفت و متوجه شدم که وکیلم به قول خودش اداره مهاجرت کبک رو فکس بارون کرده. اونروز یکی از بزرگترین ضد حالای عمرمو خورده بودم و همین بدجوری گیجم کرده بود. وقتی برگشنم هتل؛ بدون اینکه زیاد فکر بکنم خیلی زود بیهوش شدمو خوابم برد.

شب تاریک در دمشق

 تو این پست از یکی از سخت ترین روزای عمرم واستون گفتم ولی فکر میکنم پست بعدی کاملا متفاوت باشه!!!  

  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 22:11  توسط ا.ص  | 

کانادا

نمیتونم حسی رو که تو لحظه های آخر داشتم کاملا توضیح بدم ولی همینقدر بگم که حس شب کنکور در برابر این احساس هیچی نبود. اولین بارم نبود که از فرودگاه امام پرواز داشتم ولی اینبار خیلی با تمام دفعات قبل فرق داشت. اولین بار وقتی سه سال پیش میرفتم استرالیا از این فرودگاه پرواز کردم و بعد از اون هم چند بار برای سفرهای کاری به این فرودگاه رفته بودم اما شاید اهمیت این مسافرت به خاطر زمان طولانی بود که منتظر این لحظه مونده بودم. زمانی که استرالیا میرفتم اونقدر همه اتفاقات سریع افتاد که حتی فرصت دلواپسی رو هم نداشتم ولی اینبار نزدیک بیست ماه منتظر این لحظه مونده بودم و همه روزها و شبها به این روز فکر کرده بودم. خلاصه با همه این تفاسیر بالاخره انتظار تموم شده بود و یه جورائی تکلیفم داشت روشن میشد. داشتم به تحقق یه آرزو و یا یه کابوس نزدیک میشدم! یا یه قدم مهم برمی داشتم و یا همه انتظار و زحمات این چند وقته بی فایده میشد.

ساعت 10.30 شب ششم مهر یه آژانس گرفتم و رفتم فرودگاه. دو ساعت قبل از حرکت آخرین تمرین فرانسه رو هم با استاد خوبم که همیشه مدیون زحماتش خواهم بود برگزار کرده بودیم واعتماد به نفس خوبی هم پیدا کرده بودم. خیلی زود شاید سه ساعت زودتر از پرواز رسیدم به فرودگاه، یه خورده چرخ زدمو رفتم بارمو تحویل بدم، وقتی به گیشه تحویل بار رسیدم دیدم سی چهل نفر زن و مرد با لباسای کثیف و عجیب که شبیه لباسای پاکستانی ها یا بنگلادشیها بود مثل انسانهای اولیه روی زمین نشستن و به اندازه سه تا هواپیما هم بار دارن! با وجود اینکه تا اون موقع خیلی با هواپیما، قطار و اتوبوس اینور و اونور رفته بودم ولی تا حالا با این صحنه روبرو نشده بودم. به خودم گفتم خدا به داد من برسه اگه یکی از اینا تو هواپیما کنار من بشینه که تا دمشق خفه میشم. خلاصه با کلی نگرانی بارمو تحویل دادم، کارمند ایرانی تحویل بار هواپیمائی سوریه که متوجه نگاه های تعجب زده من شده بود با احترام خاصی بارمو تحویل گرفت و کارت پروازمو داد منم با سرعت رفتمو از کنترل پاسپورت هم رد شدم. اون موقع شب کلی پرواز از همه جای اروپا مثل آمستردام، لندن، وین و... به تهران رسیده بود و یه عالمه هم آدم بودن که میخواستن برن همینجاها، ولی من یه کارت پرواز هواپیمائی سوریه داشتمو یه گله همپروازیه خوش لباسو با کلاس!!! ولی راستش همش ته دل خودم امیدوار بودم که من دارم میرم تا از شر همین شرایط راحت بشم. بالاخره سوار هواپیما شدیم، من تقریبا خیلی زود وارد هواپیما شدمو سر جام نشستم همش منتظر بودم ببینم این همسفرای خوش عطر من کجا میشینن! راستش من از عربا زیاد خوشم نمیاد ولی هرچی باشن ازین میکروبا بهتربودن، یکی یکی وارد هواپیما شدن و هر کدومشون که نزدیک صندلی من میشد دعا میکردم رد بشه و بره! همه سوار شدنو هیچکس کنار من ننشست و خیالم راحت شد و تو دل خودم کلی از مامور کارت پرواز تشکر کردم. پرواز تقریبا دو ساعت و نیم طول کشید حدودای ساعت سه و نیم صبح رسیدم دمشق. از وحشی بازیای عربا تو صف کنترل پاسپورت و تحویل بار که بگذریم بالاخره از فرودگاه در اومدمو یه تاکسی گرفتمو آدرس هتل (به قول عربا فندق) رو بهش دادم و حدود ساعت پنج صبح رسیدم هتل که تقریبا تو میدون مرکزی شهر قرار گرفته بود. به محض ورود به هتل که مخصوص مسافرای ایرانی بود دو تا دختر ایرانیو دیدم که کنار چمدوناشون تو لابی هتل وایساده بودن، تا اطاقم آماده بشه چند دقیقه ای با اونا حال احوال کردم و فهمیدم که اونا هم واسه مصاحبه کبک اومدنو قبول شدن و الانم داشتن بر میگشتن ایران، خلاصه کلی انرژی گرفتمو رفتم اتاقم. راستش انتظار زیادی از هتلش نداشتم ولی در مجموع جای بدی هم نبود. میشه گفت به محض دراز کشیدن بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم ساعت تقریبا 12 ظهر بود. بلند شدمو یه دوش گرفتم و رفتم یه چرخی بزنم. اونروز جمعه بودو همه جا تعطیل بود و هوا تمیزو خوب بود یه سیم کارت خریدمو به تهران زنگ زدم و گفتم که همه چیز خوبه. برگشتم هتل دیدم یه لشکر شکست خورده که دلشون واسه اجداد عربشون تنگ شده التازه از ایران رسیدن. بی تفاوت از کنارشون رد شدمو رفتم رستوران، یه سری عرب زده هم اونجا نشسته بودن بدون اینکه چیزی بگم ناهارو که آشپز ایرانی هتل آماده کرده بود خوردمو رفتم تو اتاقم. مصاحبه من روز دوشنبه بود و منم تو این دو سه روز حسابی وقت داشتم تا هم کلمات و جمله های فرانسه رو یه مرور کنم و هم با آرامش کامل روی نمونه سوالات مصاحبه تمرکز کنم. تقریبا غیر از وقت صبحانه، ناهار، شام و عصرا که میرفتم یه چرخی تو شهر میزدم از اتاقم خارج نمیشدم. یکشنبه شب یعنی شب قبل از مصاحبه هم رفتم و هتلیو که قرار بود مصاحبم اونجا باشه پیدا کردم.

دیگه تقریبا کاملا آماده بودم که برم و تو مهمترین امتحان زندگیم شرکت کنم. دفعه بعد از ماجراهای اونروز سرنوشت ساز میگم.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:23  توسط ا.ص  | 

کانادا

همونجور که تو نوشته قبلیم گفتم بعد از کلی تحقیقات بالاخره تو ماه اکتبر 2006 پرونده مهاجرتم به استان کبک کانادا رو توسط یه وکیل تکمیل و برای سفارت کانادا در سوریه فرستادم. اول بزارین واسه اون دسته از دوستانی که نمی دونن بالاخره واسه کارای مهاجرتیشون باید وکیل بگیرن یا نه یکم توضیح بدم، اصولا انجام تمامی مراحل مهاجرت به نحوی طراحی و برنامه ریزی شده که هر کسی با داشتن دانش لازم از زبانهای انگلیسی و فرانسه تقریبا بدون هیچ مشکلی بتونه قدم به قدم از مرحله تکمیل فرمها تا مصاحبه و گرفتن ویزا پیش بره. ناگفته نمونه که گاهی وقتها اتفاقات پیش بینی نشده ای هم ممکنه پیش بیاد، که برای خود من هم پیش اومد و تو نوشته های بعدیم حتما براتون تعریف میکنم، در اینجور مواقع هست که حضور یک وکیل باتجربه که سابقه پرونده های مشابه رو هم داشته باشه میتونه بسیار کمک کننده باشه. من خیلیا رو دیدم که بدون هیچ وکیلی اقدام کردن و نتیجه هم گرفتن در مقابل خیلیا رو هم دیدم که مثل یکی از دوستانم خودشون به تنهائی اقدام کردنو بعد از یکی دو سال انتظار تازه فهمیدن به خاطره اشتباهی که بر اساس بی تجربگی تو یکی از مراحل پرونده مثلا تو تکمیل فرما کردن کل مسیرو اشتباه اومدن و امکان پیگیری پروندشونم دیگه ندارن. در مجموع بزارین بگم اگه شما هم مثل من از اون دسته آدمائی هستین که با توجه به اهمیت مسئله مهاجرت حاضر به ریسک کردن نیستین و ترجیح میدین با یه مقدار هزینه بیشتر آرامش فکری بیشتری داشته باشین بهتون توصیه میکنم با تحقیقات از یه وکیل کمک بگیرین ولی اگر این مساله خیلی هم براتون مهم نیست و حاظر به ریسک بیشتری هستین میتونین خودتون اقدام کنین، در ضمن یادتون نره که از دید اداره مهاجرت هیچ فرقی بین کسی که وکیل داره و اونی که خودش اقدام میکنه وجود نداره و داشتن وکیل هم هیچ تضمینی برای مهاجرت شما نیست.

قوانین مهاجرتی کبک در اکتبر 2006 یعنی همون زمانی که من پرونده مهاجرتمو واسه دفتر مهاجرت استان کبک در دمشق فرستادم تغییر کرد ولی خوشبختانه این تغییرات تاثیری در پرونده من نداشت. بر اساس اون چیزی که خونده بودم و وکیلم بهم گفته بود بر خلاف پرونده های فدرال که خیلی زود شماره پرونده "File Number" برای متقاضی ارسال میشه، برای پرونده های کبک این زمان طولانی تره و تقریبا 3 ماه طول میکشه، البته این زمان مربوط به دو سال پیش بود و ممکنه امروز این زمان فرق کنه. چهار ماه از ارسال مدارکم میگذشت و من هنوز شمارمو نگرفته بودم و خیلی نگران بودم تقریبا هفته ای دوبار با وکیلم که تو تورنتو بود صحبت میکردم، چون شماره پروندم واسه اون ارسال میشد و اونم میگفت که پیگیری میکنه، خلاصه بعد از 5 ماه وکیل بهم خبر داد که نامه شماره پروندمو گرفته و برام پست میکنه منم یکم خیالم راحت شد. چند روز بعد نامه رسید دستم زنگ زدم از وکیلم پرسیدم حالا باید چیکار کنم؟ گفت دفتر مهاجرت کبک بصورت کلی پروندتو میبینه اگه کمبودی داشته باشه معمولا تا شش ماه خبر میدن وگرنه باید صبر کنی تا دعوتنامه مصاحبه بیاد گفتم خوب مثلا کی میاد؟ گفت بین 12 تا 18 ماه دیگه! پیش خودم گفتم وای کی میخواد اینقدر صبر کنه ولی خوب مگه چاره دیگه ای هم داشتم؟! وکیلم بهم گفت فقط بهت پیشنهاد میکنم تا جائیکه میتونی زبان فرانسه رو بخون چون این موضوع تعیین کننده اصلی برای کنسوله. خلاصه منم همونجور که از 5 ماه پیش شروع کرده بودم زبان فرانسه رو ادامه دادم، هر هفته پنجشنبه ها میرفتم کلاس، یادم نمیاد تو مدت یه سال و نیم نه تو یه کلاس غیبت داشته باشم نه حتی دیر برسم سر کلاس، هر روز هم حداقل دو ساعت فرانسه میخوندم و کانالای فرانسه زبانو نگاه میکردم. خوشبختانه بعد از شش ماه هیچ نامه ای بابت نقص پرونده برام نیومد منم تقریبا هر دو ماه با وکیلم صحبت میکردمو از روند پرونده های مشابه که قبل از من اقدام کرده بودن خبر میگرفتم. بر اساس اطلاعاتی که میگرفتم انتظار داشتم تو دسامبر 2008 وقت مصاحبه من برسه ولی خیلی زودتر یعنی اواسط ژوئن وکیلم بهم خبر داد که مصاحبم تو ماه سپتامبره و منم که اون موقع تازه برای کار اومده بودم بیرون از ایران کلی ذوق کردم واقعا خبر شیرینی بود، اگرچه من نزدیک یک سال و نیم زبان فرانسه رو خونده بودم و خوب انصافا پیشرفتمم خیلی خوب بود ولی دلم میخواست بیشتر تمرین کنم اما اینجا معلم خوب فرانسه از کجا پیدا میکردم! اینجام که زبان اصلیشون روسیه! خلاصه بعد از کلی گشتن و مراجعه به سفارت فرانسه بالاخره یه خانوم معلمی رو که اینجا تو دانشگاه زبان فرانسه درس میداد پیدا کردمو قرار شد هر روز غیر از شنبه و یکشنبه ها بیاد با هم فرانسه بخونیم، برام خیلی جالب بود که حق الزحمه ای رو که من بابت دو هفته به این خانوم میدادم برابر بود با یک ساعت معلم خصوصی در ایران!!! خلاصه یک ماهی با این خانوم تمرین کردم، راستش از همون جلسه اول فهمیدم که چقدر لحجه فرانسه بدی داره و واقعا هم چیزی بلد نیست اما واسه من مهم نبود من دنبال کسی میگشتم که بشینه روبروم منم حرف بزنم آخه چیزی که تو مصاحبه مهمه اینه که بتونی بدون فکر کردن زیاد روون حرف بزنی! بعد از یکماه هم وقتی میخواستم برگردم ایران تو جلسه آخر خانوم معلم برگشت بهم گفت تو خیلی خوب فرانسه حرف میزنیو منم خیلی ازت یاد گرفتم!!! راستش این حرفش هم خنده دار بود هم بهم اعتماد به نفس میداد آخه بالاخره اون استاد زبان فرانسه تو دانشگاه دولتی اینجا بود. خلاصه بعد از دوماه برگشتم ایران و تقریبا یه ماه تا مصاحبه فرست داشتم با مدیرعامل شرکتمون صحبت کردمو گفتم تا بعد از مصاحبه خداحافظ! از فردای روزی که رسیدم ایران وقت رو از دست ندادم. اول از همه پاسپورتمو عوض کردم چون تو مصاحبه باید پاسپورت حداقل یک سال اعتبار داشته باشه بعدم معلم زبانی رو که یه سال و نیم تو موسسه باهاش فرانسه خونده بودم پیدا کردمو قرار شد ده جلسه باهم خصوصی فقط مکالمه کار کنیم. تو اون مدت روزی هشت ساعت پشت کامپیوتر بودمو هر سایتی که درباره کبک اطلاعات میداد رو زیرو رو کردم، از تاریخ و جغرافیا تا اقتصاد و سیاست! همه اطلاعات لازم رو در زمینه تخصصیم تو کبک به دست آوردم، به نزدیک صد تا شرکت ساختمانی در سراسر کبک ایمیل دادم که پونزده تاشون جواب دادن البته هیچکدوم پیشنهاد جدی کار نبود ولی برای اینکه به کنسول بگم که دنبال کار هم گشتم کافی بود در ضمن بزارین همینجا از دوستانی که اطلاعات خوبی در خصوص تجربه مصاحبشون تو وبلاگ هاشون گذاشتن به خصوص از دوست عزیزی که به من اجازه دادن ضمن تماس تلفنی سوالاتمو ازشون بپرسم صمیمانه تشکر کنم. همون روزای اول رسیدنم به تهران بلیط هواپیما رو هم گرفتم، هر چند شاید اگه با تور میرفتم ارزونتر تموم میشد ولی چون میدونستم مسافرای سوریه چه تیپ آدمائی هستنو آب من باهاشون تو یه جوب نمیره تصمیم گرفتم تنها برم، یه جا هم تو یه هتل نسبتا خوب، البته با استانداردهای سوریه، رزرو کردم. تو اون مدت حتی با خودم هم فرانسه حرف میزدم و به هیچ چیز غیر از مصاحبه فکر نمی کردم و خدا میدونه چندین بار صحنه مصاحبه و سوال و جوابائی رو که شاید بشه پیش خودم مرور کردم البته وکیلم هم یه بروشور شامل سوالات تیپیک و جوابای مناسب مصاحبه رو برام فرستاد که خوب با استاد فرانسم همرو تمرین کردیم. روی هم رفته از وضعیت خودم راضی بودم و هر روز که به رفتن نزدیک میشدم احساس اطمینان بیشتری میکردم.

بالاخره روز پرواز رسید و جالبه بدونین آخرین جلسه کلاس فرانسه رو دو ساعت قبل از رفتن به فرودگاه برگزار کردیم. دفعه آینده از هیجان انگیزترین مسافرت عمرم براتون تعریف میکنم.         

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:31  توسط ا.ص  | 

کانادا

شاید 13 یا 14 سال بیشتر نداشتم ولی هربار آشنا و یا فامیلی رو میدیدم که از ایران میره پیش خودم میگفتم یعنی میشه منم یه روز برم! شاید اوایل حتی دلیل رفتن اونارو هم نمی دونستم ولی خیلی زود دلایلشونو می فهمیدم، وقتی بعد از چند سال یکی می اومد ایران با علاقه حرفاشو گوش می کردم و احساس میکردم اون داره از آینده من حرف میزنه. هر روز که می گذشت و با سختی های زندگی که خیلی هاش فقط مخصوص ما ایرانیهای امروزه آشناتر میشدم انگیزه هام واسه رفتن قویتر میشد. شاید دیگه نیازی نباشه راجع به موانعی که سر راه جوونای ایرانی هست توضیح بدم. از کنکور مسخره گرفته تا هزار مانعی که سر راه نیازهای طبیعی هر جوون ایرانی وجود داره. همه اینا باعث شد هر روز واسه رفتن مصمم تر بشم. میدونم خیلی ها تو ایران میمونن و شاید تحمل میکنن ولی من اهل تحمل نبودم شاید خیلی ها بگن فرار راهش نیست ولی من تصمیمم رو گرفتم و میدونم این بهترین کاری بود که میتونستم بکنم.

مهاجر

از این مقدمه کوتاه بگذریم اسمم احمد 27 سالمه و الان 13، 14 ساله که همه راههای مهاجرت رو به خصوص به آمریکا، کانادا و استرالیا زیرو رو کردم و اگه اقراق نباشه بیشتر از خیلی از وکلای مهاجرت در اینباره اطلاعات دارم. تو اینجا قصد ندارم کسی رو متقاعد بکنم که باید مهاجرت کرد یا نمی خوام بگم اینکار درسته یا نه! فقط سعی میکنم اطلاعات خودم رو در این رابطه با کسائی که مثل من علاقه مند به مهاجرت هستن و تصمیمشونو گرفتن در میون بزارم.

اوایل تابستون سال 1385 بود و من 5 ماهی بود که درسمو تموم کرده بودم و تو یه شرکت مشاور ساختمانی کار میکردم، با وجود اینکه کارم بد نبود، شب و روز دنبال یه راه واسه رفتن میگشتم و راستش زیادم امیدی نداشتم که این اتفاق زود بیوفته و این درست سه ماه قبل از روزی بود که توی خیابون "George Street" سیدنی استرالیا قدم می زدم. اینو واسه این میگم که اگه دنبال چیزی باشین خیلی زود نشونه ها شمارو به هدف می رسونن.

George street, Sydney, Australia

"جرج استریت" در مرکز سیدنی استرالیا

opera house

"اپرا هاوس" در خلیج سیدنی استرالیا

Harbour Bridge

"هاربر بریج" در خلیج سیدنی استرالیا

Darling Harbour

"دارلینگ هاربر" در سیدنی استرالیا

کسائی که میخوان به استرالیا مهاجرت کنن حتما میدونن که تا دو سال پیش ویزائی وجود داشت به نام "Working Holiday"، این ویزا رو استرالیا به ایرانی هائی میداد که لیسانس داشتن و با زبان انگلیسی هم آشنا بودن. منم خوب از بچگی همیشه زبان انگلیسی رو تو موسسه خونده بودمو به محض آشنائی با این ویزا تو امتحان "IELTS" ثبت نام کردمو قبول شدم و همونطور که گفتم خیلی زود رفتم استرالیا. این یکی از دلیلهائی هست که من همیشه به کسائی که میخوان مهاجرت کنن میگم زبان رو که در واقع مهمترین عامل موفقیت یه مهاجره فراموش نکنن. یاد نوشته روی سردر موسسه زبانی که میرفتم افتادم که میگفت: "A new language is a new life!" و واقعا هم همینطور بود و زبان انگلیسی زندگی جدیدی برای من ساخت.

New Life

بعد از چند ماه که استرالیا بودم به دلایلی از جمله نوع ویزائی که داشتم تصمیم گرفتم برگردم ایران و سعی کنم اینبار با شرایط بهتری برگردم اونجا. وقتی رسیدم ایران تقریبا عید بود و من از همون روزای اول رسیدنم شروع کردم به جمع کردن مدارک لازم برای درخواست ویزای دائم استرالیا، باید مدارکمو میفرستادم واسه معادل سازی و دوباره امتحان "IELTS" میدادم. تازه امتحان زبان رو داده بودم که یکی از دوستای دوران دانشگاه رو دیدم پرسید چیکار میکنی؟ منم داستان مهاجرتمو واسش تعریف کردمو گفتم که میخوام واسه اقامت دائم استرالیا اقدام کنم، بلافاصله بهم گفت چرا واسه کانادا اقدام نمیکنی؟ راستش این سوالش منو به فکر انداخت آخه من همیشه با تعریفائی که از کانادا شنیده بودم و چیزائی که تو فیلما دیده بودم از این سرزمین پهناور و زیبا خوشم می اومد. میدونستم که پروسه مهاجرت به کانادا 5، 6 سال طول میکشه در حالی که اون موقع کل پروسه مهاجرت استرالیا 14 ماه طول میکشید، ولی با توجه به علاقه ای که به فرهنگ، طبیعت و هویت اجتماعی کانادا داشتم بعد از این پیشنهاد دوستم شروع کردم به زیرو رو کردن وب سایتهای مهاجرت به کانادا، با چند تا از وکلا صحبت کردم و نظرشونو پرسیدم. دست آخر فهمیدم علاوه بر اقدام از طریق دولت فدرال میشه از طریق دولت استانی کبک هم برای مهاجرت اقدام کرد که زمان کل پروسش تقریبا نصف اقدام از طریق دولت فدراله و نتیجه هر جفتش یکیه و اونم اقامت دائم کانادا. تنها فرقی که اقدام از طریق کبک داره اینه که مصاحبه سفارت به زبان فرانسه خواهد بود و منم که خوب همیشه از یادگیری زبان جدید خوشم می اومد، با این مورد مشکلی نداشتم و تازه بعدها واقعا شیفته جامعه، فرهنگ و زبان کبک و همون فرانکوفونی شدم. بلافاصله تو یه کلاس فرانسه ثبت نام کردم و پرونده مهاجرت به کبک رو تکمیل کردم و از اینجا داستان مهاجرت به کانادا به صورت جدی شروع شد. دوست دارم بدونین که من اولش زبان فرانسه رو چون واسه مهاجرت احتیاج داشتم شروع کردم ولی کم کم از این زبان خوشم اومد و به نظر من فرانسه از زبان انگلیسی خیلی شیرین تر و جذاب تره و الان با وجود اینکه مصاحبه رو قبول شدم و تو ایران هم نیستم (من در حال حاضر تو یکی از کشورای همسایه ایران کار میکنم)، اما بازم با علاقه این زبان رو دنبال میکنم.

امروز چند ماهی هست که مصاحبه اداره مهاجرت استان کبک رو که تو سوریه برگزار میشه قبول شدم و منتظر امتحان پزشکی "Medical" سفارت و بعدشم مهاجرت به سوی شمال هستم. سعی میکنم با این نوشته ها اطلاعات خودم رو با شما که قصد مهاجرت بخصوص به کانادا دارین در میون بزارم. در ضمن خوشحال میشم دوستانی که در این زمینه تجربه و اطلاعات بیشتری دارن هم، ما رو از تجربیات خودشون مطلع کنن.

Montreal

مونترال کانادا

toronto

تورونتو کانادا

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:48  توسط ا.ص  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM